فرید مدرسی :«میرزا عبدالرضا كفاییخراسانی» تنها روحانی خاندان آخوند خراسانی است. او در اواخر دهه 40 در رشته فلسفه در دانشگاه تهران تحصیل كرده است؛ فلسفه اسلامی در محضر «شیخ ابوالحسن شعرانی» و فلسفه غرب نزد «سیداحمد فردید». او اگرچه بورسیه شده بود تا برای ادامه تحصیل به خارج از كشور برود، امّا بنابر علاقه پدر و آیتالله میلانی به حوزه مشهد رفت و از سال 59 در قم مقیم شد و درس خارج را نزد مرحوم آیتالله سیدمحمد روحانی و آیتالله وحید خراسانی گذراند. همچنین كفایی داماد مرحوم آیتالله محیالدین ممقانی و باجناق شهید سیدمحمد باقر حكیم است. بعدازظهر جمعه به خانهاش در خیابان دورشهر قم رفتم. او اگرچه به تفسیر و تحلیل آرای آخوند پرداخت، اما در میانه گفتوگو كه به روابط آخوند و شیخ فضل الله نوری رسید، برخی تلگرافها را جعلی دانست. نوه آخوند در گذشته نیز به مواضع همشیرزاده و پسرعمویش (عبدالحسین كفایی) در كتابش به نام «مرگی در نور» واكنش نشان داده و گفته بود: «نظریات مرحوم آخوند را درباره مشروطه مشروعه و مرحوم شیخ فضلالله نوری اصلاً درست بیان نكرده است.»
تصویر كالبد نظام سیاسی – فقهی مرحوم آخوند خراسانی چگونه است؟
مرحوم آخوند به طور فشرده و اجمالی قائل بودند كه در عصر غیبت كبری برای اداره و انتظام شئون عامه مسلمین باید حكومتی از طرف جامعه مسلمانان تشكیل و تاسیس شود و متصدیان این حكومت باید صلحای امت و ثقات مسلمین و به تعبیری عدول مسلمانان به انتخاب اكثریت ملت باشند. در این نوع حكومت، نقش فقیه با سایر مسلمین تفاوتی ندارد و تشكیل آن، مشروط به اذن فقیه نیست و فقیه مانند سایر ثقات مؤمنین و عدول مسلمین، یكی از مصادیق حاكمان حكومت میتواند باشد. لذا حكومت در نظر آخوند میتواند در صورت اقتضای مصالح عامه، بدون تصدی فقیه تشكیل، تاسیس و اداره شود كه هر جزء دیدگاه ایشان، مبتنی بر دیدگاه فقهیشان است.
از دیدگاه ایشان چه كسی حائز شرایط رهبری حكومت اسلامی است؟
مرحوم آخوند حكومت اسلامی به تعبیر امروز و مشروطه مشروعه به تعبیر عصر مشروطه را از شئون خاصه امام معصوم(ع) بر میشمرد و تشكیل این نوع حكومت در عصر غیبت را جائز نمیداند. از منظر ایشان، در راس حكومت اسلامی باید شخص معصوم(ع) قرار گیرد كه تمامی تصرفات و اعمال حكومت حاكی از حقیقت شریعت باشد؛ بدون خطا و اشتباه در تصمیمگیری. چراكه هر كس به غیر از معصوم، ولو فقیه جامع الشرایط، فاقد عصمت و جائزالخطاست. این چهره اسلام را ملكوك و موقعیت اسلام را در اذهان تضعیف میكند. از این رو، ایشان معتقدند كه حكومت اسلامی فقط باید در عصر حضور امام معصوم(ع) تشكیل شود؛ با تصدی ایشان در رأس حكومت.
پس در عصر غیبت، چگونه باید نظام سیاسی جامعه مسلمانان اداره شود؟
تشكیل حكومت برای اداره و انتظام شئون عامه مسلمین از امور حسبیه است و باید در عصر غیبت یك هیات حاكمه باشد كه به این امور بپردازند. نظر فقها درباره تصدی امور حسبیه سهگونه است: یك دسته، همچون ملامحمد نراقی قائل به این هستند كه امور حسبیه در زمان حضور فقیه جامعالشرایط، از شئون فقیه است و در صورت فقدان فقیه، با صلحای امت و ثقات مسلمین خواهد بود. بنابر این نظر، ولایت عدول مومنین و ثقات مسلمین در طول ولایت فقیه قرار دارد. دسته دوم از فقها معتقدند كه امور حسبیه در عصر غیبت كبری مفوض به ثقات مسلمین و عدول مومنین است و فقیه احدالمصادیق است؛ یعنی فقیه جامعالشرایط یكی از ثقات مسلمین و عدول مومنین است. بنابر این نظر، برای تصدی و تصرف در امور حسبیه نیازی به اذن فقیه نیست؛ هم فقیه میتواند متصدی شود و هم غیرفقیه. لذا ولایت ثقات مومنین و عدول مسلمین در امور حسبیه در عرض ولایت فقیه قرار دارد. در نظریه سوم، برخی از فقها همچون شیخ انصاری میگویند كه بنا بر احتیاط واجب باید امور حسبیه در غیبت كبری در تصدی فقها باشد؛ یعنی بین دو قول دسته اول و دوم جمع كردهاند و بنابر قدر متیقن، به احتیاط واجب تصرف و تصدی امور حسبیه را از شئون فقیه جامعالشرایط دانستهاند و در صورت فقدان فقیه، نوبت به تصدی عدول مؤمنین میرسد. تفاوت نظر اول با نظر سوم در این است كه نظر اول مبتنی بر فتوا بود، اما در نظریه سوم بنا بر احتیاط این حكم داده شده است.
