مهدی مظفری ساوجی :گفتوگوی زیر بخشی است از یك گفتوگوی بلند منتشر نشده با طاهره صفارزاده. در این گفتوگو بیشتر درباره نظرات او پیرامون شعر معاصر و بهویژه احمد شاملو و انتقادهای صفارزاده نسبت به حافظ او و همچنین پارهای از آراءاش درباره ترجمه بحث شده است.
به عنوان سؤال نخست ممكن است بفرمایید چرا در تاریخ ادبیات فارسی زنان كمتر در حوزه شعر حضور داشتهاند؟ از رابعه بنت كعب قزداری- به عنوان نخستین شاعره زن پارسیگو- تاكنون، كمتر شاعر زن جدی و به اصطلاح حرفهای داشتهایم: پروین اعتصامی، فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی شما و چند چهره دیگر از جمله این شاعران زن موفق هستید.
برای اینكه از آغاز قرار بود كه زنان عموما به وظایف خانهداری بپردازند و بعد هم برنامه سوادآموزی و تحصیلات پیشدانشگاهی و دانشگاهی هم برای این قشر كند و دیر و مغایر با مردان تدوین شد؛ از طرفی در یك جامعه مردسالار، مردها حشر و نشر آزاد داشتند در كافهها، رستورانها، مراكز فرهنگی و پای منقلها گردهم میآمدند و از هم میآموختند، الهام میگرفتند و بده و بستانهای تشویقی، نان قرضدادنها همه از عوامل افزایش اتكای آنها به پیشرفت و شهرهشدن بود؛ زنان از این امتیازات و امكانات برخوردار نبودند.
آیا تعریف خاصی از شعر دارید؟
بله من به شعر «طنین» اعتقاد دارم. «طنین» حركتی است كه در ذهن خواننده آغاز میشود و بازتاب اندیشهای است كه بیتشویق و زن با روشنی استعاره روشنگری میكند. من شعر «طنین» را به عنوان سبكی مستقل عرضه كردهام. با تعاریف دیگران موافقت و مخالفت لزومی ندارد، باید دید كارآیی آثار در سازندگی ذهنها و پالایش اندیشهها و همخوانی رفتار و تعهد شاعر با شعرش به چهمیزان قدرت پیشروی داشته.
درمیان شاعران زن، كدام یك بیشتر به تعریفی كه شما از شعر مدنظر دارید، نزدیكترند؟
از جهت توجه به مضامین انسانی- اجتماعی و روشنفكری كه پالایش اندیشگی را برای خواننده تامین كرده خانم پروین اعتصامی مورد احترام من هستند.
به نظر میرسد شعر شما به لحاظ اینكه چندان متاثر از حس زنانگی نیست، به شعر پروین اعتصامی خیلی نزدیك است. برخلاف فروغ كه شعرهایش آشكارا بیانگر این نكته است كه به وسیله یك زن سروده شده.
شاید اینطور باشد. من هم در ده مجموعه شعر دهتایی شعر زنانه دارم، اما اندیشه در شعر من وجه غالب است.
خانم صفارزاده، گویا شما شعرهایی نیز به زبان انگلیسی دارید كه بخشی از آنها را آقای محمد حقوقی در كتاب «سدوبازوان» به فارسی ترجمه و منتشر كرده است. آقای حقوقی معتقد است كه این شعرها «مرحله تازهای در كار شعر و شاعری است.» اساسا چهانگیزهای در نوشتن شعر به زبان انگلیسی دارید؟
برای اینكه بدون اشكال به انگلیسی شعر مینویسم. پس وقتی حرفی برای گفتن دارم كه خارج از این سرزمین هم اهل تفاهمی برای آن وجود دارد، چرا یك بار به فارسی بنویسم و یكبار ترجمه كنم.
نظر خوانندگان انگلیسی زبان درباره این اشعار چه بوده است؟
استاد راهنمای من دكتر ستاربك كه خودش از شاعران متعهد بود، در جلسه دفاع تز من كه شامل 48 شعر بود كه 30 تای آن به انگلیسی نوشته شده بود از جایش بلند شد و گفت: «افتخار میكنم كه استاد راهنمای شاعری مثل شما هستم. هم شجاعت در بیان مضامین اجتماعی دارید، هم میتوانید مضامین خود را در یك زبان بیگانه بدون اشكال عرضه كنید.» مثلا در شعر «دلتنگی» و در شعر «در تشییع جنازه ژنرال» كه به ده زبان ترجمه شده و در آمریكا نوشتهام هم از حقوق سیاهپوستان دفاع كردهام، هم از مظلومیت ملت فلسطین و هم استعمار و استبداد را در سطح بینالملل نشانه رفتهام.
