یادنامه امام موسی - 10

من وامام صدر

 

نبیه بری٭ترجمه: مهدی فرخیان:در آن زمان، موسی صدر به هر جایی كه پا می‌گذاشت، نامش می‌درخشید؛ نخست در شهر صور و از آنجا به دیگر مناطق لبنان. امام صدر آرام نداشت؛ از مسجد به كلیسا و از آنجا به باشگاه‌ها و به محافل گوناگون می‌رفت و سخنرانی می‌كرد. محور سخنان او وطن‌دوستی و هویت و عدالت بود و تاكید داشت كه همة شهروندان لبنانی، از هر فرقه و مذهبی كه هستند، باید از تنگنای محرومیت نجات یابند. از آنجا كه امام موسی صدر را از نزدیك نمی‌شناختم، نگاه من به او از شایعاتی نشات می‌گرفت كه درباره او وجود داشت. این مسئله باعث شد كه به سختی شخصیت و تلاش‌هایش را بپذیرم؛ هرچند كه هدف او از تلاش‌هایش متعالی بود.


من تا جایی پیش رفتم كه موضعی شخصی در برابر او گرفتم؛ مبنی بر اینكه نیت امام صدر دشمنی با رهبر بزرگ، جمال عبدالناصر است؛ كسی كه در او آرزوهای امت عربی را می‌دیدم. من برای این موضع خود به سخنانی از امام صدر استناد می‌كردم كه در آن زمان از او، خصوصاً در سخنرانی‌ها، می‌شنیدم. اما حقیقت این بود كه در این سخنان، امام صدر، هیچ كلمه‌ای بر زبان نیاورده یا به هیچ مسئله‌ای اشاره نكرده بود كه نشان دهد او مخالف یا همفكر جمال عبدالناصر است. در اوج حركت صدر، من رئیس تشكل دانشجویان لبنان بودم. با گسترده‌شدن دامنة حركت امام صدر، به عنوان رئیس تشكل دانشجویان لبنانی، آشكارا، تردید خود را نسبت به حركت امام بیان می‌كردم؛ خصوصاً در جمع دوستان دانشگاهی‌‌ام.

به یاد دارم كه در آن ایام اتفاقی رخ داد. من با جمعی از دانشجویان در قهوه‌خانه‌ای در بیروت بودیم و در میان آنان، دربارة امور دانشجویان صحبت می‌كردیم، احمد قبیسی وكیل نیز بود. معروف بود كه او یكی از دوستان نزدیك امام موسی صدر است و نسبت به او تعصب دارد. او از هر سخنی كه بر ضد امام گفته می‌شد، برمی‌آشفت و آن را نمی‌پذیرفت. در میان اظهارات دانشجویان، قبیسی ذكری از اسم امام كرد. من فوراً واكنش نشان دادم و گفتم: امام صدر چه ربطی به این جلسه دارد؟ ما با او چه كار داریم؟ قبیسی از حرف من خوشش نیامد، خشمگین شد و با عصبانیت و تعصب از امام صدر دفاع كرد. او در سخنان خود به شدت مرا ملامت كرد. احساس كردم كه قبیسی در سخنان خود از حد خارج شده است؛ خصوصاً اینكه من سخنی نگفته بودم كه به امام اهانت شده باشد.


پاسخ قبیسی را دادم. مجادله‌ای سخت میان ما در گرفت. من به او گفتم: تو كه تا این اندازه برای امام برآشفته شده‌ای، می‌خواهم از تو بپرسم، می‌دانی چرا امام به لبنان آمده است و اینجا چه كاری می‌خواهد بكند؟ او از ایران شاهنشاهی آمده است. من می‌خواهم مسئله‌ای را به تو بگویم؛ امام به لبنان آمده است تا میان شیعه و سنی تفرقه بیندازد. قبیسی چنان به هم ریخت و خشمگین شد كه گویا چشمانش از حدقه بیرون آمده بود‌. او در پاسخ گفت: این حرف تو زشت است، برای اطلاعت می گویم كه امام صدر لبنانی است؛ نه ایرانی و به لبنان نیامده تا تخم تفرقه را بپراكند. پس از مدتی یكی از متدینین خانوادة بری در شهر تبنین از دنیا رفت. اتفاقات آن روز هنوز از ذهنم پاك نشده بود. مراسم ختمی در منزل مرحوم برگزار شد. پدرم، ابونبیه و برخی از عموهایم ایستاده بودند و من هم كنارشان بودم. در حال استقبال از مهمانان بودیم كه امام صدر هم وارد شد.


