بابك احمدی :بورخس از قول اسكار وایلد گفته بود: «هر آدم در هر لحظه عمرش مجموعهای است از تمام آنها كه بوده و تمام آنها كه خواهد شد.» در مورد خودمان این را چه موقع میفهمیم؟ وقتی تمام آنها كه باید بشویم، شده باشیم، یعنی بعد از پایان، آن طرف خط زندگی. حالا كه هنوز در راه هستیم فقط میتوانیم به گفته وایلد اطمینان كنیم، هر چند او آدمی شهره به راستگویی نبود.
ولی باز راهی برای امتحانش وجود دارد.
ببینیم كه آیا بقیه آدمهایی كه در دنیا و زندگیمان جوری با آنها شریك بودیم، واقعا در هر لحظه آن همه آدم بودند یا نه؟ همه را رها كنیم و بهترینهایشان را برگزینیم. شاعران را. من شاعرانی را شناختم كه چنین بودند. پس یقین كردم كه شعر بهترین اثبات حرف وایلد است. خود بورخس كه آن همه آدم بود یك نمونهاش، یكی از شاعران.
ما زبان را اختراع كردهایم تا زمان را تقسیم كنیم، تا با تقویم به آشفتگی و آشوب وجودمان (كه خیلی هم چیزهای قشنگی هستند) پایان بدهیم، تا از یك شط باشكوه و زیبا كانال بتونی زشتی برای بهرهبرداری بسازیم، با زمان زندگیمان را مفید میكنیم اما از ریخت میاندازیمش، با زمان میان دیروز و فردایمان فاصله میگذاریم تا بهرغم آن همه آدم كه بودیم و خواهیم بود هویتی یكه و آرمانی برای خودمان ابداع كنیم هویتی كه جدا از خواست ما فقط نمایشگر زشتیهامان میشود. ما استاد از شكل انداختن زیباییها شدهایم و شاعران واپسین آوای محزون زیبایی.
«زبان شعری است كه به سنگوارهای تبدیل شده باشد» (امرسون). زبان مثل جسد است و شعر زندگی است. جسد شاید به درد خیلی كارها بخورد: تشریحاش كنی، تقدیس كنی، از آن توتم بسازیم یا تابو. زبان شاید حتی راست بگوید اما راست نازیبا. شعر است كه زیباست، زنده است، هستی را میشناسد.
شعر است كه زبان و زمان را ناكار میكند، كه دیروز و فردا را به انبوهی چهره از یك آدم تبدیل میكند. شعر آینده است و زاینده شادمانی. اكنون شاد نیستم چون روزی شعر شادم خواهد كرد. اكنون تنهایم چون روزی شعر مرا به دیگران پیوند خواهد داد. اكنون، وسط روز، همهجا تاریك شده چون شعر همهجا را روشن خواهد كرد. حتی اگر شاعری پیر، غمگین و تنها، در تاریكی اتاقش نشسته باشد:
«آفتاب را از خورشید میبریدیم
عسل را از زنبوران میبریدیم
همواره در راه بودیم
اما
هیچگاه به خانه نمیرسیدیم».