فقیهِ جمهوریخواه - 5
نوگرایی آخوند در دستان سید
تاثیرپذیری آقا سید ابوالحسن اصفهانی از ملامحمدكاظم خراسانی
رسول جعفریان :پیش از این در یكی دو یادداشت دیگر در همین مجله، بر این نكته تأكید كردم كه درك رابطه استادی و شاگردی میان افراد، به عنوان یك اصل، كمك شایستهای برای فهم بهتر مسائل فكری و درك رویدادهای جاری اندیشهای در جامعه ما به ما میكند. در اینجا میخواهم اندكی از رابطه میان آخوند خراسانی و آقا سید ابوالحسن اصفهانی (1325ش) بنویسم. طبعا باید اندكی به عقب برگردیم.
یكی از آثار داستان مشروطهخواهی، ایجاد اختلاف و انشعاب گسترده، اما موقت در حوزه كهن نجف بود؛ آن هم میان دو كاظم، یكی محمد كاظم خراسانی (م 1329ق) و دیگری سید محمد كاظم یزدی. نخستین آن دو، جانبدار مشروطه بود و تا زمانی كه به خاطر مسائل پس از مشروطه دوم در برخی از جنبههای آن تردید نكرد، یكپارچه از آن حمایت میكرد، اما دومی محتاط بود؛ ضمن آن كه موضعگیری صریح نمیكرد، اما حسّ عمومی چنین بود كه میانهای با مشروطه ندارد.
رهبری این دو كاظم، سبب پدید آمدن دو گرایش به عنوان مستبد و مشروطهخواه در نجف شد. آثار این اختلاف برای حوزه نجف بسیار سنگین بود و تا سالها ادامه داشت. این در حالی بود كه هر دوی آن بزرگواران از بزرگترین مجتهدان عصر اخیر شیعه بوده و علاوه بر آثار علمی، و برجستهتر از همه «كفایه» و «عروه الوثقی» كه اهل فهم بر اهمیت آن دو كتاب واقف هستند، هر كدام صدها شاگرد تربیت كردند.
ماجرای سیاسی شدن حوزه نجف، بلكه به عبارتی حوزه سامرا، از تحریم تنباكو شروع شده بود. عقیده بر آن است كه در آن ماجرا، مكتب خاصی به نام مكتب سامرا شكل گرفت و آثارش بعدها در تربیت شماری از روحانیون سیاسی ظاهر شد. برای مثال در شیراز آقا عبدالحسین لاری متعلق به مكتب سامرا دانسته شده است. چنان كه شیخ فضلالله نوری (م 1327ق) نیز متعلق به همین مكتب است. میرزای نائینی (م 1355ق) هم از تربیت شدگان مكتب سامرا بود. نائینی به جز این كه خیلی مشروطهخواه بود و رساله «تنبیه الامه» را نوشت، در پشت صحنه موضعگیری مراجع ثلاث نجف در حمایت آن هم از قیام تبریز و مشروطه، نقش مهمی داشت. ظن قوی بر آن است كه وی بیانیههای علمای ثلاث مشروطهخواه «خراسانی، مازندرانی و میرزا حسین» را مینوشت، هرچند در نجف كسان دیگری هم بودند كه چنین قدرتی داشتند.
به هر روی میراث مكتب سامرا به نجف رسید و در مشروطه ظاهر شد، اما به دلیل اختلاف نظرهایی كه در باره ماهیت و لوازم مشروطه پیش آمد و در قالب اصطلاح سازیهای جدید كه ناشی از گفتمان حاكم بر مشروطه بود، گروهی به عنوان مشروطهخواه و گروهی به عنوان مستبد معروف شدند. این ماجرا تا به نهایت رفت. به این معنا كه آخوند خراسانی و عدهای دیگر جانبداری كردند و سید محمد كاظم، جانب احتیاط را گرفت. اكثریت در قالب یك موج، آن هم در پیروی از استاد با گروه مشروطهخواه بود. اقلیت نیز با سید كاظم یزدی بود كه به مرور و با شكست جریان مشروطهخواهی و فرونشستن موج و بهخصوص پس از فوت آخوند و بعد هم قیام عراق علیه انگلیسیها، دوباره برآمد و مرجعیتش گل كرد و تا حدودی اعاده حیثیت شد. هرچند در اذهان برخی از مورخان مشروطهخواه، آن سابقه ماند و جسارتها به وی ادامه یافت.
