عبدالكریم سروش:بر سبیل مقدمه: سال ۱۳۵۴ خورشیدی بود.برای دیدار دوستان و بستگان از انگلستان به ایران آمدم.سفری هم به خراسان رفتم. آن روزها ولیان نایب التولیه آستان قدس بود و برای ایجاد فضای باز دست به تخریب بناها و بازارچههای اطراف حرم برده بود.
میزبان ما كه مردی جهان دیده و خوش بیان بود برای من تعریف میكرد كه این روزها مردم مشهد تفریح تازهای یافتهاند.دسته دسته جمع میشوند و به انتظار و نظاره تخریب دیوارها و سقفها میایستند و همین كه منجنیقی یا بولدزری بر سر سقفی میكوبد یا پی دیواری را میروبد همزمان با فرو ریختن دیوار و سقف، آنها هم از سرور و شعف نفسی بیرون میدهند و آوایی بر میآورند...
این قصه در تاریكخانه ذهن من خفته بود تا پست مدرنیسم و فرزند دلبندش دكنستركسیون(اوراق سازی، شالوده شكنی، پریشانگری، ویرانگری، شرحه شرحه كردن...)، آن هم به شكل ممسوخ آن را دوباره بیدار كردند. بی اختیار به یاد آن حكایت افتادم و لذتی كه درخشونت ویران كردن هست و نفرتی كه بعضیها از سامان و آبادانی دارند.
گرچه اشارتم در این سخنان فقط به مراد فرهادپور نیست اما ناچارم از او شروع كنم چون اوست كه به قول جوانها چندی است “ به من گیر میدهد “و حمله بر من درویش یك قبا میآورد و پا در كفش من میكند و خاك در چشم من میزند و تیغ بر چهره من میكشد. شیوه كار( یا نقد او) كژیها و نارواییهایی دارد كه اگر همه گیر شود آفتها و آسیبهایی مهیب بهبار خواهد آورد. لذا هم از سر شفقت بر وی(و خریداران وی) و هم به انگیزه توضیح ودفاع از خویش و هم به منزله طبابتی فرهنگی این قطعه كوتاه را مینویسم.
من اگر میخواستم به شیوه مراد فرهادپور، به او “گیر بدهم” و كار وی را نقد كنم آسانترین و ارزانترین شیوه همین بود كه جایی در “مناسبات قدرت” به او بدهم و چالشها و تناقضهای وضع موجود را به یاری بطلبم.وبا تكیه بر اصل “ همه چیز سیاسی است” برای او پاپوشی بدوزم و او را به همسویی با اقتدارگرایان و دریوزگی از آنان متهم كنم یا به كاستیهای روانی و رفتاری وترس وطمعهای سیاسی او اشاره كنم و”حواله سر دشمن به سنگ خاره كنم”.
اما این شیوه درست همان چیزی است كه من به نفی و طردش بر خاستهام و لذا نمیتوانم با آن آرام بنشینم. پس بهتر است مستقیم و صریح به سراغ مراد خود روم. دریافت من این است كه مراد فرهادپور، به “افكار” چندان اهمیت نمیدهد كه به حواشی آنها. آشكارتر بگویم وی جرات رویارویی با فكر و قدرت نقد معرفتی آنرا ندارد و این بیقدرتی و بیجراتی را در لفافی از انگیزه خوانیها، سیاست مالیها وماستمالیها، تخفیف و تمسخرها، طعن و كنایهها، شماتتها وملامتها، حرمتشكنیها و فرا فكنیها فرو میپوشاند،و در این میدان چنان گرد و خاكی به پا میكند كه چشم خودش را هم نابینا میكند. آنگاه در این تاریكی و نابینایی، طنابی را كه برای خفه كردن حریف آماده كرده، ناخواسته برگردن خویش میپیچد.
در نوشتههای وی هر چه بگردی سكوت پر لطافت تفكر حس نمیشود اما تا بخواهی غوغای بی نزاكت تمسخر به گوش میرسد. لذت از ویران كردن و نفرت از برهان آوردن، غیبت دردناك عینك تحلیل و حضور بیرحم تیشه تخریب چهار خصلت اصلی آثار اوست.