به نظر شما مهمترین وجه تمایز شعر نیما و شاملو (گذشته از وزن و بیوزنی كه خاص هریك از این دو جریان است) چیست؟
همین وزن و بیوزنی كه از یك منطق، یا خواست بیان برای آزادی حكایت میكند و اصل مجاهده در یك زمان است نباید دستكم گرفته شود. نیما با تحمل دشنامها و دشمنیها آزادی بیان را برای شاعران پایه گذارد.د ر نامههایش با زبانی ساده به تعریف شعر و شاعر متعهد همت گماشت. به عبارتی پیشگامی او در شعر با مقام آموزگاری او در چگونه اندیشیدن و نوشتن همراه بود؛ از لحاظ محتوا و مضمون هم نیما بیشتر به طبیعت و انسان به طور عام میپردازد. شاملو به انسانهایی كه نزدیكی ایدئولوژیك با او دارند؛ و گاهی هم انسان را به سبب جهلش تحقیر میكند.
به نظر شما مهمترین ویژگی جدایی شاملو از نیما چه بود؟
نیما راه آزاد شدن «بیان» را به تدریج در جدایی از قواعد عروضی نشان میدهد. شاملو اصل فكر را میگیرد و یكباره خود را با شعر سپید پیوند میزند او گامی خطیرتر از شعر «آزاد» برمیدارد. من جدایی نمیبینم بلكه شاملو را ادامه دهنده ضرورت شعر امروز از دیدگاه نیما میشناسم با تفاوتهایی در شیوه بیان.
چرا با وجود آنكه شاملو وزن كلاسیك یا حتی شعر نیمایی را بیاعتبار میداند باز به سرودن شعرهایی در این قالب میپردازد؟ از «قطعنامه»، «هوای تازه» و «باغ آینه» كه بگذریم حتی در مجموعههای آخر شاعر- «ترانههای كوچك غربت» و «مدایح بیصله» - به شعرهایی برمیخوریم كه در قالب چارپاره و نیمایی سروده شده است. آیا طرح مساله فوق ما را به این سخن منوچهر آتشی كه میگوید شعر درخشان شاملو سیری بطیء و تپنده به طرف وزن دارد هدایت نمیكند؟
محض تنوع و نشان دادن توان شاعریاش كه گمان نكنند نمیتواند جز شعر سپید در قالبهای دیگر شعر بگوید اساسا شاعر گاهی تحت یك حالت خاص به نوعی فرم یا آهنگ از سر تفنن رو میكند اما شاملو سعی برای بازگشت به وزن ندارد.
دردهای شاملو و نوع موضع و تعهدی كه در قبال این دردها اتخاذ میكند، امروزی است، اما زبانی كه برای بیان این دردها انتخاب میكند كهن و آركائیك است. با چه توجیه و تمهیدی به این تناقض مینگرید؟
موضع و تعهد شاملو در برابر ستم دیروزی و امروزی نمیشناسد. او صدای هر تیرباران را با شعری جواب گفته است. اشكال گزینش او در زبان شعر به دو موضوع بستگی دارد: یكی اصرار ملیگرایانه در سرهنویسی كه نزد بعضیها و به ویژه آنهایی كه با نثر متعارف آشنایی دارند مشكلآفرین بوده؛ واژگان به نظر غریبه میآیند چون كه با زبان ادبیات كلاسیك فارسی كه متاثر از قرآن و معارف است قرابت ندارند. موضوع دیگر یك نوع خودسانسوری در جهت عدم صراحت و پیشگیری از به دام افتادن در توطئه سانسورگران است. بله شاملو زبان صریح و همهفهمی ندارد ولی پیامش را به دردشناسان رسانده است.
فروغ فرخزاد شعرهای عاشقانه شاملو را كه عمدتا در دفتر آیدا در آینه منتشر شده كاملا شخصی و خصوصی میداند. بسیاری از شاعران و نویسندگان این عقیده را نمیپذیرند و معتقدند شاملو حتی در شعرهای عاشقانهاش جانب جامعه را رعایت كرده است و عشق او در این نوع شعرها ریشه در متنی از دردها و آرمانهای اجتماعی دارد. نظر شما در این باره چیست؟
شاملو در اكثر شعرهای عاشقانهاش نزد مخاطب كه معشوقه است از دردهای زمان حرف میزند اما هر دوی این شاعران یعنی فرخزاد و شاملو در ابراز عشق و عواطف شخصی راه اغراق پیمودهاند.
كسانی چون دكتر براهنی معتقدند كه شاملو بیش از چهل، پنجاه شعر موفق ندارد و صاحب قلمانی چون محمود نیكبخت به كمتر از این تعداد اشاره میكنند و برای خود دلایلی نیز دارند كه جای بحث و بررسی بسیار دارد. دیدگاه شما در اینباره چیست؟
دیدگاهها درباره موفق و ناموفق بودن شعر متفاوت است. بایددید آیا شاعر در مضامینی كه مشغله ذهنی او هستند مثلا در مورد شاملو «آزادی» و «عشق» و «مقابله با ستم» به عرصههای قدرتمندی در بیان دست یافته است؟ تشخیص در این بررسی به مطالعه كافی و منصفانه و وقتسپاری نیاز دارد. مسلما در مضامین سهگانه نمونههای موفقی میتوان یافت.
