غروب شنبه 5 خرداد سال 58، اكبر هاشمیرفسنجانی را در حالی كه در خانه خود در منطقه دزاشیب تهران استراحت میكرد، دو مهاجم كه بعدها مشخص شد عضو گروه فرقان بودند، ترور كردند. اعضای گروه، اگرچه توانسته بودند در عملیات قبلی خود همچون ترور سپهبد قرنی و مرتضی مطهری موفق شوند، اما در سومین عملیات خود ناموفق از منزل هاشمی بیرون رفتند، چرا كه دخالت خانم عفت مرعشی، همسر هاشمیرفسنجانی، مانع به سرانجام رسیدن هدف آنان شد.
ترور هاشمی، 48 ساعت بعد از تظاهرات حزب جمهوری اسلامی علیه اقدامات آمریكا در ایران، صورت میگرفت. پس بیعلت نبود كه بلافاصله این اقدام به «عوامل آمریكا» نسبت داده و اعلام شود. با این حال، طولی نكشید كه اعلام شد، گروه مذهبی فرقان كه رهبری آنها برعهده فردی به نام اكبر گودرزی بود، ترور را انجام داده است. گروهی كه «روحانیت ستیزی» را سرلوحه اقدامات تروریستی خود قرار داده بودند و با استناد به سخنان دكتر شریعتی و تحت تاثیر افكار او، تلاش داشتند روحانیت را از سیاست حذف كنند.
با این حال، انقلابیون همچنان بر نظر خود اصرار داشتند كه این امر بیارتباط با «امپریالیسم» نیست. چنانكه محمدرضا مهدویكنی، كه در آن ایام رئیس كل كمیتهها بود، در گفتوگو با هفتهنامه اطلاعات هفتگی از وابستگی فرقان به آمریكا سخن گفت: «گروه فرقان میتواند یك پوشش برای عاملین این ترورها باشد و من تصور نمیكنم كه یك گروه مذهبی باشند بلكه اینها گروهی از وابستگان امپریالیسم، صهیونیسم و ارتجاع و بازماندگان سرسپرده رژیم سابق میباشند كه تحت عنوان دروغین فرقان، این سوءقصدها را انجام میدهند.
ما یك لیست بدون امضا به دست آوردهایم كه در آنها اسامی زیادی از روحانیون، رجال دولتی و شخصیتها وجود دارد كه تهدید به ترور شدهاند. نام تیمسار قرنی، آیتالله مطهری و هاشمیرفسنجانی نیز در این لیست بود.» حتی، در آن ایام، برخی از انقلابیون اصرار داشتند كه این اتفاق توسط چپهای ماركسیست یا مجاهدین خلق رخ داده است؛ چرا كه به سخنان هاشمیرفسنجانی در خطبههای نماز جمعه تهران با مراسم ختم شهید مطهری استناد میكردند و تاكید داشتند سخنان هاشمی علیه «منافقین» عامل اصلی ترور او بوده است.
حتی خانم مرعشی، همسر هاشمیرفسنجانی، اكنون كه به ذكر جزئیات ترور هاشمی میپردازد، پس از 29 سال همچنان معتقد است كه «منافقین» ترور هاشمی را برعهده داشتند. او حتی حضور مسعود رجوی رهبر گروه مجاهدین خلق را در زندان برای عیادت از هاشمی در همین جهت ارزیابی میكند. اما مهدویكنی این فرضیه را رد میكند: «پس از انجام این سوءقصد، گروهی از شایعه انجام آن توسط گروههای چپی سخن میگویند و اینكه نطق آقای رفسنجانی در مجلس ترحیم آیتالله مطهری كه طی آن از گروههای چپ انتقاد شده بود را انگیزهای برای این عمل میدانند.
اما لیستی كه ما به دست آوردهایم و در آن گروهی از روحانیون و رجال سیاسی و اجتماعی تهدید به مرگ شده و در آن از حجتالاسلام رفسنجانی نیز نام برده شده بود، قبل از نطق معروف آقای رفسنجانی بوده است. به همین دلیل نمیتوان فعلا تا روشن شدن حقایق كسی یا گروهی را متهم نمود.» ترور هاشمیرفسنجانی، مرتضی مطهری و سپهبد قرنی البته پیامد منفی دیگری داشت و آن این كه انقلابیونی كه خود را از مردم جدا نمیدیدند و به آسانی با مردم كوچه و خیابان دیدار میكردند، همراه آنها به تظاهرات میرفتند و در كنار یكدیگر بودند، ناچار به استفاده از تیم محافظانی شدند كه كار آنها جدایی این افراد از مردم بود.
بدین ترتیب اولین قدمها برای جدایی مسوولان حكومتی و مردم در ظاهر خود را نشان داد؛ اتفاقی كه مسوولان ناچار به اجرای آن برای حفاظت از جان خود بودند. اكنون در آستانه سیسالگی ترور هاشمیرفسنجانی به دیدار خانم عفت مرعشی همسر آیتالله هاشمیرفسنجانی رفتهایم. او، به اعتراف هاشمی و دیگران، ناجی مردی شد كه در تمام طول این سالها توانسته است نقش به سزایی در تحولات جمهوری اسلامی ایران داشته باشد. گفتوگو با خانم مرعشی حول شخصیت هاشمیرفسنجانی، جزئیات زندگی و لحظه ترور است. گفتههای او طبیعتا برای كسانی كه قصد بازسازی تاریخ انقلاب را دارند بسیار ارزشمند است.
اكبر منتجبی
نحوه آشنایی شما كه منجر به ازدواج با آیتالله هاشمی رفسنجانی شد چگونه بود؟
ما با یكدیگر فامیل بودیم. شناخت كامل از همدیگر داشتیم، اما خانواده دو طرف رفتوآمد زیادی با هم نداشتند. آقای هاشمی در قم درس میخواندند. هر وقت از قم به رفسنجان میآمدند، گاهی برای دیدن پدرم به خانه ما میآمدند. آقای اخوان مرعشی از نجف آمدند و آقای حاج میرزاعلی، پدرم را دعوت كردند و همه به منزل آنها به نوق رفتند.
