هوشنگ ماهرویان:تقریبا 40 سال پیش بود. بهمن روحیآهنگران، بهترین دوستم در دانشكده متوحش و برآشفته با صورتی سرخ و زخمی به صورت وارد دانشكده حقوق شد. بشدت عصبی بود. از او پرسیدم بهمن چی شده؟ گفت هیچی بابا. رفته بودم دانشكده حقوق «نزهت» را ببینم، بچههای بهروز مرا كتك زدند. پرسیدم بهروز كیه؟ جواب داد: «بهروز راد را میگم»، این اولین بار بود كه اسم راد را میشنیدم. هفت، هشت سال بعد بهمن كه به فداییها پیوسته بود بعد از چهار ساعت شكنجه وحشیانه ساواك از شدت جراحات وارده و درد مرد. میگویند با اعترافاتش به سازمان فداییها هم صدمات سنگینی وارد شد.
نزهت هم كه قبلا با تشكیلات بهروز راد كار میكرد و از آنها جدا شده بود در برخورد مسلحانه با ساواك در اطراف كرج كشته شد و اعظم خواهر كوچك بهمن و نزهت هم كه با بهمن دستگیر شده بود اعدام شد. ظاهرا ترور فاتح، صاحب كارخانه جهانچیت و نیكطبع كه بازجوی اشرف دهقانی بوده است به دست آنها انجام گرفته بود. بهروز راد اما یكسالی بعد از كتككاری با بهمن در صحن دانشكده علوم با عدهای دستگیر و زندانی شد از میانشان دكتر دامغانی به تلویزیون آمد و آزاد شد.
«راد»ها دو برادر و یك خواهر بودند. دو برادر به مرض سرطان خون مردند و خواهرشان كه تاریخ هنر درس میداد به وسیله مستخدمش كشته شد.
بهروز راد مخالف ترور و اسلحه بود. با اینكه سالها پیش به شعاعیان نزدیك شده بود برخلاف او از مبارزه مسلحانه بیزار بود. اشتراك راد و شعاعیان نفرت از حزب توده و سوسیالیسم نوع روسی بود و اختلافشان اسلحه، ترور، انفجار و غیره. بهروز وقتی به زندان رفت در مقابل بیژن جزنی محكم ایستاد. كتاب خوب خوانده بود و در آن مبارزه مسلحانه، مخالفت خود را ابراز میكرد. روزی در یكی از سلولهای بند زندان بحثی بین او و جزنی در گرفت كه فرخ نگهدار هم نشسته بود. وقتی بحث تمام شد و راد از سلول خارج شد جزنی برگشت و به نگهدار گفت: جوان است و بحث دانش را از او بیاموز. نگهدار جوانترین همپرونده جزنی بود. بهروز راد سالها قبل با دوستانش نظیر هادی سودبخش از شاگردان دكتر هشترودی بودند و به تشویق دكتر كتاب جیبی به نام «بررسی علوم» می نوشتند و گهگاه چاپ میكردند.
بعدها بود كه آن كار مفید را رها كردند و به فكر محاصره شهرها از طریق روستاها افتادند و این متعاقب شكلگیری سازمان انقلابی حزب توده و تبلیغ اندیشههای مائو بود. به گشت و گذار در روستاها رفتند، مزرعهای خریدند و بالاخره دستگیر شدند كه ای كاش نمیكردند و همان «بررسی علوم» را مینوشتند كه مفیدتر بود و ماندنیتر و مسلم و واجب. فضا اما فضای «بررسی علوم» نبود و لازمه شكلگیری و رشد علوم افسون زدایی است و ما لهله میزدیم برای افسون و اسطوره. پس اسطورههای جامعه مدرن آمدند و اسطورههای ما جفت و جور شدند. «در تاكتیك سوسیال دموكراسی...» لنین و «دموكراسی نوین» مائو فضا را اشغال كرده بودند و جهانی برای علوم و بررسی آن نگذاشته بودند.