نظر آخوند خراسانی جزو كدام دسته قرار میگیرد؟
مرحوم آخوند در ابتدا معتقد به نظر سوم بود؛ در حاشیه مكاسب اظهار كرده است و فكر میكنم تا سال 1320 ه.ق به این رای قائل بودهاند. در اواخر حیات، از نظر قبلی خود برگشتند و معتقد به نظر دوم شدند. ایشان معتقد بودند: در امور حسبیه فرقی میان فقیه و غیرفقیه نیست و همه ثقات مومنین و صلحای امت و عقلای مسلمین میتوانند متصدی امور حسبیه باشند.
گویا به غیر از مرحوم آخوند، نظر دوم در میان فقها مدافعی ندارد؟
خیر، اینگونه نیست. اصلا بنابر این نظر دوم است كه برخی از فقها قائل به نظر سوم شدهاند. اگر دسته دومی نبود، نظر سومی وجود نداشت. پیروان دسته سوم، معتقد به نظر دوم هستند، اما چون عدهای از فقها قائل به نظر اول هستند، «احتیاط» كردهاند و به نظر سوم رای دادند. بنابراین، نظر مرحوم آخوند خراسانی این است كه با انتخاب جمهور ملت، باید صلحای جامعه اسلامی متصدی امور حكومتی باشند؛ اعم از اینكه این فرد صالح، عادل و ثقه، فقیه باشد یا غیرفقیه. همچنین بنابر نظر ایشان، باید منتخبان متخصص و خبیر در حكومتداری باشند.
بنا بر نظر آخوند، نقش «فقیه» در اداره نظام سیاسی جامعه اسلامی با غیرفقیه تفاوتی ندارد. پس جایگاه فقیه در نظام سیاسی كجاست؟
تا اینجا، میان فقیه و غیرفقیه تفاوتی وجود ندارد؛ منتها فقیه از باب اینكه متخصص در احكام شرع است و وظیفه شرعیاش به او حكم میكند كه در موارد انحراف از احكام شریعت، باید هشدار دهد و در صورت عدم انقیاد دخالت كند و از افرادی كه خلاف شریعت رفتار میكنند، سلب مسوولیت كند، نقشاش، نقش ناظر خواهد بود. فقیه در جایگاه ناظر بر انطباق مصوبات و عملكرد حكومت با موازین شریعت و احكام فقه جعفری قرار میگیرد تا حكومت از مجرا و مسیر شریعت منحرف نشود. در صورت انحراف، با نصیحت و هشدار و در صورت تمرد با اقدامات جدی، فقیه وارد میدان عمل میشود. لذا مرحوم آخوند فقط به نقش نظارتی فقیه در نظام حكومت معتقد بود.
نظر ایشان درباره حضور فقها در مناصب حكومتی چیست؟
مرحوم آخوند تصدی فقها و روحانیت را در شئون و مجاری حكومت درست نمیدانست.
البته فكر میكنم درباره حضور روحانیت در قوه مجریه این نظر را داشتند؛ والا در قوه قضائیه كه تمامی فقها معتقد به حضور مجتهد در این نهاد هستند و در قوه مقننه هم كه خود ایشان فقهایی را برای نظارت بر مصوبات مجلس انتخاب كردند.
بله، مرحوم آخوند برای اینكه نقش نظارتی فقها در بحث تصویب قانون و اجرای آن حفظ شود، پیشنهاد مرحوم شیخ فضلالله نوری (پنج فقیه جامعالشرایط در مجلس شورا حاضر باشند و رأی آنان حاكم بر رأی اكثریت باشد تا از احكام شریعت تخطی نشود) را به صورت تلگرافی به حكومت مشروطه اعلام كردند و دستور دادند كه این متمم در قانون اساسی گنجانده شود. ایشان در مجلس دوم، حاج آقانورالله مسجدشاهی اصفهانی، سیدحسن مدرس، شیخ محمدباقر بهاری همدانی، حاج میرزایحیی امام جمعه خویی و شیخ هادی بیرجندی را به مجلس معرفی كردند و در نهایت سه نفر آنان (مدرس، بهاری و امام جمعه خویی) در مجلس حاضر شدند و دو نفر دیگر در نامهای برای مرحوم آخوند عذرخواهی كردند و حضور نیافتند.