در این دسته بندیها، گروهی از علما و فضلای برجسته نجف، به دلیل آن كه قریب دو دهه در درس مرحوم آخوند شركت كرده بودند و نیز علائق خاص خودشان، در كنار آخوند قرار گرفتند. از نظر آخوند كه مشروطه دوم را حاصل زحماتش میدید، وضعیت مطلوبی نداشت. در این باره اسناد به اندازه كافی هست. آنچه دوباره نجف را به حركت آورد اولتیماتوم روسها در اواخر سال 1329 بود كه بار دیگر این جناح را در نجف متحد كرد. همه بسیج شدند تا به سوی ایران حركت كنند! اما مرگ ناگهانی آخوند همه رشتهها را پنبه كرد.
جعفر خلیلی (برادر عباس خلیلی) در هكذا عرفتهم (1/100) نوشته است كه بعد از درگذشت آخوند، آل آخوند با تمام وجود از آقا سید ابوالحسن اصفهانی حمایت میكردند كه از شاگردان معروف و برجسته مرحوم آخوند در طول هفده سال بود. آن زمان آقا سید ابوالحسن یك امام جماعت و استادی مانند بسیاری دیگری در حوزه نجف بود. به نوشته وی، آقا سید ابوالحسن حتی كمكی را كه آقا سید محمد كاظم یزدی برایش فرستاد، قبول نكرد؛ شاید از آن روی كه تصور نشود از كسی كه با استادش درگیر بوده، پولی دریافت كرده است. اعتماد مرحوم آخوند به آقا سید ابوالحسن آن اندازه بود كه وی را كاندیدای نمایندگی مراجع در مجلس شورای ملی كرده بود تا ناظر بر مصوبات باشد و اصل طراز اول را اجرا كند. سید ابوالحسن هفده سال در درس مرحوم آخوند شركت كرده بود و همه دانش فقهی و اصولی خود را مدیون او بود. بنابرین طبیعی بود كه در حزب وی قرار داشته باشد. آقا سید ابوالحسن تا سالها پس از آن به بیت آخوند رفت و آمد داشت و گاه ساعاتی در بیت مرحوم ایشان مینشست. حتی روز تشییع جنازه فرزندش سید حسن، بعد از اقامه نماز بر او باز به خانه آخوند رفت و بدون آن كه لحظهای گریه و اظهار ناراحتی كند، ساعتی نشست و سپس به خانه آمد. (هكذا عرفتهم: 1 / 111).
سید ابوالحسن اصفهانی كه سالها بعد مرجع تقلید عام شد، و حتی مرجعیتش از مرحوم آخوند هم فراگیرتر بود، در كنار افرادی چون میرزای نائینی و میرزا مهدی فرزند آخوند و شماری دیگر قرار داشت و در وقایع مربوط به مقابله با تهدید روسیه، در هیات منتخبه علما در كاظمیه قرار داشت. سید محمدتقی شیرازی هم كه در سامرا بود، در حمایت از این جمع به كاظمیه آمد.
پس از درگذشت آخوند در آخرین روزهای سال 1329، به تدریج مرجعیت عام در اختیار سید محمد كاظم یزدی و بعد از وی در اختیار محمدتقی شیرازی بود. پدید آمدن مسائل جدید به خصوص در ارتباط با انگلیس و اشغال عراق، تا اندازهای ماجرای مشروطه را به فراموشی سپرد. تاریخ هم نشان داد كه برخلاف اتهامی كه به سید محمد كاظم یزدی میزدند، وقتی پای منافع اسلام و شیعه در میان باشد (در جریان اشغال عراق توسط انگلیسیها در آغاز جنگ جهانی در سال 1914/1332) او مرد میدان است. در این باره اسناد به اندازه كافی هست و كتاب پرحجم آقای كامل سلمان الجبوری - از مورخان برجسته معاصر عراق – در باره مرحوم آقا سید محمد كاظم یزدی شاهدی بر این مدعاست. به هر روی پس از درگذشت مرحوم یزدی در 28 رجب سال 1337 (1919)، آیت الله میرزای شیرازی كوچك رهبری انقلاب را در دست گرفت و با درگذشت وی شیخ الشریعه اصفهانی به صحنه آمد كه البته چیزی به دست نیامد.