در نوامبر ۲۰۰۶ در سمینار “لغت نامهفلسفی” در رم، مقالی خواندم زیر عنوان “اندر باب عقل”.
در آنجا از سه رقیب عقل كه خود آنها را آزموده و زیسته بودم یعنی وحی و عشق و انقلاب، به كوتاهی سخن گفتم و در باب انقلاب آوردم كه “در انقلابها نوعا سهم عشق و سهم عاطفه به خوبی ادا میشوند اما سهم عقل به خوبی ادا نمیشود... انقلابیون آرمان گرایان آتشینی هستند كه دربرآورد تواناییهای خود دچار توهم میشوند، گمان میكنند به سرعت میتوانند سنتها و انسانها را عوض كنند و سنن و آدمیان تازه به جای آنها بنشانند...
در انقلابها تنها یك معیار برای خوب و بد وجود دارد و آن خود انقلاب است و این عین بیمعیاری است... كار عاقلان در عرصه انقلابها برگرداندن موج انقلاب نیست، چنین تواناییهایی را ندارند. كارشان كم كردن ویرانیها و راندن انرژیها از پریشانی و ویرانی به سوی سامان دهی است و من خود كه در دل یك انقلاب زیسته و مسولیتهایی را به عهده داشتهام این حقیقت را با دل و جان آزمودهام... از میان رقبای سهگانه عقل: وحی و عشق و انقلاب، این سومیاز همه بیرحمتر و عقل ستیزتر است”.
مراد فرهادپور در واكنشی تند (زباناً و زماناً) به آن مقاله، از “پس روی روشنفكران دینی” سخن گفت و چنین نوشت:” ضد عقلانی شمردن انقلاب از سوی كسانی كه تا پیش از آن در فرنگستان فیزیك و شیمیمیخواندند و فقط به لطف این رخداد یك شبه به ایدئولوگ اصلی جریان حاكم بدل شدند، آن هم به لطف معرفی نصفه نیمه آرای كسانی چون پوپر وهایدگر و تكرار نظرات پوپر در باب غیرعلمیبودن ماركسیسم و روانكاوی كه از قضا در فضای بحثهای فلسفی امروزه دیگر هیچ خریداری ندارند،جای بسی تعجب دارد”.
یعنی صاف و پوست كنده (و پوست كَننده)، به من میگوید این حرفها به تو نیامده. تو كسی نبودی. سواد و صلاحیتی نداشتی. حداكثر حرفهای(هایدگر؟) و پوپر را نجویده و نیم پخته تكرار میكردی. دری به تختهای خورد و یك شبه “ایدئو لوگ اصلی” جریان حاكم شدی و حالا نمك نشناسی میكنی و عقل را به جنگ انقلاب میفرستی.
من البته از مقابله بهمثل حیا میكنم و پاسخی برای این طعنهها و كنایهها ندارم بلكه بنا را بر صحت همه آنها میگذارم. اما پرسش من این است كه چه حاجتی به این همه بیحرمتی و شخصیتشكنی است؟ این حرفها چه ربطی به اصل موضوع دارد؟ كار از اینها سادهتر است. من ادعایی كردهام (و آن این است كه در انقلابها سهم عقل خوب ادا نمیشود) تو هم حرفی بزن و دلیلی بیاور و بگو برعكس، سهم عقل خیلی خوب ادا میشود. كمر ادعای مرا بشكن، چرا سر مرا میشكنی؟ این حرفها درست هم كه باشد نامربوط است، یعنی به صدق و كذب ادعای من ربطی ندارد.
حالا طنز جالب و طناب پیچ قضیه اینجاست كه از قضا همین سنگ پارهها كه بهطرف من پرتاب میشود دیوار ادعای مرا بلندتر میكند. وقتی آدم بی سواد و بی صلاحیتی كه سرمایهای جز سفاهت ندارد یك شبه ایدئولوگ اصلی انقلاب میشود آیا خود روشن ترین دلیل بر این نیست كه انقلابها غیرعقلانیاند؟چه دلیلی ازاین بالاتر؟
میگویند كسانی كه دیگران را تحقیر میكنند خود عقده حقارت دارند. من این را نمیگویم. حرف من این است كه تیر تحقیر میفكن، تیر تحلیل بیفكن. آن هم به سخن، نه به سخن گو. حواشی را بگذر و محتوا را برگیر. تو كه نمیخواهی از نردبان پوسیده پوپر ستیزی بالا بروی و مثل آن جدالگر سالهای نخستین انقلاب ( كه از قضا او را باید ایدئولوگ جریان حا كم بخوانی كه ریشه ایده ولایت را در افلاتون میجست) پستها و پاداشهای كلان بگیری؟ “ با پادشه بگوی كه روزی مقدر است”.