حتی مرحوم آخوند، در مدت كوتاهی انتخاب همین فقها را هم به مجلس محول كردند تا از میان علمای تهران انتخاب كنند. این مساله نشان میدهد كه جایگاه «جمهور مردم» در اندیشه سیاسی آخوند به حدی است كه حاضر میشود، وظیفه خاصه فقها را هم بر عهده منتخبین مردم قرار دهد.
بله، همینطور است.
در اندیشه مرحوم آخوند، فقیه نقش نظارتی دارد تا احكام شریعت در جامعه اسلامی جاری و ساری باشد و تخطی از آن توسط حكومتمداران صورت نگیرد. جای سوال اینجاست كه كانال تاثیرگذاری فقیه بر حكومت سیاسی چیست؟ مگر میتوان در حكومت نبود، اما بر حكومت تأثیر گذاشت؟
همانطور كه در خلع «محمدعلی شاه» از سلطنت این تاثیرگذاری عملی شد؛ یعنی توسط فشار مومنین و مقلدین فقیه بر حكومت، این نظرات اجرایی خواهد شد.
پس آخوند، فقیه و مقلدین او و «نهاد مرجعیت» را در جایگاه یك نهاد مدنی قدرتمند و بانفوذ قرار میدهد؛ سازماندهی مقلدین در پیرامون مرجع تقلید و فشار آنان بر حكومت و در نهایت تاثیر نظر فقیه در حكومت.
بله، همینطور است. قدرت روحانیت در اجرای نظراتش نسبت به تایید یا تعدیل یا تهذیب حكومت بر پایه دیانت مردم و اعتقاد متدینین، مومنین و مقلدین فقیه است.
«ثقه مسلمین» در اندیشه آخوند دارای چه شرایطی است؟
كسانی كه دارای ملكه عدالت باشند؛ یعنی خطایی نداشته باشند، هیچ گناه كبیرهای انجام ندهند و بر هیچ گناه صغیرهای پافشاری، اصرار و مداومت نكنند و در صورت بروز خطا، به صورت جدی و به طور قاطع، به آن خطا اعتراف كنند و عزم بر ترك آن خطا داشته باشند.
بر اساس اندیشه سیاسی آخوند، برخوردش با مخالفان را چگونه توجیه میكنید؟ فقهای مخالف مشروطه به فساد متهم میشوند و حكم بر تبعید آنان میدهند كه احكامی از این قبیل را میتوان در مورد شیخ فضلالله نوری، قربانعلی زنجانی و... دید.
این نكته مكررا از طرف اصحاب، شاگردان و فرزندان مرحوم آخوند مطرح شده است كه ایشان می فرمود: اختلاف بر سر وجوب یا حرمت مشروطه، همچون اختلاف دو فقیه در نجاست و طهارت غسال است. اگر فقیهی حكم به طهارت و دیگری حكم به نجاست داد، آیا این مساله مجوزآن است كه این دو فقیه با یكدیگر معارضه كنند یا اصحاب و شاگردان آن دو، با هم مبارزه كنند؟! هر كدام نسبت به رأی خودشان دارای حجت هستند و مقلدین هر یك هم باید طبق رای مرجع خودشان عمل كنند. بنابراین ایشان مكرر فرموده بودند: من راضی نیستم، كسانی كه به نحوی از انحاء با من ارتباط دارند، كوچكترین جسارتی نسبت به فقهایی كه در قضیه مشروطیت مخالف رای من هستند، بكنند. مرحوم پدرم میفرمود: وقتی كه دولت مشروطه تلگرافی خبر فتح تهران توسط مجاهدین را به مرحوم آخوند مخابره كرد و از تاسیس حكومت موقت مشروطه سخن گفت، اولین اقدامی كه ایشان انجام داد، این بود كه به دولت موقت مشروطه برای حفظ جان و حرمت و شخصیت شیخ فضلالله نوری تلگراف زد و اعلام كرد: باید شیخ را از تمام جهات رعایت و احترام كنید. اخیرا هم این مطلب در برخی منابع نقل شده است: روزی كه تلگراف آخوند به دولت موقت مشروطه میرسد، تشكیل جلسه میدهند كه این تلگراف با رای و تصمیم ما برای اعدام شیخ چگونه قابل حل خواهد بود؟! نهایتا در آن جلسه رای دادند كه تلگراف مرحوم آخوند را پنهان كنند و شیخ را سریعا محاكمه و اعدام كنند. سپس تلگراف را اعلام كنند و از مرحوم آخوند عذرخواهی كنند كه تلگراف دیر به دستمان رسید. همان كار را هم كردند.
