محسن آزرم : «لیلی گلستان» مترجم سرشناسی است؛ كتابهایی در كارنامهاش دارد كه هركدام برای اعتبار یك مترجم كافی هستند و علاوه بر این، مدیر یكی از مشهورترین گالریهای هنری تهران است. دختر «ابراهیم گلستان» است كه داستاننویس و كارگردان مشهوری است و جز این، خواهر «كاوه گلستان» هم هست كه عكاس مشهوری بود و در عراق پایش روی مین رفت و كشته شد. همه اینها را باید كنار هم بگذارید تا ببینید كه یك گفتوگوی مفصل با لیلی گلستان، چقدر میتواند خواندنی از آب دربیاید و در این گفتوگو لابد سروكله آدمهایی پیدا میشود كه فقط با كارشان آشنا هستیم و درباره خودشان آنقدرها نمیدانیم.
اما شرط لازم برای چنان گفتوگویی، دستكم این است كه مصاحبهگر درباره چیزهایی كه میخواهد بپرسد، یا درباره آدمهایی كه نامشان مدام در مصاحبه تكرار میشود، آنقدر بداند كه سعی كند جزئیات بیشتری را دربارهشان بهدست بیاورد. این همان اتفاقی است كه متاسفانه در كتاب «لیلی گلستان» نیفتاده و اگر خود گلستان دست به توضیح نكتهای زده، ماجرا ادامه پیدا كرده و اگر او، به هر دلیلی، از كنار آن نكته رد شده، مصاحبهگر هم اصرار نكرده است كه بحث ادامه پیدا كند.
كتابهای گفتوگو، قرار است صورت كاملتری از آدمها را پیشروی خوانندگانشان بگذارند. قرار است بخشی از وجود آنها را كه در كارهایشان دیده نمیشود، ببینیم و بفهمیم كه آنها درباره چیزهایی كه به كارشان ربط پیدا میكند، چه نظری دارند و علاوه بر این كار، سرگرم چه چیزهایی هستند.
بیستوچندسال پیش، «ناصر حریری»، لابد برای سردرآوردن از آنچه در خیال شاعران و نویسندگان و مترجمان ایران میگذشت، مجموعهای را پایه گذاشت و كتابهایی را منتشر كرد كه هركدام گفتوگوهایی با مشهورترین چهرههای ادبی و هنری را شامل میشد.
در سالهای بعد، این گفتوگوها سروشكل دیگری پیدا كردند و گفتوگوهای او با «احمد شاملو» و «نجف دریابندری» بهصورت كتابهایی مستقل منتشر شدند و كتاب دوم، عملا به یكی از خواندنیترین كتابهای سالهای پایانی دهه 1370 بدل شد. رمز موفقیت گفتوگو با دریابندری، بیشك، این بود كه حریری، در مقام مصاحبهگر، اصلا كوتاه نمیآمد و هرجا كه لازم میدید، از دریابندری میخواست بیشتر توضیح بدهد. درست است كه این كوتاهنیامدن بهقیمت قطورشدن كتاب تمام شد، اما نتیجه واقعا خواندنی از آب درآمد.
خود لیلی گلستان هم البته زمانی در مقام مصاحبهگر ظاهر شده است؛ در سالهای دور، با نقاشها به گفتوگو مینشست [مثلا ماركو گریگوریان، علی گلستانه، قاسم حاجیزاده و نیكزاد نجومی] و سالها بعد در «حكایت حال»، با «احمد محمود» درباره داستانهایش، و اصلا تلقیاش از داستاننویسی حرف زد. حكایت حال، البته، بیش از آنكه چندوچون داستانهای محمود را روشن كند، از علاقه گلستان به داستانهای او خبر میداد. [ظاهرا ابراهیم گلستان هم «همسایهها» را دوست دارد. ص50]
در مصاحبههایی از این دست، همهچیز به آدمی به حرف میزند، به آدمی كه خاطرههای سالهای دور را مرور میكند و آدمها را یكییكی نام میبرد، برنمیگردد. بخشی از ماجرا، قطعا، به مصاحبهگر ربط پیدا میكند و درواقع، وظیفه او است كه سوالها را طوری نظم و ترتیب بدهد كه جوابهای تكراری (جوابهایی كه میشود آنها را كنار هم نشاند) در كتاب پراكنده نشوند و وظیفه مصاحبهگر است كه وقتی درباره آدمهای مشهور سوال میكند، بخواهد كه چیزی جز تصویر مرسوم و متداول آنها را بهدست بیاورد. شاید بیانصافی بهنظر برسد، اما سوالها واقعا نقشی مهم در این گفتوگو ندارند و حتی اگر دستهای از آنها را نخوانیم و یكراست برویم سروقت جوابها، چیزی را از دست نمیدهیم.
اما تا جایی كه به لیلی گلستان مربوط است، كمفروشی نكرده و در نهایت سخاوت، همه چیزهایی را كه به یاد آورده، یا گمان كرده كه دانستنشان به كار دیگران میآید، به زبان آورده است. [البته، نسخه نهایی این گفتوگو را ظاهرا مكتوب شده است.] مثلا میشود به چیزهایی اشاره كرد كه گلستان درباره پدرش میگوید و ویژگیهای شخصی و كاری او را برمیشمارد. اینكه «پدر در خانه همیشه با پای برهنه و بالاتنه لخت بود و با صدای بلند اپرا میخواند. آرزو داشت خواننده میشد.» [ص 15] یا «دائم به كار دیگران معترض بود و از همه ایراد میگرفت ـ هنوز هم این روش را ادامه میدهد.» [همان صفحه] یا «اهل ورزش بود. صبحها دمبل میزد و بعد شیرجه میرفت توی آب. هرگز در عمرش سیگار نكشید.» [ص 21] یا «عیب بزرگ او خودپسندی و تافته جدابافتهبودناش بود. هیچكس را قبول نداشت. خودش را خیلی قبول داشت!» [ص 25]
همینطور است شرح خاطراتش از مشهورترین آدمهای ادبیات و هنر در سالهای نهچندان دور. مثلا آوازخواندن مشترك «سهراب سپهری» و «ابوالقاسم سعیدی»، یا بیپرده حرفزدنهای «صادق چوبك»، یا طرحی كه «صادق هدایت» از لیلی گلستان كشیده بود و البته شرح جدالهای هفتگی ابراهیم گلستان و «جلال آلاحمد» كه معمولا ختم به خیر میشده است و البته دیدار او با «فرانسوا تروفو» و «ژانلوك گدار» در پاریس و داستان امضاگرفتن او از «آندری تاركوفسكی» هم هست كه نباید فراموششان كرد.
كتاب «لیلی گلستان»، بهرغم اینكه میتوانست كتابی كاملتر باشد [مثلا كتابشناسی او، سال انتشار و نام ناشران را ندارد] كتابی خواندنی است و البته بهنظر میرسد باید آنرا نوعی دستگرمی حساب كرد و چشمبهراه ماند كه گلستان، در كتابی كاملا تالیفی، همه این سالهای رفته را مرور كند و خاطرههایی را كه لابد به كار این كتاب نمیآمدهاند، آنجا بنویسد. تعداد آنها كه روزهای خوش و درخشان ادبیات و هنر ایران را به یاد دارند، روزبهروز كمتر شده است و كمترین كاری كه از خوانندگان این كتاب برمیآید، این است كه چشمبهراه آن كتاب مفصل بمانند.