اشباح گویا - 1

هر آنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود

میلوش فورمن؛ مسافری از پراگ

 

محسن آزرم :بهار پراگ كه از راه رسید، پراگی‌ها در آرزوی روزهای بهتر بودند و همین‌كه آب‌وهوای شهر جور دیگری شد و بهار ناگهان رنگ پاییز گرفت، «میلوش فورمن» هم مثل خیلی‌ها از چكسلواكی فرار كرد و آمریكا را به كشوری كه داشت زیر چكمه كمونیست‌ها دست‌وپا می‌زد، ترجیح داد. همه‌چیز تمام شده بود. گذشته قرار بود به ابدیت بپیوندد و همه روزهای خوش و ناخوش، خاطر‌اتی بود كه باید با آنها كنار می‌آمد. فیلمی كه همان ابتدای كار ساخت اسم بامسمایی داشت؛ «فرار از خانه»، هرچند ربطی به پراگ دور از دست نداشت و به داستان دختر نوجوانی می‌پرداخت كه خانه‌اش در حومه نیویورك بود.

 

فورمن، نخستین چیزی را كه در آمریكا دید، روی پرده برد؛ دید كه بزرگ‌ترها و بچه‌هایشان حرف یكدیگر را نمی‌فهمند و این، به‌نظر او، فاجعه‌ای بود كه نسل‌های بعد را هم به باد می‌داد. اما فورمن در تماشای این واقعیت تنها نبود؛ پیش از او كارگردان‌های دیگری این فاجعه را دیده بودند و هركدام به‌شیوه‌ای داستانی از آن ساخته بودند. [نمونه می‌خواهید؟ شرق بهشت الیا كازان و شورش بی‌دلیل نیكلاس ری.] كار فورمن، این بود كه در فیلمش، با بچه‌ها همدردی نكرد و اجازه داد كه رابطه بزرگ‌ترها و كوچك‌ترها شكل بگیرد و حرف‌هایی كه لازم است رد‌‌وبدل شود.

با این‌همه، پنج‌سال بعد از «فرار از خانه» بود كه میلوش فورمن اسم‌ورسمی پیدا كرد و به شهرت رسید. «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» [یا آن‌طور كه در ایران مشهور است: دیوانه‌ای از قفس پرید] یكی از غریب‌ترین و البته تماشایی‌ترین فیلم‌های سال‌های میانی دهه 1970 شد و این نسخه سینمایی رمان مشهور «كن كیسی» عشاق سینه‌چاك زیادی پیدا كرد. همه آنها كه در سال‌های دهه 1970 به‌جست‌وجوی ناكامی‌ها و ناهنجاری‌های زندگی می‌گشتند و رفتار نظام آمریكا را اوج بی‌مسوولیتی و فریب‌كاری می‌دانستند، از تماشای فیلم فورمن لذت بردند و خروارخروار ستایش نثارش كردند.

 

این همان فیلمی بود كه می‌شد به كمك‌اش، نظام آمریكا را نشانه گرفت و نبود عاطفه و انسانیت را یادآور شد. آكادمی اسكار هم، در اقدامی حیرت‌آور، چهار اسكار اصلی [بهترین فیلم، بازیگر مرد نقش اول، بازیگر زن نقش اول، فیلمنامه اقتباسی] را به این فیلم هدیه كرد تا میلوش فورمن قدم بعدی را با امید بیشتری بردارد و چه حیف كه این اتفاق نیفتاد و «موی- هر»، موزیكالی معمولی از آب درآمد كه تقریبا به دل هیچ‌كس ننشست؛ همه چشم‌به‌راه پرواز دیگری بودند و این فیلمی نبود كه كسی منتظرش باشد.

دوسال بعد كه فورمن، «رگتایم»، این رمان مشهور و خواندنی «ای. ال. دكتروف» را به فیلم برگرداند و داستانی درباره نیوراشل سال‌های ابتدایی قرن بیستم روایت كرد، اوضاع تاحدی عادی شد. رگتایم، همه داستان دكتروف نبود و مثل هر فیلم دیگری، به بخشی از داستان وفادار مانده بود. با این‌همه، آنچه سبب شد تماشاگرانش به فیلم‌های بعدی فورمن دل‌ خوش كنند، این بود كه فضای فیلم واقعا دیدنی از آب درآمده بود.
ظاهرا خود فورمن هم از رگتایم آنقدر كه باید، راضی نبود و به‌جست‌وجوی داستانی می‌گشت كه شكوه و عظمت‌اش در سینما به چشم بیاید و نمایشنامه «آمادئوس»، نوشته «پیتر شفر» همان داستان بود. شفر، براساس نمایش مشهور و ستایش‌شده‌اش، فیلمنامه‌ای نوشت كه به مذاق فورمن خوش آمد و براساس این نوشته فیلمی ساخت كه در هفت رشته برنده جایزه اسكار شد.

