ایوان كلیماترجمه: خشایار دیهیمی :در طول دو سال گذشته، بسیار سفر كردهام. شهرهای بسیاری را دیدهام و كلیساها، موزهها، گالریها، باغها و قصرهای بسیار. این دیدارها ملغمه غریبی از احساسات و تاثرات در من بر جای گذاشته است و بهخصوص این احساس شك را كه در كجا باید منتظر دیدن چه چیزی باشم. احساس شك حاصل خاطرات بد نیست؛ احساس شك حاصل این است كه بهندرت وقت آن را پیدا میكنم كه رابطهای با این شهرها برقرار كنم.
هر شهری مثل یك آدم است: اگر رابطه اصیلی با آن برقرار نكنیم، فقط نامی بر جای میماند، یك شكل و صورت بیرونی كه خیلی زود از حافظه و خاطرهمان میرود و رنگ میبازد. برای برقرار كردن چنین رابطهای، باید بتوانیم شهر را با دقت ببینیم و شخصیت خاص و استثنایی آن را دریابیم، آن «من» شهر، روح شهر، هویت آن و شرایط زندگی آن كه در طول زمان و در عرض مكان آن پدید آمده است.
مقالات و رسالههای فراوانی درباره روح پراگ نوشته شده است، كتابهایی با عناوینی نظیر جادوی پراگ یا پراگ، این شهر رازآلود. جالب اینجاست كه این كتابها را خارجیها نوشتهاند. بهترین و پراطلاعترین كتاب درباره پراگ كه من خواندهام، كتابی است كه یك ایتالیایی به نام آ.م. ایپلینو نوشته است؛ بقیه كتابها را یا آلمانیهای پراگی نوشتهاند یا یهودیان پراگی كه اكثرا ناگزیر بودهاند برای گریز از دست نازیها از چكسلواكی مهاجرت كنند.
تصویری كه اینها از پراگ پرداختهاند، ظاهرا، بیش از همه بر تخیل بازدیدكنندگان فراوان از این شهر زادگاه من تاثیر گذاشته است. تصاویر آنها تصاویری است از شهری رازآلود و پرهیجان كه با حال و هوایش، با مخلوط غریب سه فرهنگش الهامبخش خلاقیت افراد بسیاری شده است؛ سه فرهنگی كه چندین دهه یا حتی قرنها در این شهر در كنار هم میزیستهاند: فرهنگ چك، فرهنگ آلمانی و فرهنگ یهودی. «Ich bin binternational» جناس شوخیآمیز یوهانس اورزیدیل، آلمانیزبان اهل پراگ، بود.
در نظر او، محیط پراگ یك زیبایی پریانه داشت، دقیقا به این دلیل كه میشد در این شهر «فارغ از ملیت» زیست، چون تضاد ملیتها همدیگر را خنثی میكردند و از دل آن نوعی جهان غیرمادی، اثیری و غیرقابل تعریف زاده میشد، مكانی كه میشد گفت نه چكی است، نه آلمانی، نه یهودی و نه حتی اتریشی.اورزیدیل، مثل بسیاری از همعصرانش، تصویر خاص خودش را از پراگ و خیابانهایش داشت، خیابانهای پرازدحام با شهروندان گردشگرش، اما او در ضمن از پراگی هم تصویرپردازی كرده است كه خیابانهایی خالی دارد، با كلوپهای شبانه، با نمایشهای خیابانی، با تئاترها و كابارهها، مغازههای كوچك، كافههای كوچك و فراتر از همه پیالهفروشیها و آبجوفروشیهای كوچك، انجمنهای دانشجویی و سالنهای ادبی و البته فاحشهخانهها و جهان زیرزمینی پرنقش و نگار شهرهای بزرگ.