پیش از این در میان عموم مردم ایران تلگرافها و فتاوای متعددی از مرحوم آخوند منتشر و اعلام میشود كه هركس در مسیر مشروطه است، در ركاب امام زمان است و هر كس در خلاف آن حركت میكند، در سپاه یزید بن معاویه است. قدرت به دست كسانی افتاده است كه در ركاب امام زمان حركت كردهاند، حكم شیخ و مخالفان مشروطه چیست؟! آیا جز اعدام و مجازات اقدامی میتوان انجام داد؟ فكر نمیكنید، آرای و فتاوای مرحوم آخوند بستر اعدام شیخ فضلالله نوری را پیش از این فراهم كرده است؟
آن فتاوا فقط مختص مقلدان مرحوم آخوند بوده است؛ نه غیر آنان. آن فتاوا به این معناست كه مقلدین ایشان در مسیر مشروطه تلاش بكنند. در پاسخ قبلی گفتم كه مرحوم آخوند اختلاف میان خودش و فقهای مخالف مشروطیت را همچون اختلاف در یك حكم فقهی میدانست.
در تلگرافهای موجود، ایشان حكم به تبعید فقهای مخالف مشروطیت دادهاند، مطمئنا مقلدان و شاگردان و پیروان ایشان این احكام را فقط مربوط به خودشان نمیدانستند، بلكه باید درباره مخالفان مشروطه هم عملی میكردند.
غیر از تقیزاده كه به خاطر انحراف او از مسیر شرع، نه از جهت مخالفتاش با مشروطیت حكم به تبعیدش دادند، هیچ موردی مبنی بر تبعید از سوی مرحوم آخوند صادر نشده است. اگر موردی دارید، برای من بیاورید. یك مورد هم وجود ندارد؛ چه روحانی، چه غیرروحانی، چه سیاسی، چه بازاری و... كه مرحوم آخوند به خاطر مخالفت آن شخص با مشروطیت، دربارهاش حكم و فتوا داده باشد.
پس پاسخ مرحوم آخوند به نامه بهبهانی و طباطبایی درباره شیخ فضلالله نوری در تلگرافی مبنی بر «شیخ فضل الله نوری، متابعتش حرام، ابعادش [تبعیدش] به خراسان به جمیع مسلمین واجب، بدون مفسده» چیست؟!
این تلگراف جعل است و حتی آن تلگرافی كه «دست شیخ فضل را از مجاری امور كوتاه كنید» صحت ندارد. هیچكدام از سوی مرحوم آخوند صادر نشده است.
در نامههای مرحوم آخوند به محمدعلی شاه هم آمده است كه باید شاه از حضور مخالفان مشروطه در مناصب حكومتی جلوگیری كند. این مساله هم نشان میدهد كه مرحوم آخوند به دنبال بستن تمامی منافذ سیاسی بر روی فقهای مخالف مشروطه بوده است.
بله، او شاه را تهدید میكند. از سوی دیگر، شاه و خاندان سلطنت مقلد مرحوم آخوند بودند. حتی محمدعلی شاه پس از تبعید به روسیه به آخوند تلگراف زد كه غذاها در اینجا نجس است، ماه رمضان در پیش است، تكلیف روزه ما چیست؟ مرحوم آخوند هم فتوا داد كه بخورید و روزه بگیرید. مظفرالدین شاه هم نامهای به مرحوم آخوند نوشته و گفته بود: من مقلد شما هستم و شما دولت را مالك نمیدانید. قصرهای سلطنتی را به ولایت شرعیه به من اجاره بدهید تا تصرف من در قصرهای سلطنتی مشروع باشد و تعیین كنید كه وجه اجاره را در چه مورد مصرف كنم.
مواردی كه شما درباره تساهل و تسامح و روی گشاده آخوند نسبت به مخالفان مشروطه مثال میزنید، در حوزه مسائل اخلاقی قابل بحث است و آن افراد به عنوان یك عالم دینی مخالف بودند و آنچنان نظراتشان از نفوذ در عرصه سیاسی برخوردار نبود، اما مرحوم آخوند در برابر افرادی همچون شیخ فضلالله و ملاقربانعلی زنجانی روشی تند را اختیار كرده بودند؛ چراكه نظرات آنان بر رشد و تثبیت مشروطه در عرصه سیاسی تاثیر منفی میگذاشت.
معلوم است كه اجازه سنگاندازی در برابر مشروطه را نمیدادند، همانطور كه اگر كسی در برابر شریعت میایستاد، ایشان سكوت نمیكردند. شیخ فضلالله هم در حكومت نبود، یك روحانی، مجتهد و صاحب فتوا بود و میتوانست رایاش با مرحوم آخوند در مسائل فقهی مخالف باشد.
چرا اینگونه میگویید؟! شیخ فضلالله یك شخصیت منتفذ در عرصه سیاسی بود و بر محمدعلی شاه تاثیر میگذاشت. فقط حكم فقهی نمیداد، عمل سیاسی میكرد. آیا او در برابر آرای فقهی مرحوم آخوند در وجوب مشروطیت سنگاندازی نمیكرد؟!