اگر دموكراسی نوین را نخوانده بودی بیسواد بودی ولی اصلا مهم نبود كه دانشجوی اقتصاد باشی و ریكاردورا نشناسی، دانشجوی فیزیكی باشی و چیزی از تئوری نسبیت یا فیزیك كوانتوم ندانی و این فضای دانشگاه تهران بود. بعد از انقلاب بهروز راد عضو كمیته مركزی حزب رنجبران شد و در فراز و فرود آن بود كه بحثهایی از آن را میتوان در كتاب «نگاه از درون به جنبش چپ ایران گفتوگو با محسن رضوانی» خواند. گفتم در آن فضا جای علوم نبود. استالینیسم با تمام ابعاد خود بر روشنفكری چپ حاكم شده بود. حتی هماكنون هم میتوان بازمانده چنین فضایی را، نه حاكم مثل 40 سال پیش، دید.
مطلقا بحثی از جامعه مدنی، دموكراسی، حقوق بشر، آزادی مذهبی و غیره نبود. اینها همه متعلق به جامعه بورژوایی و امپریالیسم بودند و غیرقابل بحث.
در آن زمان حزب رنجبران طرفدار تئوری سه جهان بود. جهان اول شوروی و آمریكا، جهان دوم اروپا و ژاپن، جهان سوم هم آسیا و آفریقا و آمریكای لاتین و چین هم كه رهبر آنها. دراین تئوری جهان سومی باید با جهان دومیها وحدت میكردند تا جهان اول را به نابودی كشند.
جهان اولیها اما با هم تضاد هم داشتند. آن هم بر سر تقسیم مجدد جهان تقسیم شده. آمریكا و شوروی هر دو ابرقدرتند. یكی میرنده و یكی رو به رشد و مهاجم. آمریكا میرنده است و شوروی مهاجم. پس به میرنده هم میتوان نزدیك شد تا مهاجم را به نابودی كشاند. پس میان این دو ابرقدرت این شوروی است كه باید در مركز حملات قرار گیرد.
مجید زربخش یكی دیگر از اعضای كمیته مركزی حزب رنجبران هم جزوهای در این مورد نوشته بود. بعد از انقلاب 57 دو حزب توده و رنجبران هر یك خود را به بخشی از حكومت نزدیك میكردند. یعنی میكوشیدند آن بخش را تقویت كرده با آن هماهنگ بشوند. حزب توده به حزب جمهوری اسلامی و رادیكالیسم اسلامی سیاسی و حزب رنجبران به جناح ملی و لیبرال نظیر بازرگان و بنیصدر. كه داستان این كوشش نزدیكی حزب رنجبران را هم در كتاب محسن رضوانی با پرسشهای هوشمندانه حمید شوكت میتوان خواند.
گفتم بازمانده فضای آن سالها را هنوز هم میتوان در داخل و خارج دید و شنید و خواند. كافی است پای تلویزیون بنشینیم و كانالهای ماهوارهای را جستوجو كنیم. هفتهای یكی، دو بار چهره دكتر مرتضی محیط و سخنان او در تعریف و تمجید از مائو و لنین و ماركس را گوش داد. وقتی كتاب تضاد مائو را بهترین كتاب فلسفی قرن بیستم مینامد. وقتی جبهه خلق و ضدخلق را روشن میكند. وقتی از تضادهای درون خلقی (غیرآنتاگونیستی) و تضادهای برونخلقی (آنتاگونیستی) سخن میگوید. وقتی از چپ بریده میگوید و به عباس میلانی و غیره فحش میدهد و خود را چپ نبریده میداند. وقتی از جنبش مقاومت افغانستان و عراق سخن میگوید و از شمشیر و سر بریدن و انفجارهای انتحاری به اسم مقاومت تعریف و تمجید میكند و بنیادگرایی و ماركسیسم و مائوئیسم را همراه با «مانتلی ریویو» و «پل سوئیزی» و «هاری مگداف» به هم میبافد. میشل فوكو و دریدا را به تمسخر میگیرد و اگر از ویتگنشتاین و لاكاتوش بگویی چپ بریده میخواندت.