در دوره معاصر، یعنی دستكم در این یكصد سال اخیر، جامعه ما با تغییرات و تحولات اساسی راغب تلخ و ناگوار، و شاید بهتر است بگوییم ناامیدكنندهای روبهرو بوده است كه تاثیر غیرمستقیم و رمزی این تحولات را میتوان در آثار شاعران و نویسندگان این دوران مشاهده كرد. تجربه بیثمر انقلاب مشروطه و انجامیدن آن به كودتای 28 مرداد 32 بارزترین نمونه این تحولات یأسآور است. در واقع حكایت، حكایت كتیبه اخوان است و آرزوها و خواستههای طبیعی مردمی كه در كمال ناباوری ناگهان به باد میرود و گویا هرگز امیدی به چهره گشودن و تحقق آنها نیست. با وجود این ما در شعرهای شاملو با پتانسیل پرتوانی از امید روبهرو هستیم. یك شاخه / در سیاهی جنگل / به سوی نور / فریاد میكشد. (باغ آینه،ص) با توجه به آنچه در مقدمه ذكر شد، به نظر شما با چه توجیه یا تمهیدی میتوان به امیدی كه در شعرهای شاملو دیده میشود و به عنوان مثال ملموسترین نوع آن را میتوان در شعر «ماهی» مشاهده كرد نگریست. شاید بهتر باشد سؤال به این صورت مطرح شود: به نظر شما چه مسائلی شاملو را به گنجانیدن چنین امید خوشبینانه و شاید تا حدی غیرقابل تحققی در شعرهایش هدایت كرده است؟
كودتای 28مرداد از اهمیت و حقانیت انقلاب مشروطیت به هیچ وجه نمیكاهد. جزر و مدهای سیاسی را فارغ از توطئهسازان خارجی و حماسهشكنیهای مزدوران آنها نباید دید. نیروی مقاومت هرقدر كمجثه و محدود باز قابل ستایش و امیدساز است. آن شاخهای كه در سیاهی جنگل/ به سوی نور فریاد میكشد/ مقاومتی است از سوی گروهی مبارز كه به قلب شاعر در دوران سیاه اختناق و ستمكاری امید میبخشد و آن شاخه با شاخههای دیگر آرمانی مذهبی و یا ملی در دیگران پیوند میخورد، برای انقلابی كه بعدها نمودار میشود. پس شما بهتر است آن نور را مقابله با سیاهی حاكم بر جامعه بدانید تا از معنی «پژوراتیو» واژه «امید» دور شوید و خلاصه شعر را فارغ از متن و مضمون سیاسی و تاریخی داوری نكنید.
مهمترین ویژگیهای زمانهای كه شاملو در آن زندگی میكرد چه بود؟
اختناق ناشی از وابستگی حاكمیت كه ویژه جهان سوم است.
اگر بخواهید از دیدگاه آسیبشناسی و نقد ادبی به شعر شاملو بنگرید چه مباحثی دراین زمینه مطرح میشود؟
شاملو با اینكه از عشق خود به زبان پارسی بسیار گفته است اما عموما دستور این زبان را رعایت نمیكند؛ نسل حاضر هم به گمان سبكی در شعر فارسی به تكرار همین عدم رعایتها همت ورزیده. شاملو فرقی بین فعل لازم و متعدی قائل نیست. برای بدیهیترین رابطه مضاف و مضافالیه كسره میگذارد. قاعده جمعها و غیرملفوظ را رعایت نمیكند. اینها از عواملی است كه فارسیخوانی شعر او را مشكل و مبهم میسازد و براین ابهام سرهنویسی را هم تحمیل كرده است. وقتی كه انسان دوست مردم است مانند شاملو باید صریحتر با مردم حرف بزند.
او پیچیده حرف میزند. و از عناصر زنده و روزمره و ملموس در شعرش آنگونه كه باید یاری نمیجوید. اما حرفهایش و گفتوگوهایش درباره شعر به مانند نیما از شعرهایش آموزندهتر است بگذریم كه نسبت به اشعار پندآموز بیمحبتی نشان میدهد. وارد كردن حكمت و یا مفاهیم پندآموز را در شعر نمیپسندد. همینجا بگویم این پیچیدگی یا شعر «حرفی» و تجریدی و ذهنی بااساس شعر سپید كه آمده راحت حرف زدن را به شاعر عرضه كند تناقض دارد. كسی كه شعر آزاد و سپید مینویسد باید به چرایی این شیوهها توجه داشته باشد والا دستوپاگیری عروض و قافیه را با عوامل دستوپاگیر دیگر جایگزین كرده است.