مسلما در برابر رای شیخ میایستاد، اما او را نفی نمیكرد. مرحوم آخوند بنا بر اجتهاد، وظیفه خود میدانست كه باید در راه مشروطیت اقدام و قیام كند و از تمام پتانسیل خودش برای اجرایی شدن این نظر، استفاده كند. تا زمانی كه مخالفان مشروطیت سنگاندازی نمیكردند، از نظر مرحوم آخوند، رای آنان اشكالی نداشت. اما اگر بخواهند، مشروطیت را تخریب كنند، آخوند براساس وظایف شرعی نمیتوانست سكوت كند و به آنان اجازه این اقدامات را بدهد.
شیخ كاملا چنین نقشی را در مشروطیت ایفا میكرد و جلوی اجرایی شدن آرای آخوند را با نفوذ در میان دربار میگرفت.
بعد از استقرار مشروطیت شیخ چنین نقشی را نداشت.
مرحوم آخوند در برابر شیخِ فقیه نایستاد و حكم به تبعیدش نداد، بلكه جلوی شیخِ سیاستمدار ایستاد. آخوند با آرای فقهی شیخ فضلالله كاری نداشت، با سنگاندازیهای او در مشروطه و همراهی با محمدعلی شاه مخالفت میكرد و تلگراف میزد و فتوا میداد. اصلا شیخ فضلالله نوری را بگذریم. نظر آخوند درباره ملاقربانعلی زنجانی را چگونه تفسیر میكنید؟
میخواستند، همچون شیخ فضل نوری، ملا قربانعلی زنجانی را هم اعدام كنند. مرحوم آخوند مطلع شد و استخاره كرد، خوب آمد، به دولت مشروطه دستور داد كه ملاقربانعلی را با احترام به عتبات بفرستند.
اما پیش از این، مرحوم آخوند، درباره ملاقربانعلی گفته بودند: «كثرت سن و عدم معاشرت و عالم نبودن جناب آخوند ملاقربانعلی زنجانی به مصالح و مفاسد مملكت و اجتماع اشرار و مفسدین وطنفروش در اطراف ایشان موجب اغتشاش مملكت و اختلال اساس و مداخله اجانب و اعلام اسلام است و تفوق تمام مفسدین كه دور ایشان را گرفتهاند، بر اولیای دولت و قاطبه مسلمین واجب فوری و اتباع احكام و آرای منصوبه به ایشان مطلقا حرام است و اعتنا به آنها دشمنی به دین اسلام است.»
در اینجا هم نسبت به خود ملاقربانعلی زنجانی طرد و نفیای نشده است؛ بلكه نسبت به افراد پیرامونی ایشان است.
به هر حال مرحوم آخوند نمیگذارد كه فقهای مخالف مشروطه قدرتمند شوند و جلوی نفوذ آنان را میگیرد.
مسلم است. ولی نسبت به اعلام این اندیشهها، در كلام آخوند جسارت یا طرد دیده نمیشود.
آیا شما قبول ندارید كه مرحوم آخوند، با روشهای مختلف مواضع پیشآمده از سوی فقهای مخالف مشروطه را برطرف میكرد و اجازه این امر را به آنان نمیداد؟
این را میپذیرم. قبول دارم كه جلوی فعالیتهای سیاسی آنان را به طرقی میگرفت، سد میكرد و مانع از نفوذ و پیشرفت اقدامات آنان میشد. بدون آنكه كمترین اهانت یا جسارتی به حریم شخصیت آنان شود.
آخوند در اجرایی شدن آرای خود، نه تنها به این اقدامات دست میزد، بلكه حتی در تقویت مشروطه از یاری دول بیگانه هم استفاده میكرد؛ نامه به سلطان عثمانی، نامه به لاهه، نامه به روسای دول غربی (آلمان، فرانسه و انگلیس) و...
ایشان برای از بین بردن یك حركت ضددینی یا ضدملی از كفار یا غیرشیعیان كه میتوانستند به مسلمین كمك بكنند، استفاده كرده است، چه مشكلی دارد؟!
یعنی بنا بر اندیشه سیاسی آخوند میتوان برای مقابله با استبداد (سلطنت محمدعلیشاه) از دول غیرشیعی (فرانسه، انگلیس، آلمان، عثمانی و...) كمك گرفت و آنان را به یاری طلبید؟
مانعی ندارد. در روایت داریم كه گاهی خداوند به وسیله كفار از دین خودش حمایت میكند. اگر بتوان از یك طریقی، بدون پرداخت باجی برای رسیدن به هدف مقدسی كمك گرفت، اشكالی ندارد. اما باج دادن در قبال كمك گرفتن از دول بیگانه در اندیشه آخوند مذموم است.