همان جا از خانوادهام مرا خواستگاری كردند. اما من اطلاعی نداشتم. بعد كه از آنجا برگشتند مادرم برای من ماجرا را تعریف كرد، من مخالفت كردم. گفتم چرا بدون اجازه من، جواب مثبت دادید. قرار بود خانواده آقای هاشمی هفته بعد به منزل ما بیایند و مراسم رسمی برگزار شود. اخوان مرعشی به من گفتند كه برو استخاره كن. من قبول نكردم و تن به استخاره ندادم. یك روز آقای مرعشی به اتاق من آمدند. از من اجازه گرفتند تا استخاره كنند.
من خجالت كشیدم كه اجازه ندهم. ایشان به زیرزمین خانه ما رفتند. گفتند كه استخاره مدتی طول میكشد. اگر خوب آمد من با صلوات بالا میآیم و اگر بد شد كه هیچ. استخاره ذاتالرقاع، حدود دو، سه ساعت طول میكشد. باید ذكر گفت و تسبیح انداخت و آیههای قرآن را خواند. استخاره مفصلی است. ایشان استخاره كردند. بعد ما دیدیم كه ایشان با صلوات از زیرزمین بالا میآید. گفتند كه استخاره خوب آمده. در نتیجه من تسلیم شدم و پذیرفتم.
چه سالی ازدواج كردید؟
سال 1338.
چرا شما مخالف ازدواج با آقای هاشمی بودید؟
دلیلی اصلی این بود كه خانوادهام بدون مشورت و اجازه من جواب مثبت داده بودند. به همین خاطر من مخالفت میكردم و میگفتم كه چرا این كار را كردید؟
شما خبر داشتید كه آیتالله هاشمی درگیر مبارزات انقلابی هستند؟
نه، خبر نداشتم و اصلا نمیدانستم. اما وقتی آمدیم قم، طولی نكشید كه متوجه شدم آقای هاشمی با برخی از دوستانش جلساتی دارند. سال 39 اولین فرزندمان فاطمه و در سال 40 محسن متولد شد. آخر سال 41 هم فائزه متولد شد. در این زمان مبارزات هم جدی شده بود و من متوجه بودم كه جلسات مختلفی برگزار میشود. متوجه این قضایا و برنامهها بودم. در این میان یك روز برادرم به قم آمد و من به همراه بچهها به تهران رفتیم. قرار بود هفته بعد از آن، آقای هاشمی به تهران بیایند. فاطمه مریض بود و قرار بود در تهران او را پیش یك دكتر ببریم.
اما تا رسیدیم تهران، خبردار شدیم كه یكسری از طلبههای قم را به سربازی بردهاند. من از برادرم پرسیدم چه كسانی را بردند او اول اسامی دیگری را نام برد. گفتم پس چرا اینقدر مضطرب هستی؟ اگر آقای هاشمی را گرفته باشند، من نگران نمیشوم. این را كه گفتم، برادرم گفت كه او را هم گرفتند و به سربازخانه بردهاند. مدتی دنبال این بود كه ایشان كجا هستند و در كدام پادگان. بالاخره به ما گفتند كه ایشان باغ شاه هستند. برادرهای من به اتفاق برادران آقای هاشمی، به ملاقات ایشان رفتند. البته فاطمه را هم همراه خودشان بردند.
وقتی كه برگشتند، گفتند كه آقای هاشمی سرش را تراشیده و لباس سربازی به تن داشت. میگفتند كه وقتی فاطمه بابایش را در آن لباس و قیافه دید از او پرسید: بابا پاسبان شدی؟ آقای هاشمی میخندد و میگوید: آره بابا. حدود دو ماه طول كشید. ایشان در باغ شاه بودند. ما هم بین تهران و قم در رفتوآمد بودیم. فاطمه هم مریض بود. به خاطر همین بیشتر به تهران میآمدیم. در این مدت هر وقت به ملاقات آقای هاشمی میرفتیم او را به فرار تشویق میكردم. میگفتم: «تو سرباز نیستی باید فرار كنی.»
یك روز آقای هاشمی بند و بساطش را برمیدارد كه به مرخصی بیاید. معمولا پنجشنبهها مرخصی میآمدند. سربازی كه آنجا بوده به او میگوید مثل اینكه دیگر نمیخواهی برگردی چون تمام وسایلت را برداشتی. آقای هاشمی به بهانه شستوشوی وسایل میآید بیرون و دیگر برنمیگردد.
شما متوجه بودید كه مبارزات ایشان وارد مرحله جدی شده است؟
فهمیده بودم. از قبل. منتها ماموران او را نمیشناختند. چون كتاب فلسطین را ترجمه كرده و نوشته بود، بعد از فرار از سربازی گاهی میآمدند مقابل منزلی كه ما مهمان بودیم و از ایشان سوال میكردند كه آقای هاشمی هستند یا نه؟ ایشان هم در جواب میگفت كه نه آقای هاشمی یك اتاق در منزل ما دارد. گاهی میآیند و گاهی نمیآیند. عموما اینجا نیستند اما بالاخره ماموران موضوع را فهمیدند و در تعقیب ایشان بودند. آقای هاشمی نیز در اوج مبارزات در جلسات مختلفی شركت میكردند. طومار مینوشتند. اطلاعیه پخش میكردند و از این كارها.
