محمد قوچانی :بازگشت میرحسین موسوی به عرصه عمومی در عصری كه پوپولیسم فرمانروایی میكند غیرمنتظرهترین رخدادی است كه میتواند رخ دهد بهویژه اگر زاویه ورود او نه سیاست كه اقتصاد باشد.
در آن نیمروز تابستان هنگامی كه میرحسین موسوی از پیوند اقتصاد و اخلاق سخن میگفت هم اصلاحطلبان و هم اصولگرایان غافلگیر شدند. اصلاحطلبان كه میرحسین موسوی را در زمره تبار سیاسی خویش میدیدند از او سخنانی شنیدند كه ناظر به نقد عملكرد 16 ساله پس از موسوی در دولتهای هاشمی و خاتمی بود و اصولگرایان كه در نقد این 16 سال با موسوی همزبان بودند از سر برآوردن اصل اصولگرایی غافلگیر شدند. چه جناح حاكم در جبهه اصولگرایان (حامیان محمود احمدینژاد و نه طرفداران علیاكبر ناطق نوری) در دو سال گذشته همواره سعی كردهاند «انحراف» را در 16 سال اخیر بجویند و «اصل» را در دهه 60 بنمایانند و از اسطورههای انقلابی سخن بگویند.
اسطورههایی كه همه (بهشتی، باهنر، رجایی و...) جز یك تن شهید شدهاند و آن شهید زنده نیز سالهاست كه سكوت كرده و كنج عزلت اختیار كرده است. میرحسین موسوی از سال 1368 تاكنون جز سه بار سخنرانی عمومی نداشته است. اول بار در آغاز دهه 70 و عصر توسعه به یاد «شهید» رجایی، دگربار در پایان دهه 70 و عصر اصلاح به یاد بنیانگذار انقلاب اسلامی و آخرین بار در همین تیرماه 86 به یاد «شهید» بهشتی. گویی تنها یاد نمادهای دهه 60 است كه میرحسین موسوی را میتواند به سخن درآورد. به جز این از او جز امتناع و تعریض سخنی نشنیدهایم. امتناع از نامزدی ریاست جمهوری در سال 1375، تعریض به توقیف فلهای مطبوعات در سال 1379، توصیه به رای دادن به رئیسجمهوری معتقد به آزادی و برابری در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری سال 1384 و توصیف و تشبیه دستیابی به انرژی هستهای به مثابه نهضتی ملی همتای ملی شدن صنعت نفت در سال 1385 و این تعریضات یعنی میرحسین موسوی زنده است و آدم زنده «وكیل» و «وصی» نمیخواهد،«كپی» و «رونوشت» نمیخواهد.
در وجود میرحسین موسوی نزاعی وجود دارد كه در سكوت و سخن گفتن گاه به گاه او دیده میشود. میرحسین موسوی سكوت میكند چون هیچ یك از جناحهای سیاسی موجود را مطلوب خویش نمیبیند. بیتردید او از «تبار» اصلاحطلبان امروز و چپگرایان دیروز است بدون شك مهر او به هاشمی و خاتمی و كروبی از نسبت او با همتایان ایشان در میان اصولگرایان فزونتر است اما چه كند كه دو دهه دوری از قدرت و دولت به میرحسین موسوی خلق و خویی دیگر بخشیده است. او را نه با تعدیل اقتصادی سر سازگاری است و نه جهان بدون جنگ. او رئیس كابینه جنگ بوده و نخستوزیر مستضعفان. در عصر او سخن گفتن از طبقه متوسط به مطایبه نزدیكتر بود تا واقعیت.
