حافظ موسوی :مشروطهخواهی جنبش اصیلی بود كه از دل نیازهای عمیقا اجتماعی جامعهای عقبمانده و استبدادزده سر برآورد. اینكه میگویم عمیقا اجتماعی از آن روست كه ادامه حیات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران در واپسین سالهای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی، با توجه به دگرگونیهای عظیمی كه در جهان به وقوع پیوسته بود، بدون تحقق یافتن بخشی از مطالبات جنبش مشروطه غیرممكن بود. در جهانی كه طی یك قرن با توسل به فناوریهای جدید، به اندازه قرنها از گذشته خود فاصله گرفته بود، تا جایی كه استعمارگران حفظ قلمروهای استعماری خود را با روشهای قدیم، نه عقلانی و نه مقرون به صرفه میدانستند، بقای وضع موجود در ایران عصر قاجار، آن هم در كشوری كه در یكی از مهمترین نقاط استراتژیك جهان واقع شده و پرونده قطور تارخ و تمدنی كهنسال را زیر بغل دارد امكانپذیر نمود.
انقلاب مشروطه باید به وقوع میپیوست و همین «باید» بود كه مظفرالدینشاه را به صدور فرمان مشروطیت و تشكیل مجلس تشویق و ترغیب میكرد. در این كه درك مظفرالدینشاه از مشروطه با دركی كه مجاهدین و روشنفكران مشروطهخواه از آن داشتند، بسیار متفاوت بود، تردیدی نیست. اما از فرمان مظفرالدینشاه دست كم این را میتوان فهمید كه دربار قاجار هم به این نتیجه رسیده بود كه ادامه وضع قبلی امكانپذیر نبوده، لذا ناچار بود كه به بخشی از آن ضرورت تاریخی تسلیم شود. این وضوح و روشنی در اهداف و خواستههای بنیادین و حداقلی (و در عین حال مهم) انقلاب مشروطه در ادبیات مشروطه نیز عینا منعكس گشته و بنیانهای اولیه ادبیات جدید ما را بنا نهاده است.
آنچه امروز به عنوان ادبیات مدرن فارسی در اختیار ماست اگرچه در ظاهر نسبت و نزدیكی چندانی با ادبیات مشروطه ندارد، اما در واقع این ادبیات درختی است كه از دل همان خاك سر برآورده و ریشههایش از آن تغذیه كرده است.
اكنون پس از گذشت یك قرن از انقلاب مشروط وقتی به میراث ادبی این دوران نگاه میكنیم، با متر و معیارهایی كه امروز در دست داریم نمیتوانیم ادعا كنیم كه این میراث، میراثی غنی و پربار است. در مجموعه آثار شعری و داستانی این دوره به جرأت میتوان گفت كه حتی یك اثر درجه یك پیدا نمیشود. تاثیر مشروط بر شعر فارسی، تاثیری سطحی و محافظهكارانه بود و از حدو حدود بهكارگیری برخی از واژهها و اصطلاحات روز (مثلا در شعر عارف) و استفاده از قالبهایی چون مستزاد كه قابلیت بیانگری بیشتری برای بیان موضوعات اجتماعی روز در اختیار شاعر مینهاد، فراتر نمیرفت. اما این داوری به آن معنا نیست كه نقش تحولات دوران مشروطه را در انتقال شعر و ادبیات به میان مردم كوچه و بازار نادیده بگیریم. مشروطه به ویژه با استفاده از رسانه جدیدالولادهای به نام روزنامه كه خود موجد آن بود، ادبیات را به میان مردم برد، با زندگی آنها پیوند داد و زمینه لازم را برای پیدایی ادبیات مدرن فراهم كرد. نیما، جمالزاده و هدایت كه در واقع معماران اصلی ادبیات مدرن ایرانند در چنین شرایطی ظهور كردند، برای همین است كه به گمانم میتوان این سه را درشتترین و زیباترین میوههای درخت ادبیات مشروطهایران دانست. كارنامه ادبیات مشروطه در حوزه داستان و رمان، نه از نظر كمیت و نه از نظر كیفیت كارنامه چندانی نیست. با این حال همین كارنامه – به ویژه از دیدگاه محتوایی - جای تامل فراوان دارد. من در این یادداشت، به شمایی از این ادبیات و یكی از مهمترین آثار آن، یعنی «مسالكالمحسنین» اثر طالبوف اشارهوار خواهم پرداخت.