شما ناراحت نبودید؟
نه ناراحت نبودم. چون كاری بود كه برای خدا و كشور انجام میشد. من حرف نمیزدم. اگر مخالف مبارزات آقای هاشمی بودم سعی میكردم جلوی فعالیتش را بگیرم اما موافق بودم. یك روز ما به تهران آمدیم. آقای هاشمی و شهید باهنر سوار اتوبوس میشوند كه جایی بروند ناگهان یك درجهداری جلوی آنها را میگیرد و میپرسد: «آقای هاشمی شما اینجا هستید؟ باید شما را به باغ شاه ببرم.» آقای هاشمی میگوید: اجازه بدهید من بروم خانه و به خانمم اطلاع دهم. همراه با سرباز به خانه دایی من آمدند.
رفتند طبقه بالایی خانه نشستند. گفتند كه چای بیاورید. ما چای بردیم. شهید باهنر آمد پایین، به من گفت: «من آقای هاشمی را به بهانه آوردن چای یا آب به پایین میفرستم وقتی آمد بگویید خانه را ترك كند.» آقای هاشمی مدتی بعد به بهانه بردن پارچ آب پایین آمدند. كلید خانه برادرم را از من گرفتند و به خانه او رفتند. درجهداری كه آقای هاشمی را دستگیر كرده بود، مدتی نشست، دید خبری نشد گفت آقای هاشمی كجاست چرا بالا نمیآید.
همه ابراز بیاطلاعی كردند. سریع آمد پایین و با تشر سراغ آقای هاشمی را از من گرفت. گفتم كه او پیش شما بود. گفت تلفن دارید؟ گفتم بله. گوشی را برداشت و تلفن زد و به بالادستی خودش گزارش داد. وقتی داشت صحبت میكرد، گفتم «قطع نكنید من هم با رئیس شما كار دارم.» گفت: «چهكار دارید؟» گفتم میخواهم سوال كنم اگر مامور شما سربازی را در خیابان میگیرد باید با او به مهمانی برود و بعد از صاحبخانه سراغ او را بگیرد؟ یا اینكه باید مستقیم او را ببرند پادگان؟ وقتی این را گفتم، سرباز خودش را باخت و چیزی نگفت.
گوشی را قطع كرد و خداحافظی كرد و رفت. آقای هاشمی از آن به بعد دیگر خودش را آفتابی نمیكرد اما به مبارزات خود ادامه میداد. گاهی جلسات مبارزان در منزل ما تشكیل میشد و اطلاعیهها همانجا نوشته میشد.
اولین بار چه زمانی آقای هاشمی بازداشت شد؟
اولین بار یادم نیست كه چه سالی بود اما خاطرم هست كه صبح زود بود. ماموران مدتی بود كه تقریبا جلوی خانه ما كشیك میدادند.
چه سالی بود؟
نمیدانم. فائزه متولد شده بود.
سال 41؟
سال بعد بود. فكر كنم سال 42 بود. یادم میآید یك روز صبح زود كه بلند شدند تا به تهران بروند. یك نوار ضبط صوت پر كرده همراهشان بود با یك طومار. صبح خیلی زود بود. ماموران هم جلوی خانه كشیك میدادند. اما ما اطلاع نداشتیم. سر كوچه مرتبا قدم میزدند و عوض میشدند. آقای هاشمی از خانه بیرون رفتند. با دیدن ماموران آنچه را كه دستشان بود، بدون آنكه ماموران متوجه شوند در جوی آب پرت میكنند.
اما نوار را با خودش داخل تاكسی میبرد و بعد آن را زیر صندلی راننده میاندازد. ماموران آقای هاشمی را به شهربانی قم میبرند. یكی از آشنایان ما (آقای شریفی)، با آقای هاشمی در شهربانی ملاقات میكند. در آنجا ایشان به ماموران میگویند كه من با آقای شریفی یك حرف خصوصی درباره خانوادهام دارم.
ممكن است ما را تنها بگذارید؟ سربازها بیرون میروند. آقای هاشمی میگوید كه یك نوار دست من بود آن را زیر صندلی راننده گذاشتم. شماره تاكسی را حفظ كردم. بعد شماره تاكسی را به آقای شریفی میدهد و میگوید برو سر خیابان بایست تا این تاكسی بیاید. وقتی آمد، عقب ماشین سوار شو. بعد از زیر صندلی نوار را بردار. آقای شریفی، مدت زیادی میایستد و تاكسی را پیدا میكند و سوار میشود. بعد با دست زیر صندلی دنبال نوار میگردد.
راننده تاكسی متوجه میشود و میگوید: «آن چیزی كه شما دنبالش میگردید به دست ما رسید، ما هم آن را به صاحبانش میرسانیم.» معلوم شد كه راننده تاكسی هم مبارز بوده. بعد آقای هاشمی را به تهران منتقل میكنند. مدتی ما هیچ خبری از ایشان نداشتیم. از طریق مرحوم آقای فلسفی، وقت ملاقات گرفتیم. ما به همراه اخوی آقای هاشمی به ساختمان دادرسی ارتش رفتیم. مدتی آنجا معطل شدیم تا اینكه به ما گفتند كه باید به خیابان سعدآباد بروید. از آنجا به سعدآباد رفتیم.
آنجا نیز بعد از معطلی زیاد ما را اذیت كردند و گفتند كه بروید و دو سه روز دیگر بیایید. خیلی عصبانی شدم. گفتم «من بچه كوچك دارم. من از قم آمدهام. نمیتوانم از این طرف شهر به آن طرف بروم و هیچكس جواب مرا ندهد. شما ورقه ملاقات را بدهید اما وقت آن را هر موقع كه خواستید، بگذارید.» بعد از این صحبتها، وقت ملاقات را دادند و برای دو روز بعد گذاشتند. من، محسن و فاطمه را برداشتم و رفتم ملاقات.