در عصر او سخن گفتن از مذاكره با آمریكا در زمره گناهان كبیره بود. در عصر او دیدن عكس كودكی فقیر خفته درخیابان و متاثر نشدن در عدد رذایل بشری بود و اكنون در عصر ما این همه عادی شده است. جهان پر از جنگ است اما انسانها بیزار از جنگ. جهان پر از فقر است اما انسانها عاشق سرمایه، جهان پر از زور است اما انسانها شیفته مذاكره و میرحسین موسوی هرازچندگاهی از جهانی دیگر از عالمی شبیه جهان شهود و شهادت به عالم واقعیت میآید و چون وجدان جامعه ما نهیبی میزند.نه فقط نهیب به مخالفان كه نهیب به دوستان.
میرحسین موسوی را سوسیالیست خواندهاند و سوسیالیسم در عصر لیبرالیسم ایدئولوژی از مدافتادهای است اما نه آن اندازه كه با پوپولیسم یكسان شمرده شود. پوپولیسم ایدئولوژی راستگرایانهای است كه میكوشد مردم را نه به معنای جامعه كه به مثابه افرادی پراكنده مورد خطاب قرار دهد و آن را حول یك مفهوم مقتدر یعنی دولت گرد آورد. پوپولیسم البته همچون فاشیسم نیست كه مردم را به تبعیت از دولت بخواند كه خود پیرو مردم است اما پیرو مردم نه جامعه یا ملت. اگر سوسیالیسم را به جامعهگرایی باید ترجمه كرد و ناسیونالیسم را به ملیگرایی، پوپولیسم مردمگرایی بلكه تودهگرایی است. از نظر سوسیالیستها آنچه در تعیین سعادت انسانها معیار است سعادت «جامعه» است كه بر سعادت «فرد» برتری دارد.
از نگاه فاشیستها سعادت «جامعه» را «دولت» بهتر از هر نهاد دیگری تشخیص میدهد و از نگاه لیبرالها «فرد» بهتر از جامعه یا دولت صلاح خویش را تشخیص میدهد اما پوپولیستها آمیزهای پیچیده از مناسبات دولت و مردم را سامان میدهند. از نظر آنان نه فرد، نه جامعه و نه دولت هیچ یك ستون فقرات اجتماعات بشری را تشكیل نمیدهند بلكه این تودههای بیشكل مردم هستند كه جهتگیریهای دولت را روشن میكنند و دولت با سازماندهی این مطالبات به آنان پاسخ میگوید.
دولت در ایدئولوژیهای پوپولیستی سرشتی جدای از مردم ندارد و به همین علت پوپولیسم شباهتی نزدیك با دموكراتیسم پیدا میكند و در عمل دموكراسی را میپذیرد اما دموكراسی پوپولیستی دموكراسی بدون نخبگان است، نخبگان لیبرالی كه به دموكراسی جهت میدهند.
دولت پوپولیست از مردم الهام میگیرد. گاه این الهام آسمانی است و گاه زمینی، گاه الهی است و گاه انسانی. بدین معنا پوپولیسم نه ناسزاست و نه یك دشنام سیاسی. پوپولیسم ایدئولوژی سیاسی بسیاری از سیاستمداران عصر مدرن است كه بهویژه در جوامع پسالیبرالی ظهور میكنند. در جوامعی كه لیبرالیسم امان تودهها را بریده است و نخبگان چنان سرگرم نخبهگرایی شدهاند كه دموكراسی را به نظامهای الیگارشیك نزدیك كردهاند. بدیهی است در چنین فضایی پوپولیسم شعار جذابی است اما پوپولیسم با سوسیالیسم نیز تفاوت اساسی دارد. آنان كه میكوشند میان دهه 60 در تاریخ معاصر ایران و عصر امروز پیوندی برقرار كنند به تفاوتهای ایدئولوژیك این دو دوره توجهی ندارند. سوسیالیسم دهه 60 در ایران بازتاب جامعهگرایی انقلاب اسلامی ایران بود.