 

ظاهرا بخت ‌و اقبال دوباره به فورمن رو كرده بود و داستان جدال ظاهرا آرام «ولفگانگ آمادئوس موتسارت» آسمان‌جل و «آنتونیو سالی‌یری» بدطینت، به یكی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما بدل شد. آمادئوس، عملا، بیش از آنكه داستانی باشد درباره موتسارت و حسادت‌هایی كه دامنش را گرفته بودند، حكایت آدمی [موتسارت] بود كه داشت ركوئیم [مرثیه] مرگ خودش را می‌نوشت، بی‌آنكه بداند. این داستان تلخ، بیش از آنچه فورمن گمان می‌برد، به مذاق تماشاگران خوش آمد.
یك‌سال پیش از آنكه میلوش فورمن و فیلمنامه‌نویسش «ژان‌كلود كاری‌یر»، براساس «رابطه‌های خطرناك» پی‌یر آمبروز فرانسوا شودرلو دو لاكلو، «والمونت» را بسازند، «استیون فریزر» این حكایت قدرت و محرومیت را روی پرده سینما برده بود؛ اما نمایش آن فیلم، فورمن و كاری‌یر را اصلا دلسرد نكرد.

 

فریزر، عملا، به فضای داستان وفادار مانده بود و فورمن چنین خیالی در سر نداشت. والمونتی كه او و كاری‌یر ساختند، سرخوش‌تر و قابل‌لمس‌تر بود و راحت‌تر می‌شد لاقیدی‌ و بی‌اعتنایی‌اش به همه‌چیز را باور كرد. دویست و هفت سال بعد از نوشته‌شدن رابطه‌های خطرناك، فورمن و فیلمنامه‌نویسش، والمونتی را ترجیح دادند كه در عیش زندگی می‌كند و مرگ را با خوشی پذیرا می‌شود.
هفت‌سال بعد از والمونت، میلوش فورمن «مردم علیه لری فلینت» را ساخت كه هرچند اسكاری برایش به ارمغان نیاورد، اما «خرس طلایی» جشنواره برلین را نصیب‌اش كرد. داستان میلیونری كه علاوه بر باشگاهی شبانه، صاحب نشریه‌ای هم بود و در این نشریه چیز‌هایی چاپ می‌‌كرد كه بویی از اخلاق نبرده بودند، مردم را علیه او شوراند.

 

در فاصله محاكمه‌ها و تبرئه‌هایی كه ظاهرا با پول تغییر مسیر می‌دادند، خون یك كاتولیك متعصب به جوش آمد و اسلحه به دست گرفت تا لری فلینت را از روی زمین پاك كند و میلیونر بی‌اخلاق برای همیشه به تاریخ بپیوندد. اما عمر فلینت به دنیا بود؛ با اینكه گلوله فلج‌اش كرد، زنده ماند و باز هم قانونی را كه مورد احترام همه بود، زیر پا گذاشت. وقتی میلوش فورمن، مردم علیه لری فلینت را ساخت، بعضی منتقدها این فیلم زندگینامه‌وار را با آمادئوس قیاس كردند و نوشتند كه فورمن، استاد فیلم‌هایی است كه به زندگی‌های غیرعادی می‌پردازد.

«مردی در ماه»، فیلمی كه فورمن در سال‌های پایانی دهه 1990 ساخت، كمدی غریبی از آب درآمد. ظاهرا این هم یكی از آن فیلم‌های زندگینامه‌وار بود و فورمن، این‌بار می‌خواست زندگی یك كمدین [اندی كافمن] را روی پرده سینما ببرد. نقش اصلی فیلم به «جیم كری» سپرده شد كه یكی از مشهورترین كمدین‌های این سال‌هاست و كری، به‌قول دسته‌ای از منتقدان، خواسته یا ناخواسته، شیوه بازی خود را به كافمن بخشید و تصویری كه پیشروی تماشاگران قرار گرفت، جیم كری مشهور و محبوب بود، نه اندی كافمنی كه فورمن می‌خواست به تماشاگرانش معرفی كند. با این ‌همه، مردی در ماه طرفدارانی هم پیدا كرد و كسانی پیدا شدند كه مضمون‌های ظاهرا پنهان فیلم را كشف كردند و آنها را در كنار مضمون باقی فیلم‌های فورمن گذاشتند تا نتیجه بگیرند كه فیلمساز چك‌تبار، فقط از روی دست خودش فیلم می‌سازد.