محسن مدتی مریض بود. دكتر گفته بود كه این بچه به علت اینكه مدتی است پدرش را ندیده، افسرده شده است. اگر میتوانید یك وقت ملاقات بگیرید و او را برای دیدن پدرش ببرید. ما رفتیم ملاقات. فاطمه احساسات خود را كنترل میكرد ولی محسن كه كوچكتر بود، خیلی شوق دیدن پدرش را داشت. ما را به قزلقلعه بردند. رفتیم داخل یك اتاق كوچك كه دور تا دور آن صندلی چیده بودند و 12 نفر با لباس ارتشی و غیرارتشی آنجا نشسته بودند. من دم در ایستادم. آقای هاشمی را از ته سالن آوردند.
محسن دیگر طاقت نیاورد و نفهمید كه چهكار میكند. پرید بغل پدرش. دو تا سرباز با سرنیزه همراه با آقای هاشمی بودند. آمدند داخل اتاق اما من دمدر ایستاده بودم. آقای هاشمی به سربازها تشر زد: «خانم اجازه ندارند بنشینند؟» به من اجازه دادند روی صندلی بنشینم، اما اجازه نداشتم چیزی بگویم. این اولین بار بود كه ایشان را ملاقات میكردیم. 5 دقیقه وقت داشتیم اما نتوانستیم چیزی بگوییم. وقت تمام شد و گفتند كه بفرمایید بیرون.
اما محسن از بغل پدرش جدا نمیشد. هر كاری میكردند او پدرش را رها نمیكرد. آخر ما همراه آقای هاشمی تا پای ماشین كه میخواست ایشان را به زندان ببرد، رفتیم؛ چون محسن از آغوش پدرش پایین نمیآمد بالاخره با زحمت او را از بغل پدرش گرفتیم و از زندان بیرون آمدیم. من اصلا خبر نداشتم كه ایشان را در زندان شكنجه كردهاند. خود ایشان هم چیزی به من نگفت. به همین خاطر وقتی آمدیم بیرون همه پرسیدند كه پای آقای هاشمی چطور بود. وضعیتش چگونه بود. حالش خوب بود؟ من گفتم: «پس چرا اول به من نگفتید كه او را شكنجه كردهاند و پایش ناراحت است. الان میگویید؟»
آقای هاشمی تبعید هم شدند؟
آقای هاشمی هیچوقت تبعید نشدند. فقط زندانی میشد.
آقای هاشمی چند بار بازداشت شدند؟
اولین بازداشت آقای هاشمی سالها پیش از انقلاب و در روزهایی بود كه ایشان در همدان منبر میرفت میان حكومت وقت ایران و خاندان سلطنت عراق مقایسهای انجام داد. بعد از ترور حسنعلی منصور نخستوزیر هم بعد از ماه رمضان آقای هاشمی به همراه جمعیتی كه به تبعید امام اعتراض داشتند بازداشت شد. در همین دوره ایشان به شدت شكنجه شدند.
بار دیگر ایشان در جریان جشن تاجگذاری بازداشت شدند در حالی كه دختر خردسالم به فلج اطفال دچار بود و بعد از اینكه عمل جراحی بچه را آوردیم خانه با مامورین مواجه شدیم و ایشان به زندان قزلقلعه و سپس زندان قصر منتقل شدند. زندان بعدی در سال 50 رخ داد. در جریان كشف سازمان مجاهدین كه این بار آقای هاشمی به زندان اوین منتقل شدند و سپس بار دیگر به زندان قزل قلعه رفتند و همچنین مدتی به زندان عشرتآباد منتقل شدند.
در شهریور سال 51 نیز آقای هاشمی در رفسنجان بازداشت شدند و سپس به زندان قزلقلعه تهران منتقل شدند. اما طولانیترین زندان آقای هاشمی از دیماه 54 تا آبان 57 یعنی آستانه پیروزی انقلاب اسلامی بود كه در زندان اوین گذشت.
در ایامی كه ایشان در زندان به سر میبردند، یا مجبور بودند سفر كنند، شما خانواده را چگونه اداره میكردید؟
ما یك زندگی معمولی داشتیم اما شرایط در نبود ایشان بسیار سخت بود و ما سختی آن را به خاطر خدا و هدفی كه مبارزه دنبال میكرد تحمل میكردیم.
بچهها را چگونه اداره میكردید؟
مشكل بود. بچهها در آن ایام كوچك بودند اما به لحاظ مادی، به من كمك میشد. بالاخره مجبور بودیم این ایام را به هر طریق كه بود سر كنیم.
در مقطع پیروزی انقلاب آیا شما درگیر مبارزات بودید؟
بله، وقتی آقای هاشمی درگیر مبارزات بودند ناخواسته من و بچهها هم بودیم. وقتی آقای هاشمی در زندان بود، من هم فعالیتهایی را شروع كرده بودم. بالاخره در آن زمان نه من بلكه خیلی از مردم درگیر مبارزات بودند من هم فردی از مردم بودم.
با خانواده زندانیان ارتباط داشتید؟
خیلی، تقریبا با خانواده همه زندانیان مبارزی كه دوست یا همفكر آقای هاشمی بودند ارتباط داشتم. هر اتفاقی كه پیش میآمد، خانواده زندانیان برنامه میگذاشتند و ما میرفتیم.
در آن ایام، با كدام یك از همسران مبارزان انقلاب در ارتباط بودید؟
با اغلب آنها در ارتباط بودم، مثل خانم شهید دكتر مطهری، یا خانم شهید دكتر بهشتی، یا خانم شهید دكتر مفتح و دكتر باهنر. منتها همسران آنها زیاد زندان نبودند. مثلا شهید مطهری خیلی در زندان نبود ما با آقای بهشتی همسایه بودیم. آقای لاهوتی نیز خودش به ما سر میزد اما با خانواده آنها زیاد در ارتباط نبودیم. آقای منتظری نیز گاهی به ما تلفن میزد و جویای احوال میشد كه ببیند آیا مشكلی داریم یا نه؟
آن زمان شما قم بودید؟
هم قم بودم، هم تهران. تا زمانی كه قم بودیم آقای منتظری اگر بیرون از زندان بود به ما سر میزد. اما با خانواده ایشان خیلی ارتباط نداشتیم.