این گونه سخن گفتن هر اسمیو صفتی داشته باشد نقد عالمانه و منصفانه نیست. تخریب و تخفیف و اهانت و بی انصافی است و بد سرمشقی است برای جوانانی كه بدین ویرانگریها نظر میكنند و اثر میپذیرند.
نمیدانم كه نویسندگان ما تا كی میخواهند در پوپرستیزی با هم مسابقه بگذارند و در گرداب این گفتمان گرفتار بمانند؟ آنكه آغازگر این حملههای هیستریك بود اینك خود پشیمان و پریشان است و به جدال خصمانه و ناعالمانه خود شرمسارانه اعتراف میكند و با نوشتن مقاله و كتاب میكوشد آبروی برخاك ریخته خود را به جوی خوش نامی بازگرداند، چه جای مقلدان و معربدان؟
پرده بالا میرود و صحنه دوم نمایش آغاز میشود: محمدرضا نیكفر در نقد “بسطتجربه نبوی” مینویسد كه آن اهتمامیبیاهمیت است. مراد فرهادپور آنرا بل میگیرد و فرصت را مغتنم میشمارد و وارد صحنه میشود و به نیكفر میگوید خوش گفتی و گل گفتی. این روشنفكران دینی همه از دم “مترجماند” و حرف مهمی نمیزنند و اصلا حرف مهمیندارند كه بزنند و “مثال بارز اینگونه عشق به تئوری و نظریهپردازی به ویژه مونتاژ نظریه (كه امروز به بنبست و بیفایدگی و سترونی اجتماعی، سیاسی مبحث هرمنوتیك دینی و غیردینی و نیز تكراری شدن و خستگی همگانی از اینگونه مسائل دامن زده است) نظریه بسط تجربه نبوی است “.
به علاوه این حرفهای هرمنوتیكی را هزار سال است كه همه گفتهاند و تكرار میكنند حتا “وهابیون هم همین كار را كرده و میكنند... و برای مثال پرداخت پول به جای شتر برای زكات با همین روشها صورت میگیرد منتها این كاری است كه فقها خیلی بهتر انجام میدهند بدون نیاز به هرگونه هرمنوتیك گادامری”.
تعبیر مونتاژ نظریه و سترونی و بیفایدگی هرمنوتیك دینی و غیردینی بر”رئوف طاهری” گران میآید و ضمن نقدی ستایش آمیز از فرهادپور میخواهد تا در اندیشه و كلام خود دوباره بنگرد و جمعی را كه فداكارانه و فروتنانه پا به میدان روشنفكری دینی نهادهاند چنین به چوب تخفیف و تهمت نراند و جفا كارانه بر آنان نتازد و سخن را مختصر نگیرد و جهد و جهاد آنان را با اوصافی چنان خنك و سبك، كوچك نشمارد و باج به دشمن ندهد و آب به آسیاب او نریزد و حرمت ارباب فكر را در این برهوت بیفكری نشكند و با دینشناسان خرافه ستیز بیخشونت و نرم سیرت درشتی نكند و به چوبدستی اهانت بر روی آنان نكوبد و “حملات تمسخرآمیز” خود را فرو نهد و چراغی را كه ایزد بر افروخته است پف نكند تا ریش و ریشهاش نسوزد.
فرهادپور ابتدا دفاعی نادمانه و نیم جان از خود میكند كه چرامردم را دعوت به حمایت از كاندیدایی خاص (هاشمیرفسنجانی) در انتخابات ریاست جمهوری كرده است. دفاع وی در این خلاصه میشود كه “تماسی تلفنی وتعارفات و رودربایستیهای دوستانه” وی را به ورطه آن “اشتباه سیاسی” افكنده است.آنگاه به” مونتاژ نظریه” میرسد. اینجا دیگر از آن افتادگی وشرمساری خبری نیست.اگر تاكنون صدایی گرفته داشت اینك گلویی گشاده مییابد تا به تشدید حملات خود بپردازد. “زان قویتر گفت كاول گفته بود”.