البته، این تصویرپردازی تحت تاثیر بسیار شدید تجربههای نسل او بود، ولی در ضمن تحت تاثیر شدید آدمیان بزرگی هم بود كه در مرز میان دو قرن در این شهر میزیستند. كافی است فقط به آهنگسازانی چون دوور ژاك و اسمتانا، نویسندگانی چون هاشك، كافكا، ریكله، ورفل، اورزیدیل، ماكس برود و سیاستمدارانی چون ماساریگ بیندیشیم. تئاترهای چك و آلمانی از نسل بزرگ بازیگران و خوانندگان جان میگرفتند؛ آلبرت آینشتاین در دانشگاه آلمانی پراگ درس میداد و دانشگاه چك شارل، پس از مدتی طولانی كه راكد مانده بود، میتوانست فخر بفروشد كه چه دانشوران بزرگی با شهرت جهانی در آن تدریس میكنند.
چنین گردهمایی انسانهای خلاق بزرگی را البته نمیتوان صرفا با شرایط بیرونی توضیح داد، چون چنین شرایطی فقط در مكانی فراهم میشود كه در آن درخشش امكانپذیر است. اما امپراتوری اتریش، در سالهای احتضارش، فضای كافی برای خلاقیت آزادانه فراهم آورد، و این روح، انگار با اعلام پیشاپیش فاجعهای معلق در هوا، به حیات پراگ نفوذ كرد.
اما به گمان من، این آزادی نبود كه بیش از هر چیز در شكل و شمایل و روح پراگ نقش داشت، آنچه چنین نقشی را داشت اختناق بود، زندگی بردهوار، شكستهای رسواییآمیز و اشغالهای نظامی ددمنشانه. پراگ، آنگونهای كه در مرز دو قرن بود دیگر وجود خارجی ندارد و آنهایی كه ممكن بود خاطره آن ایام را در دل و ذهن داشته باشند دیگر زنده نیستند.
یهودیان كشته شدند، آلمانیها تبعید شدند و بسیاری از شخصیتهای بزرگ بیرون رانده شدند و در سرتاسر جهان پراكنده شدند؛ مغازههای كوچك و كافهها بسته شدند: این میراثی بود كه پراگ آن را با خودش به قرن بیستم كشاند.
البته این روح كه بر پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم حاكم بود، دیگر در هیچ كجای جهان یافت نمیشود. آن روح را باید در جای دیگری جستوجو كرد، در جایی كه این گذار، این همه تراژیك و این همه آشكار نبود. اما چگونه روحی امروز بر پراگ حاكم است؟
خاندان پرژمیسلید بود كه پراگ را پایتخت خود كرد. قلمرویی كه این خاندان از پراگ بر آن حكومت میكرد چندان پهناور نبود، اما موقعیت جغرافیایی آن در مركز اروپا بدان جایگاهی میبخشید كه بناگزیر منطقه برخورد منافع خارجیانش میكرد. اندكی پس از آغاز تاریخ ثبت شده، دیگرانی به چكها پیوستند. نخست یهودیان و در قرن سیزدهم آلمانیها. همه آنها تحت حكومت یك حاكم بودند در سرزمینی كه زبان آلمانی برای آن واژهای دارد كه معادلی در زبان چك ندارد: «بوهمن».
برخلاف تفاسیر بعدی كه تحت تاثیر ناسیونالیسم قرن نوزدهمی و قرن بیستمی بود، منابع اصیل میگویند كه كلا چكها و آلمانیهای مهاجرنشین همزیستی مسالمتآمیزی داشتند، چه آنهایی كه در نواحی مرزی میزیستند، چه آنهایی كه در مركز، در پراگ، سكونت داشتند. زندگی یهودیان بیثباتتر و مخاطرهآمیزتر بود و نفرت و ستیزهپراكنان كه گهگاه خشم خودشان را نسبت به یهودیان بروز میدادند گاهی چكزبان و گاهی آلمانیزبان بودند. والا، همه آنهایی كه در این سزمین میزیستند به یكسان از بیماریهای همهگیر و جنگها در رنج و عذاب بودند.