با آقای طالقانی چطور؟
خانواده آقای طالقانی را معمولا بیشتر در زندان میدیدیم. ضمن اینكه ارتباط و دیدار هم با یكدیگر داشتیم. اگر اتفاقی میافتاد یا خبری میشد، تلفنی به همدیگر خبر میدادیم. تلفنی یا خصوصی. یا حتی در جلسات خانواده زندانیان، سعی میكردیم ارتباط با یكدیگر را حفظ كنیم. (فقط یك زندان از پنج زندان آمده باید بقیه را هم بیابید.)
در سالهای اولیه انقلاب، گروه فرقان به قصد ترور آقای هاشمی به ایشان حمله كردند. در خاطرات ایشان قید شده كه شما با فداكاری توانستید مانع از به هدف رسیدن نیت آنها شوید. جزییات این روز را میتوانید بیان كنید؟
این افراد یكی دو روز قبل از اتفاق، آمدند زنگ منزل ما را زدند. بچهها در را باز كردند. پرسیدند «منزل آقای هاشمی؟» بعد سركی داخل حیاط كشیدند و رفتند. زمان ترور روز جمعه بود. روز پنجشنبه آقای هاشمی در میدان 25 شهریور (هفت تیر) سخنرانی داشت. خیلی درباره منافقین و آمریكا صحبت كرده بود. بعد از ترور شهید مطهری خیلی درباره جنایت منافقین صحبت میكرد. یك بار در قم، یك بار هم در میدان 25 شهریور خیلی راجع به منافقین صحبت كرد.
روز جمعه ما میهمان داشتیم. یكی از دوستان خودم آمده بود. آقای مهدیان نیز به دیدن آقای هاشمی آمده بود. برادرم نیز منزل ما بود. وقتی منافقین دكتر مطهری را شهید كردند، امام (ره) گفته بودند كه برای آقای هاشمی محافظ بگذارند. منتها حفاظت در آن زمان خیلی جدی نبود. دو تا محافظ بودند، یك نفر نیز راننده بود. وقتی آقای هاشمی میآمد خانه، محافظان را مرخص میكرد و آنها میرفتند. آن روز دو نفر از محافظان نبودند. یكی از آنها آمده بود تا با محسن در خانه درس بخواند. چون شام درست نكرده بودم، محسن را صدا كردم برود برای میهمانها غذایی بخرد.
وقتی محسن رفت، میهمانها هم رفتند. برادرم هم رفت. بعد از مدتی در خانه را زدند. آقای هاشمی جلوی تلویزیون سخنرانی خودش را كه در میدان 25 شهریور انجام داده بود، گوش میكرد. من میخواستم وضو بگیرم. زنگ خانه را كه زدند، كارگر ما رفت در را باز كرد. آمد گفت كه دو نفر هستند پیامی از طرف آقای ناطق نوری برای آقای هاشمی دارند. آقای هاشمی گفت: «اسمشان را سوال كنید، ببینید كی هستند.» من گفتم حالا اسمشان هرچه باشد شما از كجا میشناسید كه كی هستند. اگر نمیخواهی آنها را ببینی، بگو نیایند اگر هم میخواهی، بگو بیایند داخل آنها را دم در معطل نكن.
آقای هاشمی گفتند كه بگو بیایند داخل. من رفتم وضو بگیرم. آن زمان خانه ما خیلی جمع و جور بود. آن خانه را خریده بودیم كه بسازیم، اما چون آقای هاشمی زندان رفته بود، هیچ فرصتی پیش نیامد تا آن را بسازیم. به همین خاطر رفتم چادر نمازم را بردارم و نماز بخوانم. از مقابل اتاق كه ردم شدم دیدم انگار دو سه نفر دارند كشتی میگیرند.
تعجب كردم چون آقای هاشمی داخل آن اتاق بودند. در را باز كردم دیدم كه ایشان با یك نفر گلاویز شدهاند. یكی از منافقین در اتاق بیشتر نبود. یك نفر هم جلوی در حیاط ایستاده بود. پاسدار ما نیز در حیاط بود كنار حوض. غروب بود و هوا تاریك شده بود. پاسدار از پشت شیشه میبیند كه آقای هاشمی با یك نفر دیگر گلاویز شدهاند. من در را كه باز كردم و این صحنه را دیدم، رفتم داخل. آن مرد چند بار به صورت آقای هاشمی زده بود و صورت او سیاه شده بود. بعد نفر دوم منافقین با اسلحه وارد اتاق شد. اول فكر كردم كه یكی از پاسدارها برای كمك آمده.
اما دیدم نه این آدم غریبه است. پریدم جلو. آقای هاشمی را پرت كردم روی زمین. یادم آمد كه منافقین به سر آقای مطهری شلیك كرده بودند. خودم را انداختم روی آقای هاشمی و دستهایم را دور سر او گرفتم. این پدرسوخته نیز هیچ ابا نكرد دستش را زیر دست من آورد و دو تا تیر پشت سر هم خالی كرد. یك تیر هم زد به دیوار اتاق و از در رفت. احتمال داد كه آقای هاشمی كشته شده است. او كه رفت، من بلند شدم دیدم خون از شكم آقای هاشمی بیرون زده.
چادری را كه برای نماز برداشته بودم، دور بدن آقای هاشمی بستم. فاطمه شروع كرد به جیغ زدن و گریه كردن. گفتم «جیغ نزن برون ماشین خبر كن.» او رفت. خودم هم دویدم داخل كوچه و داد زدم: «همسایهها یك ماشین، همسایهها یك ماشین.» در حالی كه دو تا ماشین در خانه داشتیم، اما راننده نبود كه بتواند ماشینها را ببرد. آقایی وارد خانه ما شد. گفت «ماشین آماده است».من اول وحشت داشتم. گفتم نكند این آقا از منافقین باشد. حالم خوب نبود گفتم «شما منافق نیستید؟» گفت: «نه، خانم من همسایه شما هستم.»