این اولین بار بود كه امام را از نزدیك می‌دیدم. امام با چهره‌ای آسمانی وارد شد. چشم‌های آبی او می‌درخشیدند. امام پس از عرض تسلیت برای استقبال از مهمانان به جمع خانواده پیوست. در این‌گونه مراسم رسم بر این است كه مهمانان پس از مدت كوتاهی مجلس ختم را ترك می كنند؛ اما امام زمان بیشتری ماند. در این مدت با خود درگیر بودم كه بمانم یا جلسه را ترك كنم؛ اما چون امام در جلسه مانده بود، نمی‌توانستم آنجا را ترك كنم. زمانی گذشت و از عدة مهمانان كاسته شد. زمان ناهار رسید. پدرم رو به امام صدر گفت: سیدنا، می خواهیم با شما ناهار بخوریم. امام بدون شك و تردیدی پذیرفت و گفت: باعث خوشحالی من است. با خود زمزمه كردم: عجب گیری افتادم. همه با هم برای غذا رفتیم. امام پس از غذا رو به حاضرین گفت: مدت زیادی مزاحم شما شدم و از این بابت پوزش می‌خواهم.


اما از این كار مقصودی دارم و می‌خواستم تا از جمعیت كاسته شود، من با استاد نبیه حرفی دارم. این سخن باعث غافلگیری پدر و عموهایم شد. من با خود می‌گفتم: احمد قبیسی كار خودش را كرد و امام را از مجادلة ما آگاه كرده و امام برای شكایت آمده است. امام رو به من گفت: استاد نبیه، چه ملاحظاتی نسبت به من داری؟ نگاه‌های پدرم از من می‌پرسیدند كه من مرتكب چه گناهی در حق امام شده‌ام. با تبسمی بر لب گفتم: ببخشید سید، هیچ ملاحظه‌ای وجود ندارد. در این باره نظری دادم و هیچ سابقة ذهنی هم وجود نداشته است. من سخن می‌گفتم در حالی كه پدرم مراقب بود و با شگفتی سخنانم را دنبال می‌كرد و خیلی منتظر بود كه بداند من چه كاری كرده‌ام و چه اتفاقی افتاده است كه باعث شده امام به اینجا بیاید و شخصا با من صحبت كند.


امام رو به من كرد و گفت: خواهش می‌كنم صریح حرفت را بزن. من، در حالی كه خودم را برای این گفت‌وگو آماده كرده بودم، به سرعت پاسخ دادم: سیدنا، صراحت می‌خواهید؟ پس می‌خواهم با صراحت با شما سخن بگویم. امام گفت: باعث خوشحالی من است. من هم سخنانم را شروع كردم و همة انتقاداتی را كه به احمد قبیسی گفته بودم، دوباره بازگو كردم و چیزهایی را به آن انتقادات افزودم كه پیش از این نگفته بودم. امام با توجه فراوان به سخنانم گوش داد و هیچ اعتراضی به آنچه می‌شنید، نكرد، حتی از انتقادات چهره هم ترش نكرد. اما پدرم واكنش نشان داد. سخنانم او را شعله‌ور ساخت. پدرم دیگر تاب شنیدن سخنانم را نیاورد و از جا برخاست و مرا از ادامة سخنانم بازداشت.