زمانی كه به اندیشه سیاسی آخوند رجوع میكنیم، با واژه «جمهور مسلمین» بر میخوریم: «حكومت مسلمین در عهد غیبت حضرت صاحبالزمان عجلالله فرجه با جمهور مسلمین است» یا در جایی دیگر از «دولت صحیه قانونیه جمهوریه» سخن میگویند. گویی «مشروطهخواهی» آخوند، پلی برای رسیدن به «جمهوریخواهی» بوده است؟
بعید نیست كه اینگونه باشد. هرچند كه در آن زمان، هنوز از «جمهوریت» سخن به میان نیامده بود و فقط از جایگزینی یك حكومت دموكراتیك، متشكل از نمایندگان ملت برای تصمیمگیری یاد میكردند تا شاه غیرمسوول و بدون قدرت باشد و صرفا تشریفاتی. اما من هم با شما موافق هستم كه مبنا و زیربنای فكری مرحوم آخوند بستر تولد حكومت جمهوری را فراهم میكند.
فكر نمیكنید كه حتی شاگردان آخوند هم اندیشه سیاسی جمهوریخواه ایشان را درك نكردند؟
بله، همینطور است.
اگر این مطلب را در آرای استادشان درك كرده بودند، همان زمان بدون درنگ، از جمهوریت دم می زدند.
البته موقعیت، عظمت و سیطره علمی آخوند در مراجع بعدی تمركز ندارد؛ مرجعیت عامه از آن سیدابوالحسن اصفهانی است و موقعیت علمی قابل قبول از آن نائینی (البته نه در حد آخوند).
آقای كفایی! اندیشه سیاسی – فقهی مرحوم آخوند ابتر ماند. هیچ وارثی یافت نشد كه آرای او را بر دوش كشد؛ نه تنها در اجرایی شدن آن، بلكه در انتقال آن به نسلهای دیگر. شاگردان (مرحوم نائینی، مرحوم سیدابوالحسن اصفهانی و مرحوم شیخ عبدالكریم حائری یزدی) در منزل حاج شیخ در قم گردهم آمدند و در دو راهی جمهوریت و سلطنت، امروز هم پس از سالها كه حوزه بر سر سفره «كفایه الاصول» آخوند نشسته است، حتی نیم نگاهی به اندیشه سیاسی او نمیاندازد. چرا؟!
پس از رحلت مرحوم آخوند، به دلیل انحراف حكومت مشروطه از دیدگاههای مذهبی سبب شده كه علما و فقها كمتر به آرا و نظرات مرحوم آخوند بپردازند؛ نه از لحاظ اجرایی كردن آن و نه از نظر نشر و بسط آن آرا. پس از رحلت مرحوم آخوند، زعامت مرجعیت برعهده آقا سیدمحمدكاظم یزدی از مخالفان مشروطه افتاد. لذا به نظر آخوند در آن دوره روی خوش نشان داده نمیشد. پس از درگذشت آقاسیدمحمدكاظم یزدی و میرزامحمدتقی شیرازی، مرجعیت شاگردان آخوند (سیدابوالحسن اصفهانی، میرزای نائینی و تاحدودی حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی) آغاز شد كه پس از اندك زمانی، كودتای رضاخان و جریانهای پس از آن رخ داد كه اجازه بروز اندیشههای آخوند را نداد. البته در آن چند سال، شاید انتظار از میرزای نائینی بود كه به اندیشه آخوند بپردازد كه نپرداخت.
نه تنها شاگردان به تایید قدرت بلكه فرزند مرحوم آخوند (آقای میزامحمد آقازاده) تاج او را بر سرش میگذارد؛ یعنی فرزند بزرگترین مخالف استبداد، مؤید یك مستبد (رضاخان) میشود. توجیه شما در برابر اقدام عمویتان چیست؟
هیچ توجیهی ندارم. به هر حال عمو سمت ابوّت و بزرگی دارد؛ اما من این اقدام را نمیپسندم. البته میدانم كه ایشان تحت فشار و الزام اجتماعی به این امر اقدام كرد. در آن زمان رضاخان ابتدای قدرتش بود و هنوز به اقدامات ضدمذهبی دست نزده بود و آن تنفر سالهای پایانی سلطنتش در میان مردم وجود نداشت. این نگاه به او تا سال 1308 وجود داشت؛ چراكه مردم از ناامنی سالهای پایانی قاجاریه به ستوه آمده بودند و او با استبداد توانسته بود، امنیت را بازگرداند. در قضیه مجلس مؤسسان، به مرحوم آقازاده و پدرم (دو فرزند آخوند) بسیار فشار آوردند تا در این مجلس حضور یابند كه هر دو نپذیرفتند. اما در قضیه تاجگذاری الزام كردند كه حتما باید آقازاده در این مراسم شركت كند و حتی برخی از مردم هم به ایشان فشار آوردند. بنده فكر میكنم كه مرحوم آقازاده (عمویام) از ابتدا پایان كار رضاخان را میدید، چرا كه مرد باهوشی بود. نقل میكنند؛ در سال 1308، عموی بزرگ بنده (آقامیرزامهدی، پسر بزرگ آخوند) از نجف برای زیارت به ایران آمد. در تهران با رضاخان ملاقاتی داشت. در آن ملاقات رضاشاه به او گفته بود كه مشهد مشرف شدید، سلام من را به آقای آقازاده، اخوی ابلاغ كنید و از قول من به ایشان عرض كنید كه امنیت خراسان را از شما تقاضا میكنم. مرحوم آقامیرزامهدی كه به مشهد میرود، مطالب را برای مرحوم آقازاده نقل میكند. آقای آقازاده مدتی سرش را پایین انداخت و فكر كرد و سر بالا كرد و گفت: «كار من تمام است. این شخص [رضاخان] مرا صاحب قدرت تشخیص داد و او تمام قدرتهای محلی را میكوبد تا قدرت مركزی تقویت شود. مطمئنا مرا از بین خواهد برد.» پیشبینی ایشان درست از آب درآمد و شش سال بعد، آقازاده را حبس و تبعید كردند كه نهایتا او را كشتند.