میگوید شبستری كه خود از آغاز معترف بود كه كارش” ترجمه وكاربست یك سنت فكری غربی” است. آن دیگری هم با همه ادعاها و القاب بزرگ چون” لوتر اسلام”، قبض وبسطش “ با آرای كسانی چون بارت و بولتمان وشوایتزر شباهت بسیار دارند” وكشف این شباهت كار تازهای نیست. و “این جریانهای فكری نه فقط ایده یا مفهوم نویی به كار بولتمان اضافه نكردند بلكه بهلحاظ قدرت تحلیل و تحقیق انتقادی و دید تاریخی رادیكال با او فاصله بسیار دارند”. دلیلش هم سلطه فلسفه تحلیلی است كه با “گسترش دلال بازی و رانتخواری وافت فرهنگی- اخلاقی وسیاست زدایی پوپولیستی ارتباط مستقیم دارد”.
والبته این آغاز سخن است.قلم فرهادپور تازه گرم شده است و پس از این نوبت به سلطه نیولیبرالیزم و منطق دوران غار نشینی و رابطه نهادی عرفا و فقها با استبداد مطلقه شرقی و سپسهارت و ژیژك وآگامبن و بدیو و دریدا و هگل... میرسد كه باید چشمها را شست وبهتماشا نشست.
البته جای شكرش باقیست كه دمب قبض و بسط را یكسره به دمب پوپر وصل نمیكند و به عوض سراغ بارت و بولتمان میرود و سپس سر فیلسوفان تحلیلی را در خورجین دلالها ورانت خواران فرو میبرد. پیوند فقها و استبداد شرقی را هم موقتا كنار میگذارد و بد نمیبیند كه باجی به آنان بدهد و بگوید حتی فقهای وهابی هم از روشنفكران دینی هزار سال جلوترند و بهتر میتوانند قصه زكات شتر را با پول حل كنند.
و البته برای او فرقی نمیكند كه مساله “فقهای وهابی” پرداخت زكات شتر نیست بلكه پرداخت پول به جای شتر در دیه قتل خطایی است. و با این میزان از دقت و اطلاع میخواهد بر شتر مراد سوار شود وتومار روشنفكری دینی را لوله كند و بر تاق تعطیل بگذارد (یكروز روشنفكران دینی را كنار دست سلمان رشدی مینشاندند حالا زیر دست وهابیها مینشانند تا مسند بعدی كجا باشد. یك مطلوب و این همه طالبان !).
سخن من اما با او در محتوا نیست. در شیوه وصورت است.حرف من این است كه این چه شیوه نقد كردن است؟ آخر نباید نیم دلیلی آورد برای اینكه چرا رانت خواری ودلال بازی با گسترش فلسفه تحلیلی مستقیما مربوط است؟ و بهفرض كه مربوط باشند چرا این ارتباط موجب ضعف و خفت فلسفه تحلیلی است؟ دلالان و رانت خواران آب هم مینوشند، از ریاضیات و ادبیات هم استفاده میكنند، آیا بر هوا وغذا و ریاضی و...
هم به جرم ارتباطشان با دلالان باید لعنت فرستاد و در خوبیشان شك كرد؟ از قضا چنانكه مورخان علم میگویند گسترش علم آمار با گسترش قماربازی همبسته بوده است ولی مگر هر ارتباطی موجب وهن وبطلان است؟ از اینكه مسلم بگیریم كه رانت خواری بد است ( مطابق كدام فلسفه اخلاق؟ كدام معنای بد؟ آنهم توضیح تحلیلی میخواهد) آیا میتوانیم هر چه را نمیپسندیم بیدلیل به آن وصل كنیم و بیباكانه به زباله دان نفرت بفرستیم؟ البته همین موشكافیهای من هم از جنس فلسفه تحلیلی است و لابد باب مذاق دلالان و رانتخواران!