آقای هاشمی را بغل كردیم و گذاشتیم توی ماشین. مهدی هم پرید داخل ماشین. من بدون جوراب و كفش سوار ماشین شدم تا برویم به بیمارستان. رفتیم بیمارستان شهدا. تا ما به بیمارستان برسیم فاطمه از خانه با بیمارستان تماس گرفته بود و گفته بود كه پدرم تیر خورده بیمارستان را آماده كنید. در خیابان ما به یك چراغ قرمز طولانی برخوردیم. من سرم را از ماشین بیرون آوردم و به پلیسی كه سر چهارراه بود، گفتم «چراغ را سبز كن. آقای هاشمی در این ماشین است تیر خورده.» پلیس سریع چراغ را سبز كرد رسیدیم دم بیمارستان. دیدیم كه منتظرند.
همسایه ما، آقای هاشمی را بغل كرد و خودش برد به داخل آسانسور. من هم همراهش رفتم. وارد بخش كه شدیم، دیدیم همه چیز آماده است. آقای هاشمی را گذاشتند روی تخت. دكترها به من گفتند كه شما برو بیرون. گفتم: «من بیرون نمیرم. میترسم و اطمینان ندارم.» همزمان دوستان آقای هاشمی نیز رسیدند مثل اینكه فاطمه به آنها زنگ زده بود و خبر كرده بود. اولین نفری كه وارد شد آیتالله ملكی بود. خدا رحمتش كند.
گفت تو برو. گفتم: «میروم ولی مراقب آقای هاشمی باش.» از اتاق آمدم بیرون. دیدم خبرنگاران خبردار شده بودند و میخواستند با من مصاحبه كنند. آقای لاریجانی آمد پیش من و اطلاع داد كه اینها خبرنگار هستند. من آمدم بیرون تا به خانه تلفن بزنم. یكی از كارمندان بیمارستان یك جفت كفش برایم آورد و گفت شما اول این كفشها را پایتان كنید. من تازه آنجا فهمیدم كه كفش به پا ندارم. به خانه تلفن زدم. دیدم هیچكس جواب نمیدهد. سریع آمدم منزل. دیدم مقابل خانه ما جمعیت زیادی جمع شده است. روی پشتبام، داخل حیاط و همه جا آدم بود.
من دیگر داخل خانه نرفتم. زن عموی بچهها، آمده بود و آنها را با خودش برده بود. من دوباره برگشتم بیمارستان. دیدم آقای هاشمی در اتاق عمل است. جراحی تا آخر شب طول كشید. دكترهای آشنا همه آمده بودند. آقایان دكتر ولایتی، دكتر طباطبایی، اما فكر كنم آقای هاشمی را پرفسور سمیع عمل كرد. بعد آقای هاشمی را به سیسییو بردند.
به ما گفتند كه چیز مهمی نبود، اما باید تا صبح در سیسییو باشد. همه از من حال آقای هاشمی را میپرسیدند. حتی منافقین هم میآمدند. هیچكس نمیدانست كه تیر به كجای آقای هاشمی خورده. دكترها به من نگفتند. تا اینكه آقای مسعود رجوی آمد پیش من گفت كه خانم تا فردا صبح وضعیت هاشمی خطرناك است. پرسیدم چرا؟ گفت: «چون تیر به كبد ایشان خورده و پرده دیافراگم نیز پاره شده است اگر تا فردا صبح اتفاقی نیفتد، انشاءالله حاج آقا زنده میماند.»
آقای هاشمی چند روز در بیمارستان بستری شد؟
15 روز. در این مدت همه كسانی كه در انقلاب نقش داشتند آمدند بیمارستان. شهید رجایی، آیتالله خامنهای، بنیصدر، مهندس بازرگان، همه آمدند. دكترها میگفتند كه آقای هاشمی خون احتیاج دارد. باید به او خون بدهید وقتی من رفتم خون بدهم دیدم صفی طولانی تشكیل شده و مردم آمده بودند خون بدهند. من وقتی مردم را دیدم، گریهام گرفت كه چقدر این مردم وفادار هستند.
در بیمارستان اتفاق خاصی نیفتاد؟
چرا بعد از این كه حال آقای هاشمی بهتر شد، خبر دادند كه دكترهای بیمارستان میخواهند از ایشان عیادت كنند. همه دكترها و حتی مریضها میآمدند و از آقای هاشمی عیادت میكردند. پاسدارها به یك آقایی مشكوك شدند. میگفتند كه یك آقایی اینجا در بیمارستان خوابیده ولی هیچ مریضی هم ندارد. چرا؟ شاید یكی از منافقین باشد و میخواهد بداند اینجا چه خبر است.
در واقع منافقین نمیدانستند كه آقای هاشمی حالش خوب شده، فكر میكردند كه ایشان فوت كرده اما ما جور دیگری جلوه میدهیم. وقتی همه مریضها آمدند و به آقای هاشمی سر زدند، این آقا نیز كه پاسدارها به او مشكوك بودند، آمد. یك پسر جوانی بود آمد از آقای هاشمی عیادت كرد و رفت. وقتی از اتاق بیرون رفت، پاسدارها دنبالش رفتند اما هیچ اثری از او پیدا نكردند. یك روز نیز خانمهایی كه عضو منافقین بودند، آمدند تا با من ملاقات كنند میخواستند بفهمند وضعیت آقای هاشمی چگونه است.