از هیچكدام هم سردر نمیآورد. در صورتی كه جهان و فضا تغییرات بسیار كردهاند و تو، بیننده میمانی كه چرا این دكتر پاتولوژیست به خود نمیپردازد و خود را آسیبشناسی نمیكند. اباطیلی چون وحدت ضدین، تحول تغییرات كمی به كیفی، تضاد اصلی و فرعی همانها كه در كتاب سرخ مائو آمده است و خانبا با تهرانیها و كوروش لاشاییها و محسن رضوانیها از بر میكردند، در رادیو پكن میخواندند، ترجمهاش میكردند تا انسان ایرانی را به بهشت سوسیالیسم چینی ببرند و نتوانستند. باید با دیدن آسیبشناسانه به آن پرداخت كه چه شد تیزهوشانی چون پرویز نیكخواه، چون لاشایی به جای خواندن و ترویج آزادی به چنین دامچالهای افتادند. چه شد كه كسانی چون قاسمی، فروتن و سغاییا آن سابقه دیرین سیاسی گشتند و گشتند و گشتند تا انور خوجهای یافتند و دنبالهروی او شدند و عكسهای استالین را بر روی جزواتشان چاپ كردند و هنوز كه هنوز است بازماندگان سیاسیشان از آن شرم نمیكنند. حس شرم حس انقلابی است این را ماركس گفته است و در ضمن حسی است متعلق به انسان مدرن و چون ما پیش مدرن و اسطورهای هستیم از آن بیبهرهایم.
اما در این پرسش و پاسخهای حمید شوكت جای چند گفتوگو خالی است. گفتوگو با سیروس نهاوندی و گفتوگو با پرویز نیكخواه. پرویز نیكخواه در اوایل انقلاب اعدام شد میدانم. میتوان اگر هنرمند بود و مسلط به شرایط آن زمانی، این گفتوگو را آفرید. سیروس نهاوندی را هم میتوان یافت و گفتوگو كرد كه تاریخ معاصر و هستی آدمی را كاوید و به كشف آن مدد رساند. اما نه از سر قضاوت و داوری كه از سر كنكاش و كاوش هستی. پس نباید همچون نعمت میرزازاده در مسحوری برود كه «ای سامری تنهایی عظیم عزلت بس»، بلكه باید به كشف روحیات آدمی پرداخت.
سیروس نهاوندی با كمك ساواك فراری ساختگی داشت تا در بیرون گروه ساواك ساخته و بسازد و كسانی را به زندان و كشتن دهد. و اگر دست یافتن به سیروس نهاوندی سخت و دشوار باشد در همین ایران خودمان هستند و بغل گوشمان داریم كه گوركی ترجمه كردند و با توافق ساواك به زندان رفتند و از ساواك حقوق گرفتند. بعد از انقلاب هم ایزابل آلنده ترجمه كردند و میلان كوندرا و ما نتوانستیم جو مناسبی ایجاد كنیم كه آنها به سخن بیایند. به آنها نگفتیم كه ما به داوری نمینشینیم و قضاوت نمیكنیم آنچه كردید خود بگویید چگونه حقوقبگیر ساواك شدید و توانستید حقوق را خرج كنید و باز از خلق بگویید...
حمید شوكت در صفحه 207 كتاب مورد بحث در سرآغاز بحثی آورده است:
آه
هوشیارترینان ما
تمام دریا را
در تور صیاد شنا كردند.
كوشش حمید شوكت در شناخت بخشی از چپ ایرانی ستودنی است. نثر اختران هم در این میان تلاش كرده است. حیف كه صحافی كتاب چنان ناشیانه است كه به محض ورق زدن از هم میپاشد.