خانم صفارزاده، در سال 1355 مقالهای از شما در روزنامه كیهان به چاپ رسیده است كه نقدی بر كتاب «حافظ به روایت احمد شاملو» است. ممكن است مهمترین ایرادهای وارد بر حافظ شاملو را یكبار دیگر در اینجا مطرح كنید.
من «حافظ شاملو» را در خانه دوستی دیدم. در نگاه اول نقطهگذاری و جداسازی ابیات آشفتهام كرد. دیوان را امانت گرفتم و هرچه بیشتر خواندم، بیشتر معتقد شدم كه سكوت در مقوله حافظ جایز نیست. شاملو درباره مهمترین كوششی كه در راه تصحیح دیوان حافظ به كار برده میگوید: «به اعتقاد نویسنده این سطور بزرگترین لطمهای كه به دیوان حافظ وارد آمده است به هم خوردن ترتیب و توالی غزلهاست.»
و بعد چارهاندیشی خود را شرح میدهد: «هر غزل از لحاظ تداوم به توالی ابیات مورد دقت قرار گرفت. این كاری سخت و توانفرسا بود و سالهای متمادی وقت صرف آن شد... در یك غزل حافظ معمولا موضوعات مختلفی مطرح میشود یا به تداعی پیش میآید. برای فصل و جدا كردن موضوعات مختلف از یكدیگر نشانه * را برگزیدهایم. تعیین ابیات یك غزل تا جایی كه با علامت فصل قطع نشده است، در زمینه واحدی است. این ابیات تا جایی كه در یك خط و یك مسیر پیش میروند به دنبال هماند و از آنجا كه این مسیر قطع میشود، تا همان موضوع از جهتی و در مسیری دیگر دنبال شود، با فاصله مشخص شده است.»
شك نیست كه به قول شاملو كار رونویسی و دوبارهنویسی ابیات كاری سخت و توانفرسا بوده است و شك نیست كه شاملو وقت بر سر این كار گذاشته است، ولی باید دید اولا انگیزه و بعد نتیجه این كوشش توانفرسا چیست؟ در مقدمه نسخه شاملو و در تایید رفتار مغرضانه شاه شجاع نسبت به حافظ، روایت چنین آمده است گویند: «روزی شاه شجاع با زبان اعتراض خواجه را مخاطب ساخته گفت: «هیچ یك از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یك منوال واقع نشده، بلكه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو بیت در تصوف و یك، دو بیت در صفت محبوب و تلون در یك غزل خلاف طریقت بلغاست!»
اینكه این سخن از روی غرض بوده، یا ناآگاهی شاه شجاع از خصوصیات غزل، كاری نداریم. روایت این نكته را روشن میكند كه شاملو هم پرداختن به موضوعات مختلف را عیب كار دانسته و در صدد جبران برآمده غافل از اینكه شرط غزل در تنوع مطالب است. بنابراین جدا كردن موضوعات با نشانه و بینشانه كوششی است در جهت تغییر خصلت غزل و نزدیك كردن هرچند بیت آن به تغزل قصیده. فرق میان غزل با تغزل قصیده آن است كه ابیات تغزل باید همه مربوط به یك مطلب باشد، اما در غزل تنوع مطالب ممكن است، چندان كه آن را شرط غزل دانستهاند.
رجوع كنید به صناعات بدیعی تالیف استاد همایی. شاید اگر شاملو به این تعریف توجهی كرده بود از اصل این چنین تصمیمی نمیگرفت. پس با این تغییرات، هیئت سنتی غزل به كلی دگرگون میشود و ما به ناچار تعریف غزل را نادیده میگیریم و حیرتزده دنبال شاملو راه میافتیم كه ببینیم در دستهبندی كردن موضوعات و جداسازی آن با علامت و نشانه به كجا میرسد... شاملو در باب نقطهگذاری میگوید: «راهنمایی خواننده به درست خواندن غزل مستلزم نقطهگذاری بوده، و نقطهگذاری ایجاب میكرد كه غزل، هیئت سنتی خود را از دست بدهد و ابیات زیر هم نوشته شوند.» هدف غایی نقطهگذاری كمك به رسایی مطلب است، و از آنجا كه رسایی از خصوصیات غزل فارسی به شمار میرود و این به ویژه در غزل حافظ به اوج میرسد، پس دلیلی ندارد كه از حمایت این علامات برخوردار شود یا به دلایلی كه خواهیم دید آشفته گردد.