كمتر جنگی در اروپا بود كه دولت چك درگیر آن نشود. پراگ بارها محاصره و اشغال شد، با این همه –
و شاید به همین دلیل- پراگ نقش چانهزن یا حتی دولت تسلیمشونده را داشت تا نقش دولت مبارز و جنگیدن متقابل. این گونه سیاستورزی (كه غالبا هم مورد انتقاد قرار گرفته است) پراگ را قادر ساخته است كه به حیاتش ادامه دهد، اگرچه نه بیخسران.
در سال 1620، زمانی كه آریستوكراتهای چك، در قیامی ناموفق علیه خاندان هاپسبورگ، استقلال این سرزمین را بر باد دادند، كشور همان آزادی نصفه و نیمهاش را هم كه تا آن زمان داشت از دست داد. پراگ را، نهتنها نیروهای اشغالگر، بلكه حتی كسانی كه بر آن حكم میراندند، غارت كردند. تقریبا چیزی از آن مجموعههای هنری پرشكوه كه در دوران رودولف اول گردآوری شده بود بر جای نماند، اگرچه این مجموعهها در آغاز قرن هفدهم جزو ارزشمندترین و بزرگترین مجموعههای هنری در سرتاسر جهان بودند.
نقاشیها را پس از مرگ رودولف به وین بردند، و اندكی بعد، همان مقدار گنجینه هنری را سوئدیها به عنوان غنیمت با خود بردند (سوئدیهایی كه یكی از بسیار ملتهایی بودند كه پراگ را فتح كردند.) آنچه باقی مانده بود به تدریج توسط حاكمان هاپسبورگی به وین انتقال یافت.
اما آسیب مادی فقط بخشی از آن بدبختی بود كه بر این شهر نازل شد. روحانیون پروتستان از این سرزمین رانده و تبعید شدند و بسیاری از اعیان و اشراف روستاها هم این سرزمین را ترك كردند. حكومت، تعلیم و تربیت و حتی نگاهبانان حافظ ناموس و نفوس مردم هم به دست اجنبیها افتادند. پراگ كه روزگاری محل جلوس پادشاهان و مركز دانشوران اومانیست بود، تبدیل به تفریحگاه و تفرجگاه درباریان وین شد. نخستین شهر اروپایی كه سركرده مقاومت در برابر كلیسای كاتولیك بود با حداكثر سرعت، آن وقتی كه ضرورتش پیش آمد، با زور كاتولیسیزه شد.
یكی از سرلوحههایی كه غالبا در مورد پراگ به كار برده میشود، عبارت «شهر صد كلیسا» است. عده معدودی میفهمند كه برجهای كلیسایی پراگ و كلیساهای جامع باروك این شهر كه در دوره كاتولیسیزاسیون بنا شدهاند، چه معنایی دارد، دورهای كه برای عده زیادی یادآور خشونت، تبعید اجباری، ترك وطن، یا دستكم وانهادن دین و مذهب اصلی خودشان است.
اما، در عین حال، نمیتوان گفت كه در طول زمان پراگ فقط خسارت دید و چیزهایی را از دست داد. واعظان تازه دینی به این شهر آمدند و كلیساهای تازهای بنا كردند، حاكمان تازه سفارش ساختن قصرهای تازهای را برای خودشان دادند و همه اینها كمك كرد كه شهروندان و مردم عادی و عامی پراگ زندگی پرروحتری داشته باشند. در همین دوره بود كه تحسینبرانگیزترین قصرها و باغها به دست ماهرترین معماران دوران باروك طراحی و ساخته شدند.
با این همه، چیزی شكسته بود. چیزی از آن شكست، روح پراگ را برای همیشه آزرده بود، زیرا جز در دورههای متعدد اما كوتاه، آن شكست، آن از دست رفتن آزادی، آن كرنش در برابر حاكمان غریبه، همواره جراحتی بود كه هرگز التیام پیدا نمیكرد. بهعكس، آن جانشینیهای پیدرپی و پرشتاب، توام با شكستهای تازه و خسارتهای تازه بودند. اما این بخشی از راز این شهر است كه میتوانست حتی از بدترین سرنوشتها چیزی مثبت برای خودش ذخیره كند.