آنچه كه در ارتباط با مرجعیت اهمیت داشت، این بود كه میرزای شیرازی كوچك احتیاطات خود را به سید ابوالحسن ارجاع داد. گفتهاند كه میرزا خیلی اهل احتیاط بود؛ یعنی در مسائل زیادی احتیاط میكرد و همین امر سبب شده بود كه مقلدین وی در زحمت باشند. بنابراین وقتی احتیاطات را به آقا سید ابوالحسن ارجاع میداد، معنایش آن بود كه مراجعین به آقا سید فراوان خواهند بود. كم كم نماز جماعت سید هم شلوغ و شلوغتر شد.
این زمان دو مرجع عمده از عجمها در نجف بود: نخست میرزای نائینی و دیگری آقا سید ابوالحسن اصفهانی. از عربها نیز مرحوم شیخ محمدحسین كاشف الغطاء شهرت داشت. گفتهاند كه مردمداری اصفهانی او را از نائینی و شیخ محمد حسین كاشف الغطاء پیش انداخت. به علاوه آقا سید ابوالحسن اهل «فنر» نبود. این فنر چراغی بود كه جلوی علما میگرفتند و نشانهای برای عظمت و بزرگی بود! آقا سید ابوالحسن اهل این مسائل نبود و همین تواضع او را بزرگتر میكرد.
نائینی و اصفهانی هر دو درگیر تحولات عراق شدند؛ اما نه آن اندازه كه مشكل مهمی پدید آید. آنان با تحریم انتخابات عراق، مجبور به ترك عراق شدند، اما بهزودی برگشتند. اوضاع در ایران هم عوض شد و با بسته شدن دروازههای ایران به روی نجف در دوره رضاشاه، محدودیتهای بیشتری برای مرجعیت پیش آمد. در این وقت درس و آقایی آقا سید ابوالحسن گرفت و كم كم مرجعیت او فراگیر شد و بعد از درگذشت میرزا نائینی در سال 1355 (1315ش) مرجعیت آقا سید ابوالحسن عمومی شد.
این زمان داستانهای مشروطه فراموش شده بود، اما یك مشكل دیگر هم مطرح شد و آن موضعگیری نسبت به اظهارات مرحوم سید محسن امین در لبنان و شام، بحث قمه زنی و مسائلی بود كه به عنوان عزاداریهای نامشروع مطرح شد. نائینی از قمه زنی دفاع كرد، اما سیدابوالحسن در كنار اصلاحطلبان شام قرار گرفت. در این وقت بار دیگر جنگ در نجف آغاز شد. این بار، دعوای مشروطه و مستبد جای خود را به یزیدی و حسینی داد. آنها كه مخالف قمه زنی بودند، یزیدی شدند. این كه چرا نائینی از قمه زنی دفاع كرد، با آنچه از وی در مشروطهخواهی میشناسیم، ناسازگار مینمایاند. اما شاید پاسخ آن در توبهاش از آن وقایع و نگارش تنبیه الامه باشد كه روایتی بسیار نیرومند است و تردید در آن سودی ندارد. به هر حال، برداشت او از ادله، او را به این فتوا رسانده بود.
اما آقا سید ابوالحسن رویه خود را كه از اول هم با احتیاط آغاز كرده بود، حفظ كرد و در اینجا خود واقعیاش را نشان داد. او با شجاعت از مرحوم سید محسن امین جانبداری كرد و به مخالفتها وقعی نگذاشت. اما در عین حال با احتیاط پیش رفت.
آیا ممكن است بگوییم سابقه او در جریان مشروطه، ایستادگی محتاطانهاش در كنار آخوند و طبعا ارتباطش با افكار و اندیشههای جدید سبب شد تا در این نقطه نیز چنین موضعی اتخاذ كند؟
باید تأكید كنم كه سید ابوالحسن در همین ماجرا نیز جانب احتیاط را رها نكرد و به گونهای پاسخ پرسشهای مربوط به كیفیت عزاداری را میداد كه در عین آن كه همراهی با موضع اصلاح طلبان داشت، اما چندان بوی مخالفت با دیگران هم از آن در نمیآمد.
این ماجرا یك دهه وقت نجف را گرفت و اخیرا خانمی با نام سابرینا كتابی در این باره به زبان فرانسه نوشته كه به عربی هم ترجمه شده و بخش مهمی از آن در باره همین داستان است.