ادبیات مشروطه چند نویسنده معروف و سرشناس دارد كه یكی از آنها عبدالرحیم بن شیخ ابوطالب نجارتبریزی معروف به طالبوف است كه در سال 1213 خورشیدی در تبریز به دنیا آمده و در سال 1289 خورشیدی در داغستان در گذشته است.
طالبوف در اوان جوانی به قفقاز رفت و بیشتر عمر خود را در آن سرزمین به تجارت و كسب علم پرداخت. علاوه بر زبان تركی كه زبان مادریاش بود با زبانهای فارسی، روسی، فرانسه و عربی آشنایی كامل داشت و آثارش را به زبان فارسی مینوشت. ترجمه سه كتاب در زمینه علوم جدید و حكمت و فلسفه از روسی به فارسی و چندین اثر تالیفی در زمینههای علمی، اجتماعی و ادبی آثاری است كه از این نویسنده به جا مانده است.
از میان آثار طالبوف دو اثر بیش از آثار دیگر او مورد توجه قرار گرفت. نخستین اثر كتابی است با عنوان «كتاب احمد» در سه جلد كه جلد اول آن در سال 1307 هـ . ق در استانبول به چاپ رسید و شهرت فراوانی نصیب او كرد. طالبوف این كتاب را تحت تاثیر كتاب معروف «امیل» اثر «ژان ژاك روسو» نوشته و هدف او از نوشتن این كتاب، ترویج معارف و علوم و فنون جدید بین دانشآموزان و جوان ایران بوده است.
كتاب احمد همچون امیل كتابی است تعلیمی و تربیتی كه در قالب صحبتهای پدری تحصیلكرده و روشنفكر برای فرزند خردسالش تنظیم شده است. فرزند خیالی نویسنده كه نوجوانی كنجكاو و باهوش است در هر نشست پرسشهایی را با پدر خود در میان میگذارد و پدر به آن پرسشها به تفصیل پاسخ میگوید. پرسشها عمدتا حول مسائلی چون مسائل دینی، مسائل علمی، مسائل اجتماعی، اختراعات و اكتشافات جدید، بهداشت، كشاورزی، تاریخ، جغرافیا، طبیعت، وطندوستی، قانون و... دور میزند. این كتاب اگرچه از بعضی تكنیكهای داستاننویسی بهره برده است، اما در مجموع نمیتوان آن را در ردیف ادبیات داستانی قرار داد. دومین كتاب طالبوف داستانواره بلندی است به نام «مسالكالمحسنین» كه در زمان انتشار خود (به سال 1323 قمری) مورد تمجید آزادیخواهان و تكفیر مرتجعین قرار گرفت. طرح كلی كتاب از این قرار است كه میرزامحسن مهندسباشی از سوی اداره جغرافیایی (كه البته وجود خارجی نداشته است) ماموریت یافته برای یك سفر اكتشافی و علمی به قله دماوند برود. وی برای انجام این ماموریت، گروهی مركب از دو نفر مهندس، یك پزشك و یك معلم شیمی را تشكیل میدهد و روز دوشنبه 14 ذیقعده 1320 هجری سفر خود را آغاز میكند. آنها در جریان سفر كه حدود سه ماه طول میكشد از شهرها و روستاهای مختلفی عبور میكنند و با اقشار مختلف مردم (و بیشتر با اقشار ممتاز جامعه شامل خوانین، روحانیون، تجار و صاحبمنصبان حكومتی و...) ملاقات میكنند و بدینترتیب و با این تمهید داستانی، نویسنده تصویری از جامعه آن روز ایران به دست میدهد. زمان وقوع حوادث حدود 4 سال پیش از صدور فرمان مشروطیت است. اوضاع كشور از هر حیث در نهایت آشفتگی و پریشانی است. فقر، دروغ، جهل، خرافه، فساد، بیسوادی، فقدان بهداشت، ظلم و ستم اربابان و عوامل حكومت و.... بیداد میكند. اینها مطالبی است كه در اغلب كتابها، سفرنامهها، خاطرهنویسیها و اشعاری كه از آن دوران برجا مانده مكررا بیان شده است. بنابراین آنچه در این كتاب آمده از این نظر برتریای نسبت به آنهای دیگر ندارد. تنها امتیاز مسالكالمحسنین در این است كه این حرفها را در قالب گفتوگو و جدل به میان میآورد، یعنی نویسنده به چند شخصیت فرعی داستان كه دیدگاهی نسبتا متفاوت با دیدگاه شخصیت اصلی داستان (محسن) دارند اجازه اظهارنظر میدهد. گرچه این اظهارنظرها به سرعت مقهور دیدگاه شخصیت اصلی (كه در واقع حامل نظریات خود نویسنده است) میشود و گویا تنها به این دلیل مطرح میشوند كه بر استحكام دیدگاهها و استدلالهای شخصیت اصلی صحه بگذارند، اما به هر حال با توجه به فقدان سنت داستاننویسی در ایران نمیتوان آن را نادیده گرفت.