یكی از شگفتترین ویژگیهای پراگ فقدان جاه و جلال در آن است. فرانتس كافكا (مثل بسیاری دیگر از روشنفكران) همیشه گله داشت كه همه چیز در پراگ كوچك و درهم فشرده است. منظور او قطعا شرایط زندگی بود، اما این در مورد خود شهر و ابعاد فیزیكی آن هم مصداق دارد. پراگ یكی از معدود شهرهای بزرگی است كه در آن حتی یك ساختمان بلند یا طاق نصرتی در مركزش نمیبینی و حتی آن قصرهایش كه درونشان باشكوه است، نمای بیرونی سادهای دارند و هیچ جلب توجه نمیكنند، نمای بیرونیشان تقریبا مثل نمای بیرونی سربازخانههاست و به نظر میآید كه سعی دارند خودشان را كوچكتر از آنی كه هستند بنمایانند. در پایان قرن شهروندان پراگ یك نسخه بدل از برج ایفل ساختند، اما این نسخه بدل از نظر ابعاد یكپنجم آن نسخه اصلی بود.
در دوران میان دو جنگ جهانی، پراگیها دهها مدرسه، دبیرستان و بیمارستان ساختند، اما حتی یك ساختمان بزرگ برای پارلمان، نظیر آنچه در لندن، بوداپست، یا وین هست نساختند. در 1955 كومونیستها یك بنای یادبود غولآسا برای دیكتاتور شوروی، ژوزف استالین، برپا كردند؛ هفت سال بعد خود همان كومونیستها دوباره آن را ویران كردند.
آنچه در آغاز قرن به نظر حقیر یا دهاتیوار میآمد، امروز به ما حس دیگری میدهد، حس اینكه ابعادی انسانی به شكلی معجزهآسا محفوظ ماندهاند. حسی از تناسب وارد زندگی مردم هم شده است. زندگی مردمان چك از جلوه و جلال و شكوه به دور است، در آن خبری از تابلوهای آگهی بزرگ نئونی، آتشبازیها، اجتماعات رقص خیرهكننده، كازینوها و رژههای نظامی پرشكوه نیست.بهعكس تا بخواهید بازارچهها، فستیوالهای فصلی و رقصهای ساده دارد.
پرجلوهترین جشن همیشه جشن مسابقات ژیمناستیك بوده است كه در بزرگترین استادیوم ورزشی جهان برقرار میشود (این استادیوم را بیرون شهر ساختهاند تا بزرگی و وسعتش به چشم زننده نیاید و تناسب شهر را بههم نزند). در این جشنها دهها هزار ژیمناست گرد میآیند تا در برابر جمعیتی حدود دویست هزار نفر حركات موزون دستهجمعی انجام دهند. اما حتی جشنهایی نظیر این بیشتر بیانگر شوق و شوری مهار شده و ملایم و متعادل است تا شور فراوان برای خیره كردن چشم جهانیان.
تاریخی كه با صلح و آرامش پیش برود چنین به نظر میآید كه انگار در جایی ورای آگاهی مردمان جریان دارد، اما تاریخی كه پر از قیامها و سركوبها، اشغالگریها، آزادسازیها، خیانتها و اشغالگریهای تازه است، به شكل یك بار سنگین، به شكل یك یادآوری دائمی ناپایداری زندگی، وارد زندگی مردمان و شهرها میشود. پراگ بناهای یادبود زیادی ندارد، اما ساختمانهای زیادی دارد كه در آنها افراد بیگناه به غل و زنجیر كشیده شدهاند، شكنجه شدهاند، یا اعدام شدهاند و اینها معمولا بهترین و نازنینترین آدمهای كشور بودهاند.
این جزئی از خویشتنداری پراگ است كه نمیخواهد این زخمهایش را به نمایش بگذارد، گویی میخواهد هر چه زودتر فراموششان كند. برای همین است كه پراگیها همیشه در حال ویران كردن بناهای یادبودی هستند كه به یاد كسانی ساخته شدهاند كه نماد تاریخ اخیر بودهاند (بناهای یادبود امپراتوران و بناهای یادبود اولین، دومین و اكنون حتی چهارمین رئیسجمهور، بناهای یادبودی كه به افتخار فاتحان بنا شده بودند.) نام خیابانها دائما در حال تغییر است. بعضی از این خیابانها در طول همین قرن بیستم پنج بار تغییر نام دادهاند.
