وداع با آدمیت

 

علی دهباشی:براین باورم كه به تدریج طی 3دهه اخیر در خاموشی هر ستاره‌ای از آسمان فرهنگ ایران، ما جانشینی برای آنان نیافتیم. قطع انتقال تجربیات دو نسل و قطع تداوم جریان فرهنگی مابین سال‌های دهه 50به بعد خساراتی سنگین برای ما به ارمغان آورده است.
تابستان 69 بود. سه روزی مهمان دكتر محمدجعفر محجوب بودم. از هر دری با هم گفت‌وگو می‌كردیم. او پرسشگر بود. در آن سال‌ها ارتباط با داخل كشور به این صورت گسترده وجود نداشت.

 

از كتابفروشی طهوری تا بچه‌های كافه‌نادری. از احوال دكتر زریاب‌خویی، سیدانجوی، غلامحسین یوسفی، ایرج افشار، شفیعی كدكنی و من گزارش می‌دادم و او به مناسبت خاطراتی از دوستی‌ها و همكاری‌ها با این عزیزان را بازگو می‌كرد كه بخشی از تاریخ فرهنگ و ادبیات را شامل می‌شود.
یك روز در مسیر پیاده‌روی طولانی از احساس خود، از دوری نخواسته‌اش از ایران صحبت كرد. ابیاتی در فراق وطن می‌خواند و می‌گریست.

 

در جایی نشستیم و آن وقت گفت:من محجوب از این غربتكده به وطنم، ایران كه فكر می‌كنم، از لابه‌لای اخبار عجیب و غریب و تیره و تاری كه می‌رسد امیدوار هستم، دلگرم هستم. دلگرم حضور وجود زرین‌كوب، اخوان‌ثالث، سیدجلال آشتیانی، محموددولت‌آبادی، سیدعبد‌الله انوار، كدكنی و آن زمان ده‌ها نفر را نام برد. محجوب ادامه داد كه به زعم من ایران زنده است از جمله به صرف حضور و وجود این عزیزان.

 

این تعبیر محجوب را سال‌های بعد در سفری دیگر شاهرخ‌مسكوب با بیانی دیگر در غربت برایم بازگو كرد. اكنون آن دو عزیز سال‌هاست كه روی در نقاب خاك كشیده‌اند و آسمان ادب ایران هر سال شاهد خاموشی ستاره‌هایش است. بار عظیم فرهنگ و ادب فارسی بر دوش تعداد اندكی است و در این روزگار هر صبح با نگرانی چشم می‌گشایم كه نكند خبر خاموشی یكی دیگر از ستاره‌های آسمان ادب را بگویند، مردانی بدون جانشین.

دكتر فریدون آدمیت بدون تردید آخرین حلقه از مردان تاریخ و فرهنگ ما بود؛ مردی بر كشیده از دامان انقلاب مشروطیت و ریشه دوانیده در تاریخ ایران و دنیای اندیشه غرب. دكتر آدمیت در همه ابعاد از منش، سلوك، كار علمی و شغلی كه داشت و زندگی اجتماعی و سیاسی با اقران خود تفاوت عمده‌ای داشت. تصویری كه از او در دست داریم بسیار خام و مبهم است. بخش مهمی از طراحی چهره آدمیت بر عهده همسرش بانو شهیندخت است كه آدمیت از او با تعبیر «درحوادث زندگی همیشه مرا یار و یاور بوده است» یاد می‌كند.

 

زندگی و همنشینی با آدمیت كارآسانی نبود. مردی با آن روحیات ویژه متعالی كه سختگیری‌های خودش را داشت. این روزها اینجا و آنجا می‌گویند و می‌نویسند كه «تكبر» و «غرور» داشت. كسی را نمی‌پذیرفت و... حقیقت این است كه در این روزگار، مفاهیم آنقدر دستكاری و مبتذل شده كه دیگر نمی‌دانیم چگونه باید جایگاه واقعی سخن را بشناسیم. آدمیت «متكبر» نبود.