شخصیت اصلی داستان (محسن) تحصیلكرده انگلستان و مردی روشنبین و تجددطلب است. او در عین حال نه تنها دلباخته غرب نیست، بلكه بر این باور است كه «هر ایرانی كه وطن خود را مثل بلاد اروپا بخواهد، آرزوی آزادی و مساوات آنها را بكند، به كثرت جمعیت بلاد ایشان حسد برد، در اعمال و اقوال تقلید آنها را نماید و سیویلیزاسیون را تهذیب اخلاق بداند، دشمن دین و وطن خود میباشد.»
محسن شخصیتی است میهنپرست و متدین كه معتقد است اسلام كاملترین ادیان است و آموزهها و احكام آن، چنانچه درست فهمیده و اجرا شود، موجب سعادت جامعه خواهد شد. دینداری محسن (دستكم به گمان خود او) هیچ منافاتی با سكولاریزم ندارد. او بر این عقیده است كه مشكل اصلی ایران، بیقانونی است. قانونی كه وی از آن سخن میگوید اگرچه مخالفتی با شرع ندارد، اما در عین حال قوانین و احكام شریعت نیست. او در مباحثه با یكی از روحانیون برجسته زمان خود در توضیح عقاید خویش چنین میگوید: «سبب اصلی ترقی ملل مغربزمین یكی این است كه آفتاب علم و صنعت از مغرب طالع شده و دیگر قانون ایشان است كه خود ملت برای مصالح امور خود وضع میكنند... قانون یعنی اصول مرتب احكام مشخص حقوق و حدود مدنی و سیاسی متعلق به فرد و جماعت و نوع...»
محسن با بحث مفصل و ذكر مثالهای مشخص «آنها» را متقاعد میكند كه این بحثها نه تنها ضدیت با اسلام نیست بلكه تنها راه نجات اسلام و مسلمین در مقابل قدرت رو به افزایش جهان غرب و مسیحیت كه به خاك و ثروت مسلمانان چشم دوخته این است كه مسلمانان در روش زندگی و نحوه اداره جامعه خود از تجربه ملل غرب بیاموزند. در پایان این گفتوگو، روحانی به محسن میگوید:«شما خیال نكنید كه ما از فهم اقتضای عصر و اصلاح نقایص پر بیخبر و بیخردیم، نه، عیب كار همان اغراض است.» منظور روحانی از همان اغراض این است كه او از متعصبین صنف خودشان واهمه دارد و به داستانی اشاره میكند كه چطور به خاطر حمایت از طرح احداث یك كارخانه پارچهبافی كه برای راهاندازی آن باید از همكاری فرنگیها استفاده میشد از سوی همقطاران خود مورد تكفیر قرار گرفته است. این شخصیت كه احتمالا خیالی نیست و طالبوف آن را براساس شخصیت یكی از روحانیون معروف آن روزگار نوشته است یكی از باورپذیرترین شخصیتهای این داستان است. این روحانی معتدل و سنتگرا با آنكه انقلابی نیست اما از اصلاحات بدش نمیآید...
شخصیت محسن، شخصیت نمونهواری از روشنفكران میانهرو دوران مشروطه است. افكار و عقاید او ملغمهای است از لیبرالیسم، سوسیالیسم، اسلام، مادهگرایی، عرفان و... با این همه او عمیقا دلبسته وطن خود است. از عقبماندگی آن رنج میبرد و به سعادت و ترقی آن میاندیشد. جامعه آرمانیای كه محسن در جستوجوی آن است، به رغم تشتت فكری این شخصیت (و نویسنده آن، طالبوف) مرزهای روشنی دارد. طالبوف نمونه كوچكی از این جامعه آرمانی را در این داستان در یك روستای خیالی پیاده كرده است. كدخدایی كه جوادبك نام دارد آدمی است باسواد و كاردان كه برای مردم روستا صندوق تعاون درست كرده است تا آنها در مواقع نیاز مجبور نباشند محصولات خود را با قیمت ارزان پیشفروش كنند. كدخدا با عقل و تدبیر خود نوعی سیستم مالیاتی را در روستا پیاده كرده كه از طریق آن به امور عمومی رسیدگی میشود و نام آن را «بیتالمال» گذاشته است. مباشرین این امور از طریق انتخابات با اكثریت آرا برگزیده میشوند و...