بعد از ترور، آیا وضعیت زندگی شما تغییری كرد؟
ما دیگر به آن خانه نرفتیم. به ما گفتند كه صحیح نیست آقای هاشمی در آن خانه بماند. رفتیم یك خانه دیگر اجاره كردیم. قبل از اینكه آقای هاشمی از بیمارستان مرخص شوند، ما اسبابكشی كردیم. آقای هاشمی نیز مستقیما از بیمارستان به آن خانه آمدند. در آن ایام ترورها افزایش یافته بود و هر روز به ما خبر میرسید كه یك نفر را یا ترور كردهاند یا شهید كردهاند. به همین خاطر، محافظین آقای هاشمی بیشتر شدند. آن روزی كه اعضای فرقان آمدند آقای هاشمی را ترور كنند، برنامه داشتند تا آیتالله اردبیلی و شهید دكتر بهشتی را نیز ترور كنند. در واقع قبل از اینكه به خانه ما بیایند، رفته بودند خانه شهید دكتر بهشتی، اما نه ایشان را پیدا كردند و نه آیتالله اردبیلی را هیچ كدام نبودند پس به خانه ما آمدند.
تا چه مدت در خانه جدید زندگی كردید؟
نزدیك به یك سال ما در آن خانه بودیم. یك روز امام(ره) آقای هاشمی را خواسته بودند. آقای هاشمی به خدمت ایشان میرسند، امام به ایشان میگویند كه یك خانه در كنار خانه ماهست. شما بیایید اینجا ساكن شوید تا از نظر امنیتی در امان باشید. من آمدم خانه را دیدم. خانه یك سرهنگ پزشك ارتش بود. برای آنها سخت بود كه در این خانه بمانند. چون خانم آن سرهنگ، خیاطی میكرد و هر روز مراجعهكننده داشت اما رفت و آمد سخت بود. میخواستند از اینجا بروند. به احترام حضرت امام، یك منزل بهتر به آنها داده شد با رضایت كامل رفتند به اینجا آمدیم و تا حالا نیز همین جا ماندهایم.
تلخترین خاطره شما پیش از انقلاب چیست؟
تلخترین خاطره مربوط به زمانی میشود كه در زندان به ملاقات آقای هاشمی رفتیم. دو تا سرباز با سرنیزه ایشان را همراهی میكردند. لحظه دیدار محسن و پدرش خیلی برایم تلخ بود. اما حوادث تلخ و دردناك زمان فراوان است اعدامها، شكنجهها و ظلمهای غیرقابل تحمل.
این اتفاق قبل از انقلاب است پس از انقلاب چطور؟
اتفاقات تلخ زیاد است از جمله نیز شهادت دكتر بهشتی و 72 تن از نیروهای موثر انقلاب و آیتالله مطهری جزو تلخترین خاطرات من است.
شیرینترین خاطره شما بعد از انقلاب چیست؟
خاطرات شیرین در سطح عموم انقلاب فراوان است. از قبیل از فتح خرمشهر و تمام شدن جنگ، ولی در سطح مسائل خانواده در بین تمام اتفاقات شیرین، وقتی آقای هاشمی سالم از بیمارستان بیرون آمد، برای من لحظه شیرینی بود.
آیا شما از روزهای 12 تا 22 بهمن 57 كه مبارزات منجر به ورود حضرت امام و سپس پیروزی انقلاب شد، خاطرهای دارید؟
زیاد. انقلاب از نماز عید ماه رمضان كه در تپههای قیطریه برگزار شد، اوج گرفت. هرچند روز یك بار یك تظاهراتی بود، یا اعتراضی. در آن زمان آقای هاشمی در زندان بود. من هم در این برنامهها شركت میكردم. آقای هاشمی كه از زندان آزاد شد، ماجرای تاسوعا و عاشورای سال 1357 پیش آمد. صبح كه میخواست برود تظاهرات به من گفت: این وصیتنامه من است.
مورد تاییدم میباشد. هرچه نوشتم درست است و آنها را انجام بده.» بعد گفت: بچهها را بردار و به خانه یكی از فامیلها برو. خودش نیز از خانه بیرون رفت. وقتی رفت من بسیار گریه كردم. گفتم این چه حرفی است كه به من زد. برای چی باید به خانه فامیل بروم. نشستم و وصیتنامه خودم را نوشتم. بعد یاسر را كه بچه بود خانه یكی از بستگان گذاشتم.
بعد با فاطمه فائزه و مهدی به همراه تظاهرات، تا میدان آزادی پیاده رفتیم. آن زمان محسن مدرسه علوی میرفت. یك روز از مدرسه به من زنگ زدند گفتند كه باید بیایید مدرسه تعهد بدهید كه محسن دیگر كار سیاسی نكند. من خیلی ناراحت شدم. با عصبانیت گفتم كه هیچ تعهدی ندارم به شما بدهم. مدارك محسن را بدهید تا من ببرم. یكی از معلمها به من گفتم كه خانم شما حالا ناراحت نشوید. صبر كنید. گفتم صبر ندارد مدارك محسن را بدهید تا من او را ببرم همان جایی كه پدرش درس خوانده است. آنها نیز مدارك محسن را آوردند و به من دادند.
من محسن را بردم مدرسه خوارزمی ثبتنام كردم. در جریان انقلاب، محسن با عموی خود خیلی فعالیت سیاسی داشت. آنها بچههای مدرسه را بسیج كرده و به میدان مبارزه میبردند. حتی بچههای شمیران را بسیج میكردند. یك روز یك گروه از بچهها را آماده تظاهرات كردند. به در خانه ما كه میرسند، پلیس آنها را تعقیب میكند. بچهها خانه را بلد بودند. پلیس كه دنبال آنها میكند، به داخل خانه ما میریزند. یك دیوار بین خانه ما و خانه آقای خانیان بود.
بچهها از این دیوار رفتند بالا و فرار كردند. دنبال آنها پلیس و گارد وارد خانه ما شد. تمام خانه را گشتند اما هیچكدام از بچهها را پیدا نكردند. چند تا تیر هوایی شلیك كردند. بعد گفتند كه چرا شما در خانهتان را باز گذاشتید تا این بچهها بیایند خانه شما. گفتم این در از صبح باز بوده. تازه اگر بسته بود و بچهها میآمدند پشت خانه ما، باز ما در را باز میكردیم. ما مسلمان هستیم و اسلام نمیگوید در خانه خودتان را به روی مسلمانان دیگر ببندید.