 

او خارج از رفتارهای جاری و شناخته شده ما بود.«تواضع و فروتنی» به آن مفهوم ریاكارانه كه امروزه رایج است در او نبود. مطلقا حاضر نمی‌شد به مصلحت، كسی را بپذیرد یا تحمل كند. در اولین جملاتی كه پرت و پلا می‌شنید راه خروج را نشان می‌داد و در این رفتار ملاحظه آنچه درباره‌اش خواهند گفت را نمی‌كرد. بی‌پیرایه و صریح بود از آن نوع كه در جامعه ما دیگر رخت بربسته است. به جهت همین منش ناب و بدون مرید و مرادبازی بود كه برایش حرف و سخن در می‌آوردند. 

در كارهای تاریخی و پژوهشی فوق‌العاده بی‌رحم بود. با چند كلمه، فقط با چند كلمه آنچنان ضربه‌ای می‌زد كه طرف باید خود را دور می‌كرد و به كنجی می‌خزید و به دنبال اصلاح خبط و خطاهایش می‌رفت. آدمیت همواره اینگونه بود. تاكنون كسی خلاف این را نگفته است و اینچنین بود كه تا پایان عمر او را رها نكردند و دشمنان ریز و درشتش به تمهیدات پیچیده او را به هر چیزی كه می‌شد منتسب كردند.

 

هنگامی كه به مناسبت 70سالگی‌اش جشن‌نامه‌ای تدارك دیدم و در مجله كلك كه سردبیرش بودم منتشر كردم گفت منتظر باش كه ریشه‌ات را بزنند و زدند و آن شماره؛ آخرین شماره من شد در كلك، مفتخرم به اینكه آخرین شماره‌ای كه سردبیری كردم جشن‌نامه دكتر آدمیت شد. مدت‌ها نگرانم بود. حق داشت. در معرض آماج انواع تیرهای زهرآگین از روشنفكران تا قلم به مزدهای یكی از روزنامه‌های عصر قرار گرفتم. 

از سختگیری‌هایش در كارهای پژوهشی و نوشتنی گفتم كه صدها خاطره در ذهنم جولان می‌كند. اگر مقاله سستی در كلك‌، یا بخارا را می‌خواند تلفنی یا حضوری باخنده می‌گفت: دهباشی‌جان این مزخرفات چیست كه چاپ می‌كنی و بعد قهقهه سرمی‌داد و می‌گفت: می‌دانم كه آدم نداریم. نویسنده نداریم. اگر چیز درخوری نیافتی مجله را منتشر نكن. بنویس مطلبی نبود! با دقت كارهایم را دنبال می‌كرد و در ناسازگاری‌های روزگار اولین حامی و مددرسان من و فرزندم بود.

 

ای بسا كه اگر كلام گرم و نفس حق او نبود طاقت تحمل آن حوادث را نمی‌یافتم. گاهی مقاله‌ای را از روزنامه‌ یا مجله‌ای جدا می‌كرد- از انگلیسی و فارسی – داخل پوشه‌ای با یادداشتی كه: «دهباشی برو و نویسنده این مقاله را پیدا كن. با استعداد است. حرف نو دارد و دچار ویروس ایدئولوژیك روشنفكران نیست. بگو برای مجله‌ات بنویسد.»

 

گاهی در حاشیه مقاله‌ای می‌نوشت كه:«انگار حضرت نویسنده از فروپاشی و فروریختن دیوار برلین خبر ندارد همچنان دنبال رفیق‌استالین است!» می‌گفت: روزگار آدمی خیلی كوتاه‌تر از آن است كه بخواهد با هر دغلكاری و فرصت‌طلبی به مجامله بگذراند. در نوشته‌های علی‌اصغر حقدار نشانه‌هایی دیده بود و این را زمانی ابراز كرد كه او را ندیده بود و كتاب حقدار درباره آدمیت نوشته نشده بود. نوشته‌های او را توصیه می‌كرد و نسخه‌هایی می‌خواست كه به دیگران بدهد. 

در موقعیت‌های اجتماعی عمیقا مسئولانه عمل می‌كرد. احتمالا آن چند نفر كه او را از نزدیك می‌شناختند، خاطرات خود را خواهند نوشت. همین دیروز دكتر داریوش شایگان خاطره‌ای از پایداری او در یكی از روزهای بعد از انقلاب نقل می‌كرد كه در نوع خودش بدیع است. حتما شایگان می‌نویسد. اگر روزی حرف و سخن او و علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی در قالب مكاتباتی كه با هم داشتند منتشر شود احترام او به دموكراسی و تحمل حرف غیر خود را بیشتر خواهید دید.