كدامیك از روحانیون به همراه عموی شما در تاجگذاری رضاخان حضور داشتند؟
مرحوم آقازاده از مشهد، حاج آقانورالله مسجدشاهی از اصفهان، حاج مجتهد از نیشابور، حاج میرزا یحیی امام جمعه خویی و میرسید محمد بهبهانی از تهران و مرحوم شریعتمدار رفیع از رشت كه هر كدام یك سر تاج را گرفتند و به تیمور تاش دادند و او تاج را بر سر رضاخان گذاشت.
چرا از حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی و حاج آقا حسین قمی برای حضور در مراسم دعوت نكردند و این دو را تحت فشار قرار ندادند؟
به جهت مقام مرجعیت؛ این آقایان كه دعوت شدند، بیشتر روحانیون سیاسی – اجتماعی بودند.
اینگونه به نظر میرسد كه فرزندان مرحوم آخوند (مرحوم آقازاده و مرحوم پدرتان) در مبارزه با استبداد همچون پدرشان نبودند و راهی دیگر را برگزیدند.
فردی به پدرم گفت كه مردم میگویند: «شما به شاه علاقه دارید و با دربار حسن رابطه.» پدرم فرمود: «من به اینها چه علاقهای دارم كه برادرم را كشتند؛ آن هم برادری مثل آقازاده. اما تجربه سیاسی در ایران، پس از شهریور 1320، به من ثابت كرد كه هر وقت حكومت مركزی تضعیف میشود، تودهایها پروبال می گیرند و كمكهای مادی و تبلیغی شوروی، آنان را میداندار صحنه سیاسی ایران میكند، در آن صورت ایمانی برای مردم ایران - مركز تشیع و خانه اهل بیت عصمت(ع)- باقی نمیماند. من برای حفظ اعتقادات مذهبی مردم، قائل به تقویت حكومت مركزی هستم؛ وگرنه خطر كمونیستها در ایران به طور جدی خودنمایی خواهد كرد.»
شاید یكی از دلایل تفاوت عملی سیره آخوند با فرزندانش، به دلیل حضور ایشان در نجف و اقامت در خارج از مرزهای ایران و سكونت فرزندانش در ایران است؟
قاعدتا همینطور است. همچنین مرحوم آخوند مرجع بزرگ تقلید و زعیم عالم تشیع بود و از جایگاه مرجعیت و زعامت سخن میگفت؛ اما آقازادههای ایشان، روحانی اجتماعی متنفذ بودند.
ابوی شما (مرحوم حاج میرزا احمد كفایی) هم گویی در ظهور و بروز مسائل سیاسی در حوزه، در سالهای ابتدایی دهه 40، همراه نبود ؟
آقای سیدابراهیم شبیری زنجانی (برادر آیتالله سیدموسی شبیری زنجانی) برایم نقل كرد: مرحوم آیتالله خمینی پیش از تبعید به تركیه، در قم در كنار شاگردان و اصحابشان نشسته بودند. ما روحانیون و علمای نزدیك به دربار را نام میبردیم و از آنان انتقاد میكردیم. آقای خمینی هم سكوت كرده بودند و گوش میدادند تا صحبت به آقای كفایی رسید. ایشان سكوت را شكستند و گفتند: حساب آقای كفایی را از بقیه جدا كنید. ارتباط ایشان با حكومت برای منفعت شخصی نیست، برای حفظ مصالح حوزههای علمیه و رفع گرفتاریهای عامه ملت است. همچنین آقای سیدمهدی امامی اصفهانی از قول آیتالله شیخ مرتضی حائری یزدی برایم نقل كرد كه آقای حائری گفته بود: یك روز آیتالله خمینی به من گفتند: «در بین علمایی كه با شاه و دربار ارتباط داشتند، ارتباط دو نفر، براساس اجتهاد و تشخیصشان بود؛ نه به جهت مصالح شخصی، یكی مرحوم حاج میرزااحمد كفایی و دیگری حاج سیداحمد خوانساری.» مرحوم پدرم در این مسیر گام گذاشته بود تا از حیثیت روحانیت دفاع كند. به یاد دارم كه آیتالله سیداحمد خوانساری، حاج میرزااحمد آشتیانی و آیتالله شیخ محمدتقی آملی، هر سه مشتركا نامهای به پدرم نوشتند تا ایشان به حكومت فشار آورد و خواسته های آنان در آن نامه اجرایی شود و حكومت در برابر روحانیت نرمش نشان دهد.