غریبهها میتوانند بیاعتنا به این مسئله در این خیابانها قدم بزنند؛ گردشگری كه یك ناحیه شهر را میشناسد اگر راهش را گم كند از این مسئله سردرگم میشود و به حیرت میآید. علائم راهنمای خیابانها با نامهای تازه گواهی هستند بر این كوشش برای تصفیه شهر از چیزی كه نمیتوان از دستش خلاص و پاك شد- گذشته خود شهر، تاریخ خود شهر؛ تاریخی كه چنان سنگینی و وزنی دارد كه به دوش كشیدنش بسیار دشوار است.
برای آنكه شخصی بتواند بار سنگین سرنوشتاش را به دوش بكشد، و برای آنكه ملتی بتواند بار سنگین تاریخش را به دوش بكشد، شكیبایی و خویشتنداری اموری ضروری هستند. هر شهری هم باید همین صفات را داشته باشد. در زبان چك مثل هر زبان دیگری واژه شكیبایی با واژه رنج و تعب همریشه است. این شهر كه داغهای جنگ در آن هنوز زنده هستند، ناگزیر بوده است متحمل رنجی افزونتر از بسیاری از شهرها شود كه مستقیما از اعمال ستیزهجویانه آسیب دیدهاند.
برخلاف خارجیها كه سفرشان معمولا آنها را صرفا به مكانهایی رهنمون میشود كه مكانهایی توریستی هستند، من توانستهام وارد ساختمانهای قدیمی و برخی از قصرهای پیشین شوم و ببینم كه چگونه محافظان بربری كه خودشان، خودشان را به این منصب گماشته بودند، همه چیز را به حال خود واگذاشته و اجازه دادهاند سقفها فرو بریزند یا دیوارهایی در سرتاسر سالنهای باشكوه كشیدهاند و با این كارشان این قصرها را بدل به ادارهجات و كانتینهای شركتها كردهاند.
باغهایی پر از ایوان را دیدهام كه ایوانهایشان جزو زیباترین ایوانها در اروپا بودهاند و اندكاندك نم و رطوبت آنها را فرو ریخته است و باغچههای زیبای پرگل به حال خود رها شدهاند و خشكیدهاند؛ كلیساها بدل به انباری شدهاند و نهایتا بدل به مكانهایی كه حتی استفاده انبار از آنها نمیتوان كرد. اگر پراگ هنوز برجاست و هنوز افسون و زیباییاش را از دست نداده است، به دلیل سنگهایش است كه مثل مردمانش، خویشتنداری صبورانهشان را به نمایش میگذارند.
غالبا از خود میپرسم چه محلی را در پراگ میتوان مركز نمادین این شهر به حساب آورد. قلعه؟ میدان قدیمی شهر؟ میدان ونسلاس؟ قلعه، اگرچه رایجترین تصویر روی كارتپستالهاست و هنرمندان هم غالبا تصویری از آن میپردازند، برای من اما نماد چیز دیگریست. میدان ونسلاس كه تا قرن نوزدهم بازار شهر بود، ربط تاریخی مستقیمی به سرنوشت شهر ندارد. میدان قدیمی شهر چه؟ این میدان بیتردید تجسم بار سنگین تاریخ چك است.
زیرا تقریبا چهار قرن داغ آن اعدام دستهجمعی ننگین را در 1621 بر پیشانی داشت و دارد؛ در آن سال 27 تن از اشراف، شهروندان و رهبران روحانی چك را در این میدان اعدام كردند. این میدان بدل به نماد خفت، تزویر انسانی، و تطبیقپذیری زبونامه و بوالهوسانه مردم پراگ شده است. بارها و بارها جشنهایی در این مكان به افتخار حاكمان وقت بر پا شده است،حاكمانی كه بعضی مجرب بودند و اكثر اوقات نه، و همیشه عده زیادی پیدا میشدهاند كه بیایند و برای حاكم وقت هلهله كنند، چه از سر علاقه و چه اكثر اوقات از سر ترس.