 

آن دو در دوره‌ای از زندگی كانون نویسندگان بر سر مسایلی اختلاف نظر پیدا كردند كه منجر به یك‌سری‌نامه‌های بلند و طولانی مابین آنان شد. بنده معتمد هر دو بودم در تبادل این نامه‌ها و هر دو اجازه مطالعه نامه‌هایشان را به من داده بودند. در نهایت ادب و رفتار مدنی كه می‌شود تصور كرد آدمیت با حاج‌سید جوادی سخن می‌گفت و متقابلا البته. از كلمات و تعابیری كه این روزها روشنفكران برای بیرون راندن مخالفان فكری یكدیگر به كار می‌برند خبری نبود. این نامه‌ها سندی است از فرهیختگی و روشنفكری آدمیت در بطن یك ماجرای اجتماعی. 

آن ظاهر خشك و بی‌رحم و با صلابت، دارای عمیق‌ترین عواطف انسانی بود. در بروز این عواطف مطلقا از شیوه‌های ریاكارانه رایج در سرزمین ما استفاده نمی‌كرد. ریزه‌كاری‌های عاطفی او را در كمتر كسی دیده‌ام. روزی كه ایرج افشار دچار حادثه شد و كارش به جراحی كشید همه نگران بودیم كه قلب بیمار او چگونه این جراحی را تحمل خواهد كرد. ساعات سختی گذشت. تلفنی از بیمارستان جم به او خبر دادم وقتی كه شنید گفت شما آنجا باشید من تاكسی خبر می‌كنم كه مرا بیاورد. عصازنان از پله‌های بیمارستان بالا آمد و احوالپرس افشار شد.

 

در مناسبات انسانی‌اش آنچنان غیر محسوس عمل می‌كرد كه شاید مدتها باید می‌گذشت تا پی به رفتار او ببریم. از دروغ‌گویی و پنهان‌كاری رایج رنج می‌برد و گاهی كه در معرض چنین رفتارهایی قرار می‌گرفت مدت‌ها تلفن را جواب نمی‌داد و در را به روی خود می‌بست. می‌گفت نمی‌توانم تحمل كنم. كتاب‌هایش را به صورت قاچاق و زیراكسی چاپ می‌كردند. می‌گفت روز روشن دست به سرقت می‌زنند و دستم به جایی بند نیست و یك روز كه چند نمونه از چاپ‌های قاچاق كتاب‌هایش را برایش بردم با خنده گفت: دهباشی‌جان اگر قرار بود قانون برقرار باشد و حقوق تالیف مرا بدهند تا به حال كاخ نیاوران را خریده بودم و ادامه می‌داد كه ای‌ كاش به كارگران این چاپخانه‌ها چیزی برسد. 

آدمیت انسان حق‌شناسی بود و پاس دوستی را در حیات و بعد نگاه می‌داشت. اگر چیزی از كسی آموخته بود می‌گفت و به صراحت یادآور می‌شد. از استادش محمود محمود با تعابیری همچون:«او از معتقدان اصالت عقل بود، از آزادگان بود و به روشن‌سرای خرد تنها آموزگار هموطنم بود.» یاد می‌كرد. همین‌طور نسبت به حكیم الملك. و عكس این دو نفر را روی میز كارش می‌شد دید. در داوری‌هایش نسبت به انتقاد از جریان روشنفكری از اولین‌ها بود. ملاحظه نداشت كه اگر از او نقل شود كه:«آقا این روشنفكران ما نمی‌خوانند و نمی‌فهمند و كارشان مزخرف‌گویی است. در ادعایشان ثابت قدم نیستند و از بد حادثه به این كارها آمده‌اند.»

 

بعدها همین انتقادات شفاهی و كتبی او بود كه به عنوان تنهاترین نقدها باقی ماند. راه نمی‌داد. از دسته‌بندی‌های روشنفكری بیزار بود و آنها هم در حداقل ماجرا او را در محاق قرار دادند و در طیفی دیگر به هر بهانه‌ای آثارش را تخطئه كردند و نوشتند و فرصت پاسخگویی به او ندادند كه اهل پاسخگویی هم نبود. آخرین اثرش «تاریخ فكر» را كه می‌نوشت دورانی بود كه مجله كلك را اداره می‌كردم.