از انجا كه در بین متون ادبی قدیم، تا آنجا كه من میدانم فقط در «اوستا» و «مقالات شمس» به این علامات برمیخوریم و رواج امروزی آنها یك پدیده غربی است، باید كاربرد آن نیز براساس قاعده كلی و عمومی باشد. البته سلیقه شخصی گاهی دخالت میكند. مثلا خانم امیلی دیكنسون Emily Dickinson – شاعر آمریكایی – تمایل داشته كه در شعرش خط تیره (-) را به جای سایر علامات به كار ببرد، اما همین شاعر اگر قرار بود آثار چاوسر Chaucer و دیگر شعرای كلاسیك را تصحیح كند، حتما روال نقطهگذاری معمولی و رعایت قواعد كلی را برمیگزید، و الزام داشت كه چنین كند كه روش تحقیق چنین ایجاب میكند.
در نقطهگذاری شاملو به شیوه جدیدی برمیخوریم كه بیشتر علامات مفاهیم خود را از دست دادهاند و خود او هم آنقدر دراین شیوه بكر و جدید سرگردان است كه گاه از رعایت آن درمیماند و راه قدیم را پیش میگیرد و خلاصه ثباتی نشان نمیدهد كه خواننده براثر تكرار به تجربه و دریافتی تازه برسد. یكی دیگر از مواردی كه من در نقد «حافظ شاملو» به آن پرداختهام تغییر و تبدیل كلمات است. شاملو در مقدمه میگوید: «كلمه ساقی را به صوفی مبدل كردم و با شیوهای كه برای تنظیم و ترتیب ابیات آموختهام یكایك را با فرض این كلمه به محك زدم: اكنون همه چیز جا افتاده بود.»
او به همین سادگی كلمات را در شعر حافظ دچار تغییر و تبدیل میكند؛ اما دگرگونی آنچنان بیاساس و قابل تشخیص است كه گاه حتی برای رد معنی جدید نیازی به مراجعه به نسخه دیگران نیست. مثلا در همین تبدیل ساقی به صوفی به این موارد برمیخوریم: «صوفی» در زمان حافظ خاصه در محیط فارس با حكومت فاسد و عوامفریب آلمظفر، صدرنشین مسند ارشاد ولی از قید هر حقیقتی آزاد است و از اینروست كه حافظ صوفی را مكار و دامگذار و خرقه او را خرقه سالوس میخواند. صوفی نهاد دام و سر حقه باز كرد / بنیاد مكر با فلك حقه باز كرد. و یا: صوفی شهر بین كه چون لقمه شبهه میخورد / پار دمش دراز باد آن حیوان خوش علف.
و بنابراین ساقی كه آرامبخش است و می خوشگوار میدهد نمیتواند به صوفی بدل شود: ساقی به نور باده برافروز جام ما / مطرب بزن كه دولت می شد به كام ما. و یا: ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی / تا یك دم از دلم غم دنیا به دربری. گذشت از این تفاوت وقتی كه «ساقی» و «صوفی» با هم در بیتی روبهرو میشوند تكلیف چیست؟ آیا باز باید هر دو را تبدیل به ساقی كرد؟ شراب تلخ صوفی سوز بنیادم نخواهد برد / لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم. از این موارد تغییر و تبدیل كلمات در «حافظ شاملو» بازهم هست و من در نقد تا حد زیادی به آن پرداختهام.
پایان بخش نقد من «شناخت حافظ»است. شاملو میگوید: شناخت حافظ از جهانشناختی علمی نیست و مصالح فكری او و هر انسان اندیشمند دیگری در آن روزگار نمیتوانسته است در حدی باشد كه با آن بتوان جهانبینی علمی عرضه كرد. او همینقدر نخست احساس كرده است كه عقاید جاری منطقی نیست و یا عقل سلیم نمیخواند. آنگاه با دقت بیشتری به بررسی آنها پرداخته در این راه تا آنجا پیشرفته كه یكسره معتقدات خویش را بهدور افكنده و سرانجام چون برای پرسشهای خویش جوابی قانعكننده نیافته خسته و بینتیجه در قلمرو خوشباشی (قابل مقایسه با Hidonism یا Eudonism لنگر فرو كشیده- و این سرنوشت جبری او بوده است.»
این شناخت كه ظاهرا از نتیجهگیریهای علم روانشناسی برخوردار است. در حقیقت نگرش شاملو را نسبت به زندگی عارف به طور كلی نشان میدهد، كه عارفان- با اندك تفاوتهایی در نحوه تجلی- همه یك راه دارند و همه در پی یك چیزاند و آن وصول به حق است. اما نتیجهگیری شاملو بیشتر به خلاصه داستان زندگی یك روشنفكر سرخورده میماند كه در آغاز اصول و اعتقاداتی دارد و چند روزی با عنوان كردن آنها خودی نشان میدهد، تلاشی میكند، اما همین كه در سر راه معتقداتش با اشكالات منطق روزمره مواجه شود، آنها را به دور میافكند و طریقی در جهت خلاف آن برمیگزیند.