امام صدر فوراً دخالت كرد تا مانع پدرم شود. او گفت: به خدا سوگند این من هستم كه می‌خواهم بشنوم و من بودم كه او را واداشتم تا حرف بزند و همة ملاحظاتش را به صراحت بگوید. خلاصه اینكه همة انتقاداتم كمتر از نیم ساعت طول كشید؛ اما پاسخ امام نزدیك دو ساعت شد. وارد جزئیات هر مسئله‌ای می‌شد و اسباب و نتایج آن را به دقت می‌گفت و هدف حركتش را به تفصیل تشریح می‌كرد. او ابعاد مختلف حركتش را چه برای مبارزه با محرومیت و فقری كه مردم را گرفتار كرده بود و چه برای مبارزه با ستم دولتمردان و نظام ناكارآمد توضیح می‌داد، تا اینكه به جمال عبدالناصر رسید. او گفت كه بسیار شگفت‌زده است، از اینكه گفته‌ام او مخالف عبدالناصر است. او به من گفت: عبدالناصر مرد بزرگی است. چه كسی گفته است من با او مخالفم؟ نه؛ بر عكس. عظمت این مرد ریشه در مبارزه و اندیشة او دارد. مرا مجبور كردی كه اكنون رازی را فاش كنم؛ من آمادة سفر به مصر و ملاقات با عبدالناصر هستم. امام صدر پس از مدت كوتاهی از دیدارمان، به مصر رفت و با عبدالناصر دیدار كرد. نیز در دهة هفتاد به كانال سوئز رفت و به شدت مورد استقبال گرم مردم آنجا قرار گرفت. محبتی كه مردم به او ابراز داشتند، استثنایی بود، حتی عبای او را پاره كردند و برای تبرك نگاه داشتند. در آن دیدار نخست، امام صدر دربارة آنچه گفته بودم توضیحات كافی داد؛ اما با این همه، من از روی عناد و خود بزرگ‌بینی از مواضعم كوتاه نیامدم.


به یاد دارم كه در پایان دیدار به امام گفتم: سید، بابت آنچه گفتی، سپاسگزارم و ان شاءالله در آینده با هم دیدار خواهیم كرد. امام با تواضع پاسخ داد: من هم بیش از این نمی‌خواهم.هنگام رفتن امام تا آستانة در او را همراهی كردم. چون قد او از من بلندتر بود، خم شد و مرا بوسید و جلسه را ترك كرد.این دیدار آغاز انقلابی در مواضع من بود. پس از این دیدار چیزی در وجودم بیدار شد و به سرعت با خود درگیر شدم.

شخصیتی كه در این ملاقات مستقیم دیدم، با آنچه از امام موسی صدر، پیش از این در ذهن خود ساخته بودم و با آنچه دربارة او شنیده بودم، به كلی متفاوت بود. همچنین او با تصویری كه از روحانیون و علمای آن زمان در ذهن داشتم، مغایرتی تام داشت. او را مردی دیدم كه معتقد است راه رسیدن به خدا، انسان است؛ نه فقط نماز و روزه و عبادت. همة آنچه دربارة محمد عبده و سید جمال‌الدین افغانی و دیگر بزرگان خوانده بودم، در او به چشم می‌دیدم. اما این درگیری درونی و آنچه دیده بودم، به حدی نبود كه بتوانم سریعاً تصمیمم را دربارة امام صدر بگیرم؛ خصوصاً اینكه تأثیر شایعات بسیار قوی بود. اما با اتفاقی كه پس از آن رخ داد، شمارش معكوس برای تصمیم و انتخاب من آغاز شد؛ خصوصاً پس از آنكه حركت امام صدر عملاً آغاز شد.به طور مشخص دو مسئله باعث شد كه به حركت امام صدر بپیوندم.

اول، مبارزة امام موسی صدر با فقر و مقابله با تبدیل شدن قربانیان محرومیت به متكدیان وطن. امام صدر این حركت را در عالم واقع نیز تحقق بخشید. او مانع تكدی‌گری در شهر صور شد و متكدیان را از این كار بازداشت. در عین حال، عهده‌دار تأمین معیشت آنان شد. این مسئله از نظر عاطفی تأثیر بسزایی در مردم جنوب گذاشت.
دوم، او اعلام داشت كه حركت او فراتر از یك فرقه و شامل‌تر از یك محدودة جغرافیایی خاص است. او گفت حركت او همة وطن را در برمی‌گیرد و هیچ فرقی میان مسلمان و مسیحی و مردمان منطقه‌ای با مردمان‌ دیگر مناطق نیست. حادثه‌ای در صور رخ داد كه این مسئله را به روشنی نشان داد و پایانی بود بر همة شایعاتی كه دربارة حركت امام صدر وجود داشت. شایعاتی كه حركت ایشان را حركتی شیعی و تنگ‌نظرانه معرفی می‌كرد. خلاصة ماجرا این بود كه فردی مسیحی تصمیم می‌گیرد در شهر صور محلی برای فروش بستنی فراهم كند. تهیة این محل بیش از هفتادوپنج هزار لیرة لبنانی برای او هزینه برداشت. در آن سالها(دهة شصت) این مبلغ اندك نبود. او این محل را خرید و كار خود را شروع كرد. اما فتوایی از شیخ موسی عزالدین در میان شهر پخش شد.