در نظر من، مركز مادی و روحانی شهر یك پل سنگی 700 ساله است كه غرب شهر را به شرق شهر میپیوندد. پل شارل نماد موقعیت شهر در اروپا است،كه دو نیمهاش دستكم از زمان بنا شدن این پل میخواستند در اینجا به هم برسند. غرب و شرق. دو شاخه یك فرهنگ كه در عینحال نماینده دو سنت متفاوت و دو قبیله متفاوت از مردمان اروپا هستند. این پل در ضمن نماد آسیبناپذیری غریب این شهر است،نماد توانایی آن برای شفا یافتن از هر بلا و مصیبتی.
قرنهای قرن،این پل بر فراز آبهایی كه دائما سیلی به پراگ جاری میكنند ایستاده است. فقط یك بار، دو قرن پیش، این پل زمانی كه دو طاق آن فرو ریخت،و آبهای خروشان برآمده پایههایش را شستند و با خود بردند، آسیب دید. اما پل را به سرعت تعمیر كردند، و امروز شهروندان پراگ چیزی از آن حادثهای كه تاریخنگاران آن دوره از آن به عنوان بدترین مصیبتی یاد كردهاند كه بر سر شهر آمده نمیدانند.
زبانی هم كه زبان محاورهای مردم پراگ است همینقدر بیجلوه و معمولی است. زبان مردم پراگ، لهجهای بومی است، و برخلاف مثلا زبان روسی، پر از عبارات عاطفی شدید نیست. نویسندگان چك معمولا این روزها احتراز دارند از این كه بنویسند شهرشان «جادویی» یا «رازآلود» است؛ نویسندگان چك حتی از این كه چنین بیاندیشند هم پرهیز دارند.
واسلاوهاول، در نمایشنامه تماشاچیان، كوشیده است نامی به این موقعیت نویسندگان ممنوعالقلمی بدهد كه ناگزیرند در كارخانههای آبجوسازی كار كنند. عبارتی كه او به كار گرفته است این است:«وضعشان پارادوكسیكال است، نه؟». واژه «پارادوكس» بر روح این شهر هم قابل اطلاق است. پراگ پر از پارادوكسها است. دورتادورش را كلیساها گرفتهاند، با این همه عده قلیلی در این شهر هستند كه میتوان آنها را مسیحیهای واقعی یا معتقد دانست؛ پراگ فخر میفروشد كه یكی از قدیمیترین دانشگاههای اروپای مركزی را دارد،و جمعیتی كه از قرنها پیش باسواد بودهاند،اما در دنیا كمتر جایی را میتوان یافت كه در آن دانش این همه بیارج و قرب باشد.
پارادوكس دیگر ساختمانی است كه بر شهر حاكم است: قلعه پراگ. این قلعه یكی از وسیعترین قلعهها و حصارها در اروپای مركزی است (طرح و نقشه آن در دورهای ریخته شد پیش از دوره شكستهای بزرگ)، قلعهای بزرگ كه آخرین بار زمانی از بیخوبن بازسازی شد كه دیگر تقریبا هیچ حاكمی در آن زندگی نمیكرد. امروز، این قلعه محل اقامت رئیسجمهورها است. سرنوشت این رئیسجمهورها بازتابی است از سرنوشت شهری كه از آن بر كشور حكم میرانند.
از نه رئیسجمهور پیشین، چهارتایشان بیش از سه سال را در زندان گذراندهاند؛ پنجمی مدت كمتری را زندانی بوده است؛ و یكی دیگر از آنها در زندان جان سپرده است (كه شاید بهتر باشد او را به دست فراموشی بسپاریم، چون اكثر دوران ریاستجمهوریش همزمان با دوران اشغال نازیها بود)؛ و آن سهتای دیگر فقط از طریق گریختن از كشور بوده است كه از زندانی یا اعدام شدن جان به در بردهاند. عجب ربط غریب و پارادوكیسكالی وجود دارد میان زندانها و قلعهشاهی! شاید فقط در شهری چنین مملو از پارادوكس امكان این وجود داشت كه در فاصله فقط چند هفته دو تن از درخشانترین، و در عینحال متفاوتترین نویسندگان زاده شوند.