این را كه گفتم سه نفر از ماموران گارد، تفنگ خودشان را به طرف من گرفتند. تهدید كردند كه شلیك میكنیم. گفتم «بزنید. مهم نیست.» یكی از آنها كوتاه آمد اما دو نفر دیگر تفنگ خود را سمت من گرفته بودند. گفتم «بزنید». كوتاه نمیآمدم. یكی از ماموران با دست تفنگ آن دو نفر دیگر را گرفت و پایین آورد و بعد از خانه رفتند. بیرون.
شما پسران خودتان را در زمان جنگ به جبهه فرستادید. آن زمان چه احساسی داشتید كه چنین كاری انجام میدادید؟
مهدی در زمان جنگ، بزرگ بود. خودش دوست داشت به جبهه برود. رفت جنگ. من البته به دلیل احساس مادرانه نگران بودم اما وقتی میدیدم كه بچههای مردم همه به جبهه میروند، من هم راضی بودم كه بچههایم به جبهه بروند. اما یاسر كوچك بود. او با پسر آقای خوئینیها رفتند دوره دیدند. بعد رفتند ثبتنام كردند كه به جبهه بروند. یاسر زیر 16 سال داشت او را قبول نكردند و اسمش را ننوشتند.
اما پسر آقای خوئینیها را به جبهه بردند. یاسر آمد خانه و زد زیر گریه. به من گفت كه به بابا بگو كار من را درست كند تا به جبهه بروم. دیدم یاسر خیلی بیتابی میكند. به پدرش زنگ زدم گفتم كه یاسر میخواهد به جبهه برود اما چون زیر 16 سال است او را نمیبرند. خیلی ناراحت است. كار او را درست كن تا برود.
آقای هاشمی گفت: «من خودم قانون نوشتم و نمیتوانم قانون را زیر پا بگذارم. من گفتم بچهها از 16 سال كمتر نباید به جبهه بروند. حالا نباید خودم قانونشكنی كنم.» به یاسر گفتم پدرت اینجوری میگوید. یاسر بیتابی كرد. دوباره به هاشمی زنگ زدم و پافشاری كردم كه اجازه بدهد و كار یاسر را درست كند تا او نیز به جبهه برود. بالاخره آقای رحمانی پاسدارمان آمد و یاسر را برد به پادگان و او را تحویل داد و برگشت.
نگران نبودید؟
نگران بودم. اما بیشتر زمانی ناراحت شدم كه مهدی از جبهه تلفن كرد. من آن موقع منزل نبودم. مهدی میخواست به عملیات برود. با پدرش برای خداحافظی صحبت كرده بود. فقط گفته بود نمیتوانم زیاد حرف بزنم چون عده زیادی میخواهند زنگ بزنند. تلفن كه قطع شد، آقای هاشمی یك نامه به مهدی نوشت. من هر روز دعا میخواندم، صلوات میفرستادم. قرآن میخواندم. نگران بودم و دعا میكردم برای تمام جوانها و بچههای خودم.
یك روز محسن آمد به من گفت وقتی شما در خیابان راه میروید و دعا میخوانید كسانی كه شما را میبینند فكرهای دیگر میكنند. حالا آنها فكر میكردند كه من هم همین حالت را داشتم. یك روز وقتی مشغول كارهای خانه و تمیز كردن خانه بودم به كاغذی روی یخچال برخوردم. نامه را باز كردم. دیدم وصیتنامه مهدی است كه از جبهه فرستاده بود. بچهها وصیتنامه را به من نشان نداده بودند. من وصیتنامه را كه خواندم، خیلی گریه كردم.
هر روز كار من این بود كه وصیتنامه مهدی را بخوانم و گریه كنم تا این كه او از جبهه آمد. بعد از مدتی یاسر هم زخمی از جبهه برگشت. او تركش خورده بود. موقعی كه یاسر را آوردند، من رفسنجان بودم. مراسم عروسی یكی از نزدیكان بود. تلفن زدند كه بیا تهران چون یاسر زخمی شده است. سریع آمدم تهران. یاسر را معالجه كردند و خوب شد. خلاصه اینكه با وجود اینكه مهدی و یاسر مدتها در خط مقدم جبهه علیه رژیم بعث عراق جنگیدند یا من سعادت مادر شهید بودن را نداشتم یا اینكه خدا نمیخواست بچههای من شهید شوند.
در صحنهای از فیلم تبلیغاتی آقای هاشمی برای انتخابات ریاستجمهوری ایشان برای شركت در انتخابات با شما مشورت میكند. آیا ایشان در خصوص مسائل دیگر نیز با شما مشورت میكنند؟
درباره مسائل خانواده و امور زندگی شخصی، با من مشورت میكنند اما درباره سیاست یا مسائل كشور، نه مشورتی با من انجام نمیدهد.
گفته میشود كه آیتالله هاشمی به درخواست شما در مقابل تخریبها و توهینهایی كه نسبت به ایشان صورت میگیرد سكوت میكنند. این درست است؟ شما میخواهید كه آقای هاشمی سكوت كنند؟
اتفاقا من همیشه میگویم سكوت نكن. چرا سكوت میكنی. حقایق را بیان كن. اما ایشان سكوت میكند و به من نیز توصیه میكنند كه به خاطر مسائل اسلام، انقلاب و كشور باید سكوت كرد. مهم حفظ انقلاب اسلامی است. ایشان به انقلاب همانند فرزندان خود عشق میورزد و میگوید هزاران فرد مانند من باید فدای این انقلاب شوند تا اهداف و ارزشهای آن حفظ شود.