مفاهیمی چون ایثار، انقلاب و استقلال جز در بستر مفهوم «جامعه» معنایی ندارد و جامعه به جمع سازمانیافته انسانها گفته میشود كه در قالبهایی چون حزب و صنف متجلی میشوند. اما پوپولیسم دهه 80 در ایران رجوع به تودهگرایی پس از یك دوره فردگرایی است. فردگرایی عصر هاشمی – خاتمی معانی ایثار و انقلاب و استقلال را چنان دگرگون ساخته كه برای احیای ارزشهای اجتماعی این بار پوپولیسم به قدرت رسیده است. پوپولیسم اما مخالف تشكیلات است. گریز از تحزب و تجمع كه خصلت فردگرایی منفی در ایران است اكنون به شكل تودهگرایی خود را نشان داده است.
پوپولیستها برخلاف سوسیالیستها كه با جامعه سخن میگفتند با توده سخن میگویند از ورای حزب و گروه و جناح. پوپولیستها بر خلاف سوسیالیستها خواستار اجتماعیشدن فرآیند تولید نیستند. چنانكه رئیسجمهور احمدینژاد اخیرا گفته است «ما سرمایهدار میخواهیم اما سرمایهداری نه». معنای دقیق این سخن این است كه آنچه مورد نقد تودهگرایان است نه نفس «سرمایه» فردی كه نظام سرمایهداری است. این در حالی است كه سوسیالیستها افزون بر نظام سرمایهداری با مفهوم سرمایه فردی مرزبندی روشنی دارند.
ظهور دوباره میرحسین موسوی اگر هیچ فایدهای نداشته باشد به جامعهشناسان كمك خواهد كرد تا تفاوتهای دو ایدئولوژی سوسیالیستی و پوپولیستی را درك كنند. بدیهی است از نگاه لیبرالها و محافظهكاران این ایدئولوژیها مفاهیمی از نفس افتادهاند اما اگر هر گونه ایدئولوژی اجتماعی از نفس افتاده بود آیا اكنون در عصر ما پوپولیسم میتوانست این گونه به قدرت برسد؟ این پرسشی جدید پیش روی محافظهكاران و لیبرالهاست به ویژه هنگامی كه جامعهگرایی چون میرحسین موسوی سخن میگوید و با اقبال اجتماعی مواجه میشود.
باید لیبرالها و محافظهكاران (و همه حامیان آزادی اقتصادی) درنگ كنند كه چرا هنوز جامعهگرایی مطلوب جامعه است؟ و چرا هنوز فردگرایی مفهومی مطعون و مطرود است؟ ظهور جامعهگرایی در برابر تودهگرایی مزیتی دیگر نیز دارد و آن كمك به جامعه برای شناختن اصل از فرع و رونوشت از سرمشق است. سوسیالیسم هرگز نتوانسته در جهان اقتصاد، دانش را از ارزش جدا كند و به علم مستقل از اخلاق دست یابد. از اینرو بدیهی است كه نگاه جامعهگرایانی چون میرحسین موسوی به اقتصاد مشحون از دیدگاههای اخلاقی آنان باشد و اخلاق اتفاقا همان چیزی است كه در پوپولیسم گم میشود. پوپولیسم تبعیت دولت از توده است برخلاف فاشیسم كه پیروی توده از دولت است ولو آنكه تودهها درخواستهایی غیراخلاقی یا غیرعقلانی داشته باشند.
پوپولیسم غلبه تلویزیون، صندوق رای، تبلیغات انتخاباتی بر حرفهای روشنفكرانه و نخبهگرایانه است، اما سوسیالیسم همچنان دل در گرو نخبگان و روشنفكران دارد. به همین دلیل است كه اگر در گذشته دولتگرایان نظریهپردازان اقتصاد سیاسی سوسیالیستی بودند اكنون نام خود را به نهادگرایان تغییر دادهاند و حتی اگر نهادگرایی را اسم مستعار دولتگرایی بدانیم همین نهادگرایان اقتصادی هستند كه در دو سال گذشته دو نامه منتقدانه درباره سیاستهای اقتصادی دولت نهم ایران منتشر كردهاند و اتفاقا حرف آنان بیش از حرف اقتصاددانان آزادیخواه و لیبرال بر دولت گران آمده است چرا كه تفاوت لیبرالیسم اقتصادی و پوپولیسم چنان روشن است كه نیازی به گفتوگو ندارند. آنها از دو پایگاه اجتماعی با هم سخن میگویند از دو جهان فكری متفاوت كه اثبات یكی نفی دیگری است اما نقدهای متقابل سوسیالیسم و پوپولیسم بر بستر یك پایگاه اجتماعی قرار دارد و آن طبقه محروم است و به همین دلیل است كه رئیسجمهور اقتصاددانان نهادگرا را به مناظره و جلسه میخواند تا ثابت كند اصل و رونوشت یكی هستند.