همه‌چیز ماند تا «اشباح گویا» كه یك‌سال پیش ساخته شد. در فاصله ساختن مردی در ماه تا اشباح گویا، میلوش فورمن به داستان‌های زیادی فكر كرد و هربار خبری درباره فیلمی كه قرار بود بسازد، منتشر شد. اما آن فیلم‌ها، یكی‌‌یكی فراموش شدند و سه‌سال پیش، فورمن رسما اعلام كرد كه داستان مورد علاقه‌اش را پیدا كرده است و می‌خواهد فیلمی درباره اسپانیا بسازد و «فرانسیسكو گویا» شخصیت اصلی آن است. فیلمنامه ظاهرا نوشته نشده بود و چیزی كه فورمن می‌گفت خواسته اولیه‌اش بود. در طول نوشتن فیلمنامه، البته، همه‌چیز تغییر كرد و «اشباح گویا» به‌رغم آنكه بسیاری گمان می‌كردند یكی‌دیگر از فیلم‌های زندگینامه‌وار میلوش فورمن است، فیلمی كاملا سیاسی از آب درآمد.

 

برای آنها كه چشم‌به‌راه زندگینامه تصویری گویا بودند، اشباح گویا كمال ناامیدی بود و ظاهرا فورمن و كاری‌یر، در سومین تجربه مشترك‌شان، پس از فرار از خانه و والمونت، به‌جای آنكه زندگی این نقاش مشهور اسپانیا را به فیلم بدل كنند، پس‌زمینه و محیط اطراف او را ساختند. در واقع، اشباح گویا، به‌جای ‌آنكه مثل خیلی فیلم‌های دیگر زندگی خصوصی نقاش را به نمایش بگذارد [مثلا مودیلیانی میك دیویس، یا كلیمت رائول روئیس] زندگی عمومی او را نشان می‌دهد. همه‌چیز، بی‌شك، از نخستین صحنه‌ فیلم شروع می‌شود كه جمعی از كشیشان و درواقع بانیان تفتیش عقاید، به كارهای فرانسیسكو گویا زل زده‌اند؛ كارهایی غریب كه ظاهرا در بین مردم طرفداران زیادی دارند و آوازه‌ شهرت‌شان در بیشتر دنیا پیچیده است. طرح‌ـ‌نقاشی‌های گویا، تاریك‌‌تر و تلخ‌تر از آن هستند كه بشود از كنارشان بی‌اعتنا گذشت و همین باعث می‌شود كه یكی از اهالی كلیسا بگوید درست نیست كه مردمان دیگر كشورها، آنها را به كمك‌ این طرح- نقاشی‌ها بشناسند.

چنین است كه اشباح گویا، عملا، در پی یافتن كلیدهایی است برای فهم طرح- نقاشی‌هایی كه گذر زمان را تاب آورده‌اند و بی‌شك، سندی هستند از تلخی‌ها و مصائب روزگاری كه اسپانیا دستخوش تحولی عظیم شده بود. برای همین است كه فیلم، هرچند نام گویا در خود دارد، صرفا به او نمی‌پردازد و در واقع، شخصیت اصلی فیلم نیست. گویا، تماشاگر همه رخدادهای تلخی است كه اسپانیا را از پا درمی‌آورند و به خاك و خون می‌كشند و البته، وظیفه او، كاری كه به او محول شده، این است كه حقایق را از پستوی خانه‌ها بیرون آورد و روی كاغذ بیاورد و به دست دیگران برساند. بله، این همان وظیفه آرمانی هر هنرمند- روشنفكری است كه می‌خواهد در برابر مردم كشورش سربلند باشد و گویا همه سختی‌ها را تاب می‌آورد و حتی شنوایی‌اش را از دست می‌دهد و صدای انقلاب‌های پیاپی را در اسپانیا نمی‌شنود، اما چشم‌هایش همه‌چیز را می‌بینند و همین كافی است تا مصائب روزگار را در قالب طرح- نقاشی‌هایی غریب، به دیگران منتقل كند. 

اشباح گویا، شاید بهترین فیلم میلوش فورمن نباشد، اما یكی از مهمترین فیلم‌های او است. داستان هنرمندی كه باید به‌ هر قیمتی بماند و روزگار خودش را شهادت بدهد، چیزی نیست كه كهنه شود و حیف در بین آنها كه كارشان سینماست، هنوز كسانی پیدا می‌شوند كه چنین چیزهایی را نمی‌فهمند و حواسشان نیست كه فورمن، در اوج پختگی، چه تحفه نابی را برایشان به ارمغان آورده است. اشباح گویا، جدال بی‌صدای سیاست‌ورزان و هنرمندان در اسپانیای سال‌های دور است و چه‌كسی هست كه نداند، برنده این میدان كسی جز هنرمند [شما بخوانید فرانسسیكو گویا] نیست؟

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)