پیداست كه این تصویر ربط و شباهتی به حافظ ندارد چرا كه هیچ منطقی هرگز قادر نبوده است كه او یا هر عارف دیگر را از طی طریق بازدارد. طریق عارف عشق به حق و آشتیناپذیری با فساد و ناحق است و این نه شعار و نه تئوری بلكه مسوولیتی پیمبرانه است كه عارفان با آن زیستهاند و حلاجوار بر سر آن جان نهادهاند.
حافظ درباره پیمبرانه بودن این مسوولیت میگوید: بارها گفتهام و بار دگر میگویم / كه من دلشده این رهنه به خود میپویم / در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند / آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم. درباره قول و كردار بزرگی كه سرشار از الهیات و رموزات الهی است نمیشود به آسانی حكم صادر كرد كه به دلیل فلان و بهمان معتقداتش را یكسره بهدور افكند و به خوشباشی پناه برد. هستی این انسانهای كامل و شكستناپذیر و هم از اینرو است كه هستی این انسانهای كامل و شكستناپذیر را با معیارهایی كه پیوسته در پی یافتن شكستهای روحی و پوچی انسان مادی است نمیتوان سنجید.
عارفان براثر توجه دائم به حقیقت لایزال نه دچار پوچی درون میشوند و نه چیزی را آنقدر در خور طلب میدانند كه از دست دادنش موجب شكست و خسران باشد. نكته دیگر اینكه تسلیم حافظ به خوشباشی تسلیم به خوشدلی است. خوشدلی در ترك جهان گفتن است و ترك جهان گفتن نه به معنای انزواطلبی و جستوجوی رهایی فردی بلكه رهایی از نیازها و وسوسههای مادی است:
نیست در بازار عالم خوشدلی ور ز آنكه هست / شیوه رندی و عیاری خوشباشی خوش است / حافظا ترك جهان گفتن طریق خوشدلیست / تا نپنداری كه احوال جهانداران خوش است. باری درك نادرست از پارهایی تعبیرات عرفانی لزوما به نتیجهگیریهایی از این دست میانجامد. در حقیقت قصد این مقاله نیز روشن كردن همین نكته است كه در كار پژوهش متون عرفانی و مصطلحات صوفیه تنها تطبیق سطحی نسخ و بررسی اجتماعی و تاریخی و هنری كافی نیست بلكه پژوهشگر باید درك و شناخت و حساسیت عارفانه داشته باشد، خود طالب و مشتاق راه باشد و معجزه اسم اعظم را از دل و جان باور بدارد وگرنه در تلف كردن عمر خود و درهم ریختن معنای گفتار و كردار عارفان كوشیده است. شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس / كه نه هركو ورقی خواند معانی دانست
اگر امروز بخواهید نقدی بر حافظ شاملو بنویسید آیا باز هم، همان نقدها و نقطهنظرها را مطرح میكنید؟
بله، عینا چون من دوست شاملو و دوست ادبیات هستم. حتی كلمهای از غرض در كار نبوده. نظرم را با مثال و شواهد تببین كردهام.
عكسالعمل شاملو پس از چاپ این مقاله انتقادی چه بود؟
قدری رنجید. حتی نزد دوست مشتركمان سیمین دانشور گله كرد. سیمین خانم گفته بود «تو در مقدمه به اعتقاد حافظ تاختهای شاید به این دلیل در دفاع از او برآمده.» راستش انگیزه آغازین همین بود ولی پس از دقت در كار اشكالات را متنوع یافتم لذا آنها را متذكر شدم گویا در چاپهای بعد دست به اصلاحاتی زد.
به نظر شما چرا شاملو مقدمهای را كه در چاپ نخست روایت خود از حافظ منتشر كرده بود، در چاپهای بعد حذف كرد؟
شنیدم برای توجه به همین تذكر در باب شناخت و شخصیت حافظ بوده شاید علت دیگری هم داشته.
شاملو در آوریل 1990 در دانشگاه كالیفرنیا، بركلی سخنرانی مفصلی پیرامون مسائل فرهنگی، ادبی و تاریخی ایران ایراد كرد كه منجر به جنجالهای فراوان شد. مهمترین وجه این جنجالها انتقادهایی است كه او بر شاهنامه وارد كرده. نظر شما درباره آرای شاملو دراینباره چیست؟
به نظرم هم او تندروی كرد در عرصه شناخت و سلیقه شخصیاش، هم پاسخدهندگان در مقابله با او. شاملو درنظر نگرفته بود كه نسل دوستدار شعر او ممكن است در بست و بدون مطالعه حرفهایش را بپذیرند و این یك بدآموزی غیرمنصفانه است. با احتیاط بیشتر باید به آثار دیگران به خصوص با مهمها پرداخت از طرفی در حرمتگذاری هم نباید غلو كرد به طوری كه نقد ادبی به نوعی رونویسی تبدیل شود. موضوع ملیگرایی در برخی جوابها به آن مصاحبه حتی قدری خشونتآمیز بود.