فتوا این بود كه «خوردن بستنی نزد مسیحی حرام است.» این فتوا كار خودش را كرد و كسب و كار بستنی فروش مسیحی از رونق افتاد. این مسئله به گوش امام صدر رسید، این اتفاق بر امام سخت آمد. به هر حال امام ترجیح داد كه فتوایی بر خلاف فتوای منسوب به شیخ عزالدین صادر نكند و باعث نشود كه شیخ عزالدین به سختی بیفتد. بنابراین، راهی را برای حل این مسئله در پیش گرفت كه می توانیم آن را «سنت عملی» بخوانیم.

ایشان مانند همیشه در روز جمعه امام‌جمعه بودند. او تصمیم گرفت كه در روز جمعه این مسئله را پایان دهد. پس از نماز، امام از حسینیه خارج شد. عده‌ای از مردم هم او را همراهی كردند. وقتی كه به بیرون حسینیه رسیدند، امام به همراهانش گفت: دوست دارد پیاده‌روی كند. او گفت: خدایا! چقدر امروز هوا خوب است. دوست دارم كمی پیاده‌روی كنم. امام پیاده‌روی‌اش را آغاز كرد و عده‌ای هم او را همراهی كردند. رفته‌رفته بر جمعیت افزوده می‌شد. امام به راه خود ادامه داد تا به بستنی‌فروشی رسید و در مقابل بستنی فروش ایستاد. او از پیش محل بستنی‌فروش را پرسیده بود. او با صدای بلند به همراهان گفت: چقدر این مغازه زیباست! گفتند: این‌جا بستنی‌فروشی است. امام گفت: واقعاً خوردن بستنی در این هوای گرم لذت بخش است. زمان زیادی است كه بستنی نخورده‌ام. امام به درگاه بستنی‌فروشی رسید. بستنی‌فروش مسیحی از مغازه خارج شد و به امام خوشامد گفت. امام هم سلام كرد. امام گفت: می خواهیم بستنی بخوریم. به ما بستنی بده. بستنی‌فروش از درخواست امام شگفت‌زده شد. به امام نزدیك شد و گفت: سید، من مسیحی هستم! امام با صدای بلندی كه همه می شنیدند، گفت: من دین تو را نپرسیدم، تو بستنی فروش هستی یا نه؟ بستنی فروش گفت: بله، حتماً. امام گفت: می‌خواهیم بستنی بخوریم، برای ما بستنی بیاور. منتظر چی هستی؟ بستنی فروش از شدت خوشحالی خم شد تا دست امام را ببوسد، امام صدر دستش را به سرعت عقب كشید.


بستنی فروش به همه بستنی داد. اخبار ماجرای «سنت عملی» امام به سرعت میان مردم پخش شد و فتوای تحریم خوردن بستنی از مسیحی را بی اثر كرد. ماجرای این دو واقعه به گوش من رسید. منع تكدی‌گری در شهر صور در وجود من كششی به امام صدر ایجاد كرد. اما با شنیدن حادثه دوم یقین حاصل كردم كه امام صدر همان كسی است كه جستجو می‌كنم. اتومبیلم را روشن كردم. از تبنین به صور رفتم. در صور به باشگاه امام صادق رفتم؛ چون شنیده بودم امام در آنجا با مردم دیدار می‌كند. هنوز از در باشگاه داخل نشده بودم كه امام متوجه من شد. او به آرامی به شخصی كه در نزدش نشسته بود، اشاره كرد تا كمی از او دور شود. من به امام نزدیك شدم، او را در آغوش گرفتم. او مرا بوسید و نزد خود نشاند و از آن روز تا به امروز در كنار او هستم. 

٭رئیس مجلس لبنان و رئیس جنبش امل - برگرفته از كتاب نبیه بری: اسكن هذا الكتاب، نوشته نبیل هیثم، انتشارات مختارات، بیروت، 2004م، صص 75-81

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)