 

دو بخش از این كتاب را داد تا در مجله چاپ كنم. یك روز درآمد كه:«اینها را به تو می‌گویم كه بدانی. قصد داشتم این كتاب را به انگلیسی بنویسم. اما می‌ترسم روزگار مجال ندهد و تصور نمی‌كنم كسی در این سرزمین از آنچه من در این كتاب آورده‌ام سردر بیاورد. فقط عزت‌الله فولادوند می‌تواند درك كند كه برپایه انتقاد عقلی پیچیده‌ترین مسائل تاریخ فكر بشری را بازشناساندم.» این روزها در اینجا و آنجا كسانی از سرناآگاهی، بی‌خبری و یا دشمنی ابراز می‌كنند كه آدمیت ملحد بود یا ضد دین و روحانیت بود.

 

اكنون او نیست كه از خود دفاع كند و آنان كه این مطالب را می‌نویسند با ادامه همان اتهامات سعی در مخدوش كردن چهره مستقل او دارند. به اتكای كتاب‌ها و مقالاتش هیچگاه جمله‌ای از آدمیت دیده نشده است كه به اعتقادات دینی و مذهبی بی‌احترامی كرده باشد. اساسا او در حوزه طرح این مسائل در حدی قرار داشت كه دنیا را سیاه و سفید نمی‌دید.

 

در قضایای مشروطیت در نقد دیدگاه‌های مستبدین از هر طبقه و قشری به صراحت می‌نوشت اما ادبیات او اهانت‌آمیز نبود و تا پایان عمر اینچنین بود.آدمیت در عرصه موضع‌گیری‌های داخلی و خارجی كاملا مستقل و براساس منافع ملی عمل می‌كرد. در قضیه بحرین، رفتار سیاسی او را گروهی خوش‌نیامد و آزرده‌اش كردند. همیشه از سیستم پلیسی رژیم گذشته با بدی یاد می‌كرد. استدلالش این بود كه اختناق و بگیر و ببند دوره پهلوی زمینه سقوط شاه را فراهم آورد. 

در پایان سخن این نكته را هم بگویم كه با مرگ آدمیت بحث درباره او به اتمام نرسیده بلكه تازه آغاز گشته است. بدون تردید نام او در كنار ناظم‌الاسلام كرمانی، احمد كسروی و دیگر بزرگان این سرزمین باقی خواهد ماند.

نامه‌ای منتشر نشده از فریدون آدمیت
آدمیت در عرصه سیاست خارجی هم شفاف عمل می‌كرد. یك نمونه از ده‌ها عملكرد شجاعانه او را در اینجا می‌آورم. آنچه را می‌نویسم روایتی است كه دقیقا از آدمیت شنیدم و سندی هم در اختیارم گذاشت كه در كارنامه سیاسی آدمیت افتخارآمیز است. ماجرا این بود كه با انتخاب ایران به عضویت «كمیسیون تعریف تجاوز» سازمان ملل متحد، وزارت امورخارجه بار دیگر آدمیت را به نمایندگی ایران برگزید.

 

اما او نپذیرفت و رد كرد. بگومگو در گرفت و آدمیت با صراحت مقابل دستگاه رسمی سیاست خارجی رژیم پهلوی ایستاد. در نامه تنبه‌آمیز و رسمی كه آدمیت در پنجم شهریورماه 1347 به وزیر امورخارجه نوشت وجهه نظر سیاسی و فكری خود را و همچنین دلیل نپذیرفتن نمایندگی ایران را در آن كمیسیون به صراحت اعلام كرد. آن نامه رسمی كه ستایش دوست و دشمن را ربود، نماینده شخصیت سیاسی استوار و خلق و خوی انسانی نویسنده است.