بلی جلال الدین بلخی هم از موشكافیها و گرهگشاییهای متكلمان و”فلسفه تحلیلی” شان ناخشنود بود و با آنان در میپیچید ولی نه به این سستی و شلختگی. تازه از او هم با همه جلالت و دیانت حرف بیحساب و بیدلیل نباید شنود چه جای دیگران.
میرسیم به” مهم نبودن بسط تجربه نبوی”. مهم برای كه و نسبت به چه؟چون شما دوست ندارید پس مهم نیست؟ بلی برای روزهخواران، رویت هلال اول و آخر رمضان مهم نیست، برای روزهداران چطور؟پناه برخدا از این همه خودمداری.
اما قصه ترجمه ومونتاژ نظریه. گیرم كه قبض و بسط همهاش ترجمه و مونتاژ باشد و در قوت تحلیل فروتر از بارت و بولتمان باشد، این چه ربطی به صدق و استحكام منطق آن دارد ؟ عقل فرو میماند كه این چه بیراهه رفتن است. درصد كوچه و پسكوچه ترجمه و مونتاژ و رانتخواری و دلال بازی و... میپیچد و خود را به صد در میزند تا از جاده راست نرود و با اصل فكر مواجهه نكند.
واژههای ترجمه ومونتاژ البته احتیاج به هیچ ترجمه ومونتاژی ندارند. پیداست كه از همان اول میخواهند بر سر مال بكوبند و زیرآب نویسنده را بزنند و از مواجهه با فكر فرار كنند و راه آسانتر را درپیش گیرند یعنی قطار كردن نام این وآن وچسباندن همه چیز به همه چیز و درآوردن همه چیز از همه چیز و دست آخر هم فاتحه منطق وتحلیل را خواندن و فیلسوفان تحلیلی را دستانداختن و دستشان را در دست رانتخواران نهادن.
من البته خوب میفهمم لذت این ویرانگری و زیرآب زدنهای نان و آبدار و دل خنك كن را: هم مینماییم كه كاری میكنیم و بیكار ننشستهایم، هم به روشنفكران نشان میدهیم كه اهل بخیهایم و اینطور نیست كه فقط آدورنو وهابرماس و هوركهایمر وپانن برگ و ژیژك و آگامبن و بدیو...را خوانده باشیم، دمب بولتمان و بارت و شوایتزر را هم وجب كردهایم، چند كلمهای هم درباره اصل واصالت آن مدعای فاخر بگویم كه میگوید قبض وبسط، ترجمه حرفهای بارت و بولتمان است بلكه از آنها بسی پستر و پستتر است: افسانهپردازی و چهرهآرایی و قلمگردانی و دعوی پیشگامی درباره خویش و آرای خویش هیچگاه سبك و شان صاحب قبض و بسط نبوده است و این را همه آثارم گواهی میدهند.
آن را برای مورخان نهاده ام تا خلوص ابتكار و نفوذ اقتباس را در آثار من بجویند و بنمایند. اما میخواهم به فرهادپور بگویم كه آسانگیری و سرسریخوانی درین جا كار دستش داده است. برای من از روز روشنتر است كه او نه قبض وبسط را درست خوانده است نه بارت و بولتمان را. به صف كردن و به رخ كشیدن نامهای آن متكلمان هم متاسفانه جز علم فروشی و عالم نمایی هیچ مفاد و مصرفی ندارد. حكایت آن كس است كه وصف نهنگ میگفت. كسی گفتش مگر نهنگ را میشناسی. گفت البته كه میشناسم، چون شتر دوشاخ دارد. گفت میدانستم كه نهنگ را نمیشناسی اكنون دانستم كه شتر را هم نمیشناسی(مقالات شمس تبریزی) !
از قضا در فضای تحقیق هیچ چیز راهزن تر از شباهتهای صوری و ظاهری نیست. اگر مراد فرهادپور سركی به قبض وبسط كشیده و نگاهكی به بارت و بولتمان انداخته و سپس به این كشف فاخر مفتخر شده كه یكی ترجمه ناقص و نازل دیگری است برود ومدال افتخارش را از بیدقتیها و بیروشیهای خود بگیرد وگرنه این گاف گزاف اینهمه در كرنا كردن ندارد.