خانم صفارزاده با توجه به تحقیقاتی كه شما تاكنون پیرامون قرآن انجام دادهاید. به ویژه با توجه به ترجمه خوبی كه از قرآن منتشر كردهاید، ممكن است كمی هم درباره تاثیرپذیری شاملو از قرآن و دیگر كتب مقدس به خصوص تورات و انجیل صحبت كنید. البته شاملو در گفتوگو با حریری به مطالعاتی كه پیرامون قرآن و كتب مقدس به خصوص تورات انجام داده، اشاره كرده و به عنوان مثال در بخشی از آن مصاحبه گفته است كه با خواندن ترجمه پرویز داریوش از تورات به خواندن تفاسیر قرآن ترغیب شده است.
من تاثیری از قرآن در شعر شاملو ملاحظه نكردهام. شاملو از تورات و انجیل هم در حد اشارات لفظی واسطورهای استفاده كرده. او در شعر «ناصری»از مسیح پیامبر حرف نمیزند از انسان جفاشدهای كه دوستش دارد حرف میزند.
به نظر شما آیا شاملو توانسته است به تلفیق و پیوند طبیعی وروانی از فن و هنر در ترجمه آثار كه منتشر كرده است دست یابد؟
در زمان حیات شاملو هنوز مراحل پذیرفته شدن ترجمه به عنوان یك علم و فن طی نشده بود ترجمه را هنر میشناختند و هركس به ذوق و سلیقه و بدون در نظر گرفتن هیچ اصولی به طرف آن میرفت. به عبارت دیگر آثار ترجمه شاملو بیشتر مربوط به سالهای قبل از هفتاد میلادی است.
شاملو معتقد است كه ما در ترجمه شعر (یعنی زمانی كه مترجمی بخواهد شعری از زبان فارسی به زبان مورد نظر خود ترجمه كند) به شدت گرفتار زبانیم. به اعتقاد او از ویژگیهای مهم شعر ما یكی درآمیختگی آن با زبان است. همان مشكلی كه مثلا در تركی ناظم حكمت با آن روبهرو است كه گاه شاهكارهایش فقط در زبان خودش شاهكار است و در زبانهای دیگر نه فقط شاهكار نیست بلكه گاه كاملا نامربوط و هذیان است. مترجم هر اندازه هم كه چیره دست باشد حتی ده درصد آن را نمیتواند به زبان میزان منتقل كند. ممكن است ارزیابی خود را از مشكلی كه شاملو به آن اشاره كرده است، مشخص كنید؟
خود زبان مشكلساز نیست. فرهنگ و پیشینه و اشارات و امثله و حكم كار انتقال مفاهیم را به واسطه میزان اختلاف فرهنگها در جوامع مختلف با بنبستهایی در معادلیابی روبرو میكند. البته این اشكال بیشتر مربوط میشود به ادبیات كلاسیك ملتها. امروز در عصر ارتباطات یك زبان كم عمق و كلیشه وارد ادبیات شده كه از تلاش و عرقریزیان روح مترجم كاسته است.
خانم صفارزاده، از دیدارهای خود با احمد شاملو بگویید. این دیدارها بیشتر در كجا و چه زمانی صورت میگرفت؟
در منزل من یا در منزل شاملو. معاشرت مطلوبی داشتیم. آیدا هم به من لطف داشت.
در این دیدارها بیشتر پیرامون چه مسایلی صحبت میشد؟
شعر و سیاست و سختگیریهای ساواك.
آیا خاطره خاصی از دیدارهای خود با شاملو دارید كه قابل طرح در این مجال باشد؟
دو خاطره دارم: شاملو از استادان دانشگاه ملی شنیده بود كه من دستور كتبی حزب رستاخیز یعنی ورقه عضویت حزب را امضاء نكردهام. تلفن زد و گفت: «این امضاء یك جوك است، حتما امضاء كن اینها قساوت دارند،» گفتم: «شاملوجان، این امضاء بیشرفی است جوك نیست.» خندید و گفت: «شایدم راست میگی» من جلوی اسمم نوشته بودم «عقیده ندارم» و خبر توسط مسوول دبیرخانه همه جا پیچیده بود آن دوست مهربان نگران شده بود. روحش شاد.
خاطره دیگر كدام است؟
یك عصر تابستان شاملو زنگ زد گفت: «طاهره من شعری دارم مینویسم كه جایی گیر كردهام. پاشو آژانس بگیر و بیا و دستگاه نقدت را برای این معضل به راه بینداز.» قبول كردم و رفتم شعری از دلتنگیهای زمان در دست نوشتن داشت گفتم: «باز هم كه اصل مضمون و سمبل هر دو را آوردهای» البته این رسم در شعرهای او تكرار شده موضوعی را با الهامی به زبان ساده آغاز میكند بعد با سمبلهای پیچیده به تایید و تقویت آن میپردازد.