یكی از آنها از یهودیانی بود كه به آلمانی مینوشت، و گیاهخوار بود، ضد مشروبخواری، و زاهدی شیفته خویشتن، كسی كه چنان دلمشغول شناختن مسئولیت خویش بود، دلمشغول ماموریتاش در مقام نویسنده و معایب و نواقص خویشتن، كه جرات نكرد بیشتر آثارش را در دوران حیاتش به چاپ برساند. آن دیگری میخواره بود، یك آنارشیست، یك عیاش، یك آدم سرزنده و پر نشاط كه حرفه خویش و مسئولیتهایش را به سخره میگرفت، آدمی كه در پیالهفروشیها مینوشت و در جا آنها را به بهای چند بطر آبجو میفروخت.
فرانتس كافكا و یاروسلاو هاشك، نویسنده كتاب سرباز خوب، شوایك، زندگیهای كوتاهشان را (هر دو جوانمرگ شدند با فاصله یكسال از همدیگر) در محلههایی با چند خیابان فاصله به سر بردند. هر دوی آنها برای خلق آثار نبوغآسایشان از روح واحد همان دورانشان الهام میگرفتند، اما میان آثارشان نه تنها سالها، بلكه قارهها فاصله هست. از آن زمان تاكنون مردمان پراگ از واژه كافكارنا برای توصیف پوچی زندگیشان استفاده میكنند، و تواناییشان را برای بیرون كشیدن نور و روشنایی از میان این همه پوچی برای رویارویی با خشونت به مدد شوخی و مزاح و مقاومت بینهایت منفعلانه با واژه شوایكووینا نشان میدهند.
پراگ ایام دیر و دور رفته است. كسی دیگر نمیتواند كشتگان را به زندگی بازگرداند و اكثر، آنهایی كه بیرون رانده شدند احتمالا دیگر هرگز به این شهر باز نخواهند گشت. معهذا پراگ جان به در برده است و سرانجام بار دیگر مزه آزادی را چشیده است. روح پراگ دستنخورده برجای مانده است. این روح خودش را با روح و نشاط در 1989 در انقلابی نشان داد كه راه به سوی آزادی گشود. نماد انقلابها معمولا شعارهای پرطمطراق و پرچمهای سرخ هستند؛ خونها جاری میشوند، یا دستكم شیشهها با پرتاب سنگها میشكنند.
فقط انقلاب نوامبر كه به لقب «مخملین» متصف شد،نه تنها از این باب با دیگر انقلابها تفاوت داشت كه صلحآمیز بود،بلكه از این باب هم از آنها تفاوت داشت كه سلاح اصلی در آن مبارزه چیز دیگری بود. سلاح این انقلاب مزاح بود. تقریبا در هر مكان ممكنی در پراگ- دیوارهای ساختمانها، ایستگاههای قطار، پنجرههای اتوبوسها و قطارهای شهری، ویترینهای مغازهها، تیرهای چراغ برق حتی مجسمهها و بناهای یادبود- در عرض چند روز، پوشیده شدند از انبوهی باور نكردنی از علائم و پوسترها.
اگر چه هدف شعارها یك چیز بیشتر نبود؛ برانداختن دیكتاتوری-اما لحن شعارها طنزآلود و شیرین و سبك بود.
شهروندان پراگ رحمتخواهیشان را به حاكمان منفورشان با شمشیر حالی نكردند، بلكه برای این كار از لطیفه و شوخی مدد گرفتند.اما در دل این شیوه مبارزه بكر، تازه و عاری از هیجان، شور گزندگی نهفته است. این شاید تازهترین و شاید چشمگیرترین پارادوكس تا به امروز در حیات این شهر استثنایی بود.