آزادیخواهی در عصر ما دو هماورد دارد؛ اول سوسیالیسم به مثابه یك رقیب و دوم پوپولیسم به عنوان یك حریف. سوسیالیسم رقیب لیبرالیسم است چه همان اندازه كه از برابری سخن میگوید مدافع آزادی هم هست حتی اگر از آزمون آزادی سربلند برنیامده باشد. لیبرالها دولتگرایی نهفته در سوسیالیسم را مانع از آزادیخواهی واقعی آن میدانند اما سوسیالیستها هم فردگرایی خفته در لیبرالیسم را مانع از برابریخواهی راستین میشمارند. پوپولیسم البته حریف این هر دو ایدئولوژی است. در برابریطلبی حریف سوسیالیسم است و در دموكراسیخواهی دشمن لیبرالیسم. پذیرش مناسبات سرمایهداری آن را در مقابل سوسیالیسم قرار میدهد و نفی نخبگان در مشاركت سیاسی آن را در برابر لیبرالیسم قرار میدهد. تاكنون تنها لیبرالها به مصاف پوپولیستها درآمده بودند اما سوسیالیستها هم در این نبرد فكری سهمی اساسی دارند و شاید برای همان تودههایی كه مخاطبان اصلی پوپولیستها هستند نبرد آنان تماشاییتر باشد. گاه فقط باید تماشا كرد. زمان بازی هم فرا میرسد، تماشای نزاع سوسیالیسم با سایهاش. آنان كه حسرت عصر از دسترفته شهادت را میخورند و به فراغت و فردیت عصر اصلاحات طعنه میزدند اكنون مقابل آزمونی واقعی قرار گرفتهاند، آنان شهید زنده را از یاد برده بودند.
گزیده سخنرانی میرحسین موسوی در اول تیر 1386
از كنار فقر به راحتی عبور میكنیم
ریشهكن كردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسانی از جمله ضوابطی است كه اقتصاد جمهوری اسلامی براساس آن استوار میشود
بند سوم اصل 43، دموكراسی را به اهداف معیشتی و اقتصادی پیوند عمیق میزند
مجموعهای از عوامل باعث شد كه ما از واقعیتها فاصله بگیریم
از قانون، كپیبرداری كردیم و این كپیها با فیلترهای گوناگون انجام شده كه نسخه آخر برای نسخه اصلی یك موجود تهی است
فقط مساله سیاسی و اقتصادی نیست كه مشكل پیدا میكند، بلكه انسانیت خودمان را هم در معرض خطر قرار دادهایم
اگر میخواهیم استقلال، رشد واقعی و حركت به جلو داشته باشیم باید دارای اقتصاد اخلاقی باشیم
رشد كشور در گرو یك اقتصاد اخلاقی و یك سیاست اخلاقی است
وقایع و اتفاقات ناگهانی در آرای مردم نشاندهنده عدم ارتباط ما با واقعیتهای بیرونی و امر واقع است
زمانی آمارها موجب برانگیختن احساسات ما میشد و حتی بدحالی مسوولان، اما الان دیگر این حس وجود ندارد
افق فكری ما با آنهایی كه قانون اساسی را تنظیم كردند فاصله زیادی گرفته
ما از اندیشههای اول انقلاب فاصله گرفتهایم
نسبت به زندگی واقعی مردم بیتوجه شدهایم