آیا وی واقعا میپندارد همه كوشش روشنفكران دینی در ذاتی وعرضی و اقلی واكثری و هویت وحقیقت و قبض وبسط و امامت وخاتمیت و صورت و بیصورتی و طوطی و زنبور و قرائتهای دینی، هرمنوتیك دینی و حقوق بشر و....در این خلاصه میشود كه”زكات شتر” را چگونه به روز و بهسامان كنند؟ زهی افیون زهی افسون، زهی گفتار نا موزون. زهی معرفت، زهی انصاف، زهی گوهر ناشناس ناصراف!
معلوم است كه مرغ همسایه غاز است وقبض و بسط هرچه بكند بهگرد قلم بولتمان نمیرسد. جرمش این است كه خودی است و داماد سرخانه كه عزتی ندارد. مگر خواجه شیراز بهفریاد رسد كه گفت:
میای دارم چو جان صافی وصوفی میكند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
همینقدر بگویم كه من هنگام اندیشیدن و نوشتن قبض وبسط نه بارت را خوانده بودم نه بولتمان را، نه گادامر نه هرش را،نه اركون نه ابوزید را. اكنون هم كه به خود وآنها مینگرم تفاوتهای بسیار در میان میبینم. اصول و فروعی در قبض وبسط هست كه در آثار آن بزرگان نیست. با اینهمه نه ادعای پیشی بر آنان دارم نه بیشی. والبته نه مترجم آنانم نه وامدارشان. فكر و ذكر خود را داشتهام و متاع و محصول خود را عرضه كردهام.
عاریت كس نپذیرفتهام / آنچه دلم گفت بگو گفته ام
در عرصه هنر ونظر هیچگاه بعید وبدیع نبوده و نیست كه نظر ورزان به مسایل مشابه بیندیشند وبه پاسخهای ظاهرا مشابه برسند. این مشابهتها همیشه با تفاوتهایی همراهند كه به همان اندازه مهم اند وندیدنشان موجب خامیونا رسایی داوری میشود. تامس كوهن شرح نیكویی در باب كشف همزمان اصل بقای انرژی در آلمان و انگلستان و فرانسه میدهد كه خواندنی وراهگشاست.
همچنین همه آثار من گواهی میدهند كه مرا شرمیودریغی نیست كه وامداری خود به پهلوانان و پیشروان پیشه واندیشه خود را نكته بهنكته مو بهمو باز نمایم.
حالا اینكه كسی بیاید وشلتاقی كند ودر كمان گمان تیر تهمتی بنهد وحباب خالی خیالی را بشكند و مشت “ مترجمی” را باز كند و راز “ترجمه”ای را بر آفتاب بیفكند و بر كوشش نجیبانه وفروتنانه كوششگری خط بطلان و عدوان بكشد، یاد آور مؤذنی است كه در اذان نام خود را میگفت و شهادت بر نبوت خود میداد. باید به او گفت: “كس نزده است ازین كمان تیر مراد بر هدف”. دست كم میگفتی ویتگنشتاین و كواین و هگل( بلی هگل) ومولوی...تا اندكی راست آید.
باز شدن ناگهانی پای لوتر هم به این معركه تماشایی است. فرهادپور تنها نیست. كس دیگری هم هست كه به “ لوتر اسلام” آلرژی دارد.او هم به تصلب وامتناع تفكر، مبتلا است و عمری است با هگل پا به گل مانده است.گفتم بهاو لقب “ماكیاولی” بدهند تا آرام بگیرد.برای فرهاد پور اما هنوز لقبی خسروانه و شیرین نیافتهام. شاید آن را در قصه مجنون بیابم.
لوتر را در رویا دیدم. پرسید” دشمنان تو كی ریش مرا رها میكنند گفتم دعایشان كن تا ریشهای بیابند”.
سخن به درازا كشید، مرادم از این همه اشاره و تنبیه فقط مراد فرهادپور نبود. وقت آن است كه دامن سخن را درچینم و خداوند را به خاطر همه دوستان و دشمنانی كه به من عطا كرده سپاس بگذارم.
سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع كردن است
وقت عذر آوردن است. استغفرالله العظیم
آمریكا، مریلند، مهرماه 1387