 

آن نامه باتوجه به شرایط اختناق‌ آن زمان بحث‌انگیز شد و خصومتی را با نویسنده‌اش پدیدآورد كه تا پایان سلطنت پهلوی ادامه داشت. آدمیت خطاب به وزیر خارجه می‌نویسد:«در تعقیب مذاكرات روز شنبه دوم شهریورماه و پیشنهاد جنابعالی مبنی بر اینكه علت معذور بودن خود را از قبول نمایندگی دولت در «كمیسیون تعریف تجاوز» ملل متحد كتبا اعلام می‌دارم- اینك مطلب را هرچه كوتاه‌تر و فشرده‌تر به اطلاع می‌رسانم: 

چندسال پیش كه مسئله تعریف تجاوز در ملل متحد مورد گفت‌و گو و مطالعه بود اینجانب و دكتر «آلفارو» كه حالا قاضی «دیوان بین‌المللی دادگستری» است فرمول مشتركی در خصوص تعریف تجاوز عرضه داشتیم كه در گزارش كمیسیون مجمع عمومی ملل متحد منتشر گشته است. در انطباق عملی این فرمول نسبت به ماجرای ویتنام و جنگ عرب و اسرائیل –دولت آمریكا و اسرائیل متجاوز شناخته می‌شوند و ضمانت اجراهای مندرج در منشور ملل متحد شامل هر دو می‌گردد.

 

هرگاه در كمیسیون اخیر نماینده دیگری از طرف دولت شاهنشاهی شركت می‌جست خود را مقید به فرمول پیشنهادی گذشته اینجانب نمی‌دانست و به همین مأخذ می‌توانست موضوع را به نحو دیگری برداشت كند كه آن دشواری پیش نیاید. اما هر آینه اینجانب در آن كمیسیون شركت می‌نمودم ناگزیر به دفاع همان فرمول سابق برمی‌خاستم و به هر قطعنامه‌ای كه احیانا بر آن پایه مطرح می‌گردید رای موافق می‌دادم. به عبارت دیگر آمریكا و اسرائیل را متجاوز می‌شناختم و از نكوهش كارنامه اعمال آنان باز نمی‌ایستادم و هرگاه امروز آن كمیسیون برپا می‌گشت همان رویه را در مورد تعرض شوروی به چكسلواكی اتخاذ می‌نمودم.

 

زیرا حكومت قانون تبعیض‌بردار نیست و آمریكا و روسیه و اسرائیل هیچكدام در تعدی دست كمی از دیگری ندارند هر سه متجاوزند و سیاست هر سه دولت در خور تقبیح و محكوم كردن. هر شیوه دیگری در كمیسیون مزبور پیش می‌گرفتم بر اعتبار و حیثیت اینجانب به عنوان نماینده سابق چیزی نمی‌افزود. برعكس مرا به بی‌اعتقادی در گفتار و نااستواری در عقیده منسوب می‌كردند. بی‌گمان تصدیق می‌فرمایید كه این تغییر روش از طرف شخص واحد و معینی در دستگاه‌های بین‌المللی پسندیده نیست.

 

دیگر اینكه اینجانب ناسلامتی یكی از داورهای «دیوان دائمی داوری» هستم و مجمع عمومی ملل متحد نیز آن را ابرام كرده است. شایسته داور بین‌المللی نیست كه روزی خودش قاعده و فرمولی را عرضه بدارد و روز دیگر كه پای انطباق عملی آن به میان كشیده می‌شود از آن روی برتابد و زیر پا بنهد. راستش اینكه این جوركارها با آئین‌ زندگی نگارنده سازگار نیست گرچه سنت متبوع و مذهب مختار باشد.

 

هركدام از آن دو سبب كه عرض شد كافی بود كه مرا از آن ماموریت معاف گردانیده باشد. اینگونه امور همه وقت و همه جا در هر نظام مدنی پیش می‌آید و قابل تفاهم شمرده می‌شود. حقیقت اینكه وزارتخانه متبوع بحق می‌بایستی خرسند گشته باشد كه از قبول آن ماموریت خود را معذور دانستم. این نكته نیز ناگفته نماند كه مسئولیت امر مطلقا و منحصرا به عهده خود اینجانب است، و هر اداره و شخص دیگری از هرگونه مسئولیتی یكسره آزاد و مبراست زیرا همكاران محترم حسن نیت را به كمال رسانیده‌اند و از ایشان تشكر قلبی دارم. بیش از این تصدیع نمی‌دهم.»

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)