در این زمینه دهها كتاب و رساله در نجف نوشته شد كه یكی از معروفترین آنها التنزیه سید محسن امین و كتاب نصرت المظلوم از حسن مظفر (یا در واقع شیخ عبدالحسین حلی) بود. الانوار الحسینیه و الشعائر الاسلامیه از دیگر آثاری بود كه در این زمینه نوشته شد. التنزیه همان است كه جلال آل احمد تحت عنوان عزاداریهای نامشروع در سال 1322 ترجمه و چاپ كرد. سال 71 آقای یاحسینی تجدید چاپ كرد و اخیرا آقای خسروشاهی با مقاله دیگر جلال با عنوان اسرائیل فرزند نامشروع امپریالیسم توسط روزنامه اطلاعات چاپ كرده است.
درباره پرسش بالا و این كه آیا این موضعگیری آقا سید ابوالحسن ارتباطی با عصر همراهی او با مشروطه و مرحوم آخوند دارد یا نه؟ بدون شك پاسخ باید تا حدودی مثبت باشد. هرچه بود او جرأت كرد و خودزنی با قمه یا شمشیر را محرم و غیرشرعی دانست. این مطلبی است كه جعفر الخلیلی در هكذا عرفتهم از رساله فارسی آقا سید ابوالحسن نقل كرده است (ج 1 ص 207). اهمیت این موضعگیری درست در شهر نجف كه همه خطبا و مراجعی چون نائینی علیه سید محسن امین وارد میدان شده بودند، آشكار میشود. خلیلی همانجا گوشهای از این جو سنگین نجف را ضد سید محسن بیان كرده است. او تأكید میكند كه این اقدام آقا سید ابوالحسن او را از رسیدن به نقطه اوج مرجعیت در آن زمان دور كرد. آگاهیم كه مرجعیت عام و مطلق وی پس از درگذشت مرحوم نائینی در سال 1355 بود و طی ده سال بعد از آن بود كه آقا سید ابوالحسن به مرجعیت مطلق دست یافت. خلیلی از كارهایی كه سید صالح حلی علیه آقا سید ابوالحسن كرد، سخن گفته و این كه در خطابههای غرای خود مرتب به او طعنه میزد (1 / 108). كارهای هجاآمیز این سید صالح سبب شد كه آقا سید ابوالحسن هم او را تفسیق و گوش دادن به خطابهای او را تحریم كرد. شگفت آن كه سخن سید ابوالحسن اثر كرد و سید صالح با آن زبان گرم و نرمی كه داشت از سكه افتاد كه افتاد.
به هر روی ادامه این داستان یعنی عقلگرایی آقا سید بوالحسن در ابعاد دیگری از زندگی ایشان نیز دیده میشود. او نخستین مرجعی است كه اجازه داد از سهم امام برای چاپ مجله استفاده شود. این مربوط به مجله الاسلام از محسن فقیه شیرازی بود.
این اقدام میتواند نوعی پیشگامی را در افكار سید ابوالحسن نشان دهد. آن موقع نشریاتی مانند الفجر الصادق و الهاتف و... در نجف و بغداد چاپ میشد و سید نیز آنها را مطالعه میكرد. بنابراین از اهمیت آنها واقف بود.
ارتباط سید ابوالحسن با مرحوم سید ابوالحسن علوی طالقانی پدر آیت الله طالقانی كه روحانی روشنفكری در تهران بود و مطالبی كه گهگاه از زبان آیت الله طالقانی در این باره گفته شده، حكایت از راه آمدن مرحوم سید ابوالحسن با جناحهای مختلف فكری دارد.
به نظر میرسد این خطی است كه میتوان آن را دنبال كرد و بر اساس آنچه در آغاز گفتیم، باید ریشه برخی از این مواضع را در میان شاگردان، ناشی از مواضع استادان دانست.
خلیلی از بحث تكفیر معروف رصافی در بغداد توسط علمای سنی یاد كرده و این كه آنان به نجف هم آمدند تا فتوای تكفیر او را از آقا سید ابوالحسن بگیرند. اما سید وقتی مقاله رصافی را در باب وحدت وجود خواند، گفت: با این حرفها كسی تكفیر نمیشود. خیلیهای دیگر هم چنین عقیدهای داشتهاند و تكفیر نشدهاند. (هكذا عرفتهم: 1 / 106). این رصافی روشنفكر بسیار جری بود كه از بغداد به استانبول رفت و متجدد شد. كتاب المسأله العراقیه و شخصیة محمد او از كتابهایی است كه با همین دیدگاهها نوشته شده است.