با وجود آنكه احكام مغایر با شرع در لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی گنجانده شده بود، والدتان چه اقدامی انجام دادند؟
مرحوم پدرم جزو اولین علمایی بود كه از مفاد لایحه مطلع شده بود. محمد قریشی، وكیل مشهد در مجلس، به نزد مرحوم پدرم آمد و مساله را اطلاع داد. مرحوم پدرم موضوع را به آقایان مشهد اطلاع دادند و برای تصمیمگیری، آقایان علما را به تشكیل جلسهای دعوت كرد، آقایان علمای مشهد به لحاظ زعامت و موقعیت مرحوم پدرم، تصمیم گرفتند این جلسات در منزل ایشان تشكیل شود و چهار جلسه در منزل مرحوم پدرم برگزار شد. مرحوم آقای میلانی، مرحوم حاج میرزاحسین سبزواری و مرحوم حاج آقاحسن قمی در حضور پدرم در این جلسات بودند و هیچ كس دیگری نبود. بعدها از مرحوم والد شنیدم كه ایشان در آخرین جلسه به آقایان فرمودند كه بنده تا آخر همراه آقایان در این مساله هستم؛ اما به سه شرط: اول اینكه هر اقدامی كه در خراسان انجام میشود، به اتفاق نظر ما باشد. دوم اینكه، مخالفت را با دولت قرار دهید؛ نه با شاه. چون اگر مخالفت با شاه باشد، دیگر نمیتوان تغییراتی در مسائل داد و به نفوذ كلام روحانیت خدشه وارد میشود. سوم، آنقدر در تضعیف حكومت اقدام كنید كه ایران در كام كمونیستها نیفتد. در آن جلسه، یكی از آقایان خیلی با حرارت صحبت كرده و به نوعی موافقت نكرده بود. مرحوم پدرم هم گفته بود: شما تجربه مرا ندارید و نمیدانید كه مردم در تنگناها ما را رها میكنند. مرحوم آقا پس از این مساله با حركت مبارزاتی مخالفت نكردند، اما سكوت كرده بودند. مرحوم آیتالله خمینی هم در این باره نامهای به ایشان نوشتند و ایشان هم پاسخ دادند و اقدامات خود را در آن نامه بیان كردند كه من به شاه نامهای نوشتهام و او را نصیحت كردم و دوم اینكه نامهای به آقای بهبهانی نوشتم و گفتم از سوی خودش و من به نزد شاه برود و بگوید، مسیر این اقدامات به تضعیف او(شاه) و سلطنتاش میانجامد.
رابطه مرحوم پدرتان با مرحوم آقای حلبی چگونه بود؟
مرحوم حلبی شاگرد پدرم بود. در آن سالها كه پدرم تدریس خارج كفایه را آغاز كردند؛ آقایانی همچون شیخ مجتبی قزوینی، شیخ كاظم دامغانی، شیخ محمود حلبی، شیخ حسینعلی راشد تربتی و... حضور مییافتند. پس از شهریور 20، هم آقای حلبی از خواص و اصحاب پدرم بود و منبری رسمی مجالس پدرم، او بود. همچنین در سال 1326، پس از سالها، پدرم به عتبات مشرف شدند كه مرحوم حلبی هم همراه ایشان بود. اما از سال 29 به بعد، او مصدقی شد و رابطه تقریبا قطع شد.
یعنی پدرتان در برپایی «حجتیه» به مرحوم آقای حلبی كمكی نكردند؟
آقای حلبی در مشكلاتی كه داشت، به پدرم مراجعه میكرد. آقای سجادی، نماینده حجتیه در خراسان برایم نقل كرد كه در سرشماری 1346، در قسمت اقلیتهای مذهبی، ستونی برای «بهائیت» گذاشتند. آقای حلبی دو روز قبل از سرشماری مطلع شده بود، به سجادی زنگ زد و به او گفت: برو منزل میرزا جوادآقا تهرانی و با هم خدمت آیتالله كفایی برسید و ایشان را از این مساله مطلع كنید. مرحوم آقا فورا سپهبد «باتمانقلیچ»، استاندار و نایبالتولیت خراسان را احضار كردند و به او گفتند: «فورا با هواپیما به تهران برو و به شاه بگو، باید این ستون «بهائیت» حذف شود.» حكومت در مدت یك روز تمام ستونهای مربوط به بهائیت را حذف كرد.
پس رابطه پدرتان با حجتیه در چه حدی بود؟
فقط ملجاء حجتیه در مشكلاتی از این قبیل بودند. پدرم فعالیت ضدبهائیت آنان را میپسندیدند؛ اما ارتباط خاصی با آنان نداشتند.