یكی از مهمترین ویژگیهای انقلاب مشروطیت در مقایسه با انقلاب بهمن 57 وضوح و صراحت خواستهها و اهداف اساسی آن بود. برای همین است كه شخصیتهای متعدد داستان مسالكالمحسنین به رغم تشتت آرا، تصویر مشتركی از یك جامعه آرمانی در ذهن دارند.
همراهان محسن در این سفر همه افرادی تحصیل كردهاند. احمد كه پزشك گروه است با آن كه در فرانسه تحصیلكرده و با علوم جدید و تاریخ و فلسفه آشنایی دارد در عین حال معتقد به تقدیر است و در جایی میگوید: «عزم بشری بیمعاونت تقدیر منتج ظهور و مثمر ثمر نمیشود.» (4) مصطفی كه در غرب تحصیل مهندسی كرده، آدمی است خرافاتی. محمد كه معلم شیمی است به شدت طرفدار انگلیس است. حسین كه مهندس است و در روسیه درس خوانده هم به ایران باستان گرایش دارد و هم طرفدار روسیه است. با این حال همه این آدمها در یك چیز با هم متفقالقولند و آن این كه ایران به قانون و علم و صنعت جدید نیاز دارد.
طالبوف با آنكه در پرداخت شخصیتهای خود تبحر چندانی به خرج نداده و در بسیاری از موارد تصورات ذهنی خود را به جای افكار و عقاید شخصیتها روی كاغذ آورده است با این حال داستان بلند یا رمانی نوشته كه به لحاظ تعدد شخصیتها و آدمهایی كه به نحوی وارد داستان میشوند، قابل توجه و حتی قابل استناد است.
خواننده امروزی این كتاب میتواند با نگاه انتقادی نكات زیادی را از گفتهها و ناگفتههای این كتاب دریابد. از جمله اینكه چرا حتی یك شخصیت زن در این داستان حضور ندارد؟ چرا برخی از پرسشهای شخصیتهای این داستان هنوز هم پرسش ماست؟ چرا امروز بار دیگر در بعضی از عرصهها، چالش بین سنت و مدرنیته ما به همان شكل قدیم در حال تكرار است؟ آیا بخشی از نابسامانیهای امروز ما ناشی از التقاط و تشتت فكری میرزا محسن مهندسباشی نیست؟ و...
داستان مسالكالمحسنین اینطور به پایان میرسد كه محسن پس از انجام ماموریت به تهران بر میگردد و با ذوق و شوق فراوان گزارش مفصلی از سفر مهم اكتشافی خود را به رئیساش كه یكی از وزرای دربار قاجار است تقدیم میكند. اما در كمال تعجب میبیند كه وزیر توجهی به گزارش او ندارد. محسن میخواهد برای وزیر توضیح بدهد كه در جریان سفر چه سختیها كشیدهاند. وزیر حرف او را قطع میكند و میگوید: «میدانم. اما این را سفیر انگلیس خواسته بود كه شما را مامور كردم وگرنه برای ما دانستن عرض و طول معدن یخ و ارتفاع قله دماوند لزومی ندارد.» (5) و تازه معلوم میشود كه در تمام این مدت، جناب مهندسباشی و همراهان دانشمند او به قول معروف سركار بودهاند. البته برای اینكه داستان به این تلخی تمام نشود در واپسین صفحات كتاب از محسن برای شركت در جلسهای كه در باغ عمارت ضیاء تشكیل میشود و همه بزرگان كشور در آن حضور دارند دعوت به عمل میآید. در این جلسه باشكوه و تاریخی، مظفرالدینشاه سخنرانی پرشوری در دفاع از مشروطیت ایراد میكند و فرمان تشكیل مجلس را صادر مینماید. اما این پایان خوش دیری نمیپاید. پس از اتمام سخنرانی پادشاه «همه حاضرین حتی فرنگیان به آواز بلند «زندهباش! دیر بپا!» چنان صلوات كشیدند كه اتاق به این بزرگی هشتاد ذرع طول پنجاه ذرع پهن و بیست ذرع بلندی به تزلزل درآمد. از این صدای شعفانگیز از خواب بیدار شدم. دیدم آنقدر خوابیدهام كه اندامم آماس كرده.»