دو سه خط را به پیشنهاد من حذف كرد و خشنود شد. در همین ضمن اسماعیل خویی وارد شد. شاملو گفت من یك گیر در شعرم بود طاهره را صدا كردم رفع شد. خویی گفت: «شاملو تو داری تواضع میكنی» گفت: «نه چرا با خودمان رو راست نیستیم. من عقیده دارم كه طاهره در زمینه شعر امروز هم خوب درس خونده هم تشخیص داره. بعد هم هر دو صورت شعر را خواند و گفت بفرمایید اینهم دلیلش». آیدا هم با شام از ما پذیرایی كرد.
آیا پیش آمده بود كه شاملو نقد یا نقطه نظری (به صورت كتبی یا شفاهی) پیرامون آثار یا اندیشههای شما ارایه كند؟
فكر نمیكنم حتی یك نفر پیدا شود كه بتواند ادعا كند من در طول عمر شاعریام از او خواستهام مطلبی درباره كار و یا آثار من بنویسد. هر هنرمندی باید برحذر از این دریوزگی باشد ولی مسلما اگر میخواستم شاملو مینوشت.
ممكن است بفرمایید كدام بخش از زندگی فردی و اجتماعی شاملو برای شما جالب و قابل توجه بود؟
رفتار دوستانه و احترام آمیز شاملو نسبت به آیدا؛ البته فداكاری و پرستاری و محبت آیدا را هم باید در نظر داشت.
اگر بخواهید گزیدهای از شعرهای شاملو را منتشر كنید، كدام شعرها به این گزیده راه مییابند؟
اگرچه این سؤال نیاز به بررسی كامل آثار او دارد اما دلتنگیهای سیاسی او با وجود عدم صراحت بهترین آثار هستند، من اینطور فكر میكنم.
به تازگی ترجمه بسیار روانی به فارسی و انگلیسی از قرآن منتشر كردهاید. كتاب اصول و مبانی ترجمه نیز از جمله آثاری است كه در آن به تجزیه و تحلیل فن ترجمه پرداختهاید. سؤالی كه در اینجا پیش میآید این است كه چرا شما در كتاب «اصول و مبانی ترجمه» ترجمه را به عنوان یك فن معرفی كردهاید نه هنر؟
هرهنر عالی باید پشتوانه تكنیكی و علمی داشته باشد. در ترجمه هم «هنر»آنگاه ظاهر میشود كه اصول و مبانی شاخصی در انجام آن به كار گرفته شده باشد. كاربرد این قواعد را فن یا تكنیك میخوانیم.
شما در بیوگرافیتان به عنوان پایهگذار نقد عملی ترجمه معرفی شدهاید، ممكن است در این زمینه توضیح بدهید؟
بله، ترجمه به دلیل آنكه تا سالهای 1960 تدریس نمیشده، منظورم در دانشگاههای مغرب زمین است، بنابراین نقد عملی هم برای آن وجود نداشت،با اینكه عمر ترجمه به 200 سال قبل از میلاد مسیح میرسد كه همان ترجمه «ادیسه» هومر است كه توسط لیویوس آندریكوس شاعر رومی انجام شد، اما همچون هنرهای دیگر امری صرفا ذوقی شمرده میشد، یعنی وجهه دانشگاه نداشت. تا اینكه در سال 1964 به درخواست شاعران و نویسندگان در دانشگاه آیوا در آمریكا «كارگاه ترجمه» بعد از «كارگاه شعر» (كه بهنقد شعر مربوط میشود) در برنامه زبان و ادبیات گنجانیده شد.
در گذشته برنامهریزیهای دانشگاهی ما به ویژه در زمینه زبانهای خارجی تابع خارج و حتی در جزئیات وابسته به آن بود. یعنی دانشجوی ایرانی كه با بضاعت اندك از دبیرستان به دانشگاه میرسید مجبور بود همان برنامهای را كه دانشجوی انگلیسی زبان در انگلستان و آمریكا مثل ادبیات فارسی برای یك ایرانی با آسودگی میگذراند، با ادبیات كلاسیك دست و پنجهای جانكاه نرم كند مثلا دانشجویان زبان از همان سال اول به مطالعه آثار شكسپیر مكلف بودند.
باری من یادم است كه در دوره لیسانس دو واحد ترجمه را به سبك انشا خواندن در دوره دبیرستان گذراندیم بدون نقد و بررسی و تعلیمات لازم آن زمان یگانه استاد فارسی زبان استاد ترجمه بود كه اطلاعی از نقد ترجمه نداشت و ترجمه اساسا كم اهمیتترین درس به شمار میرفت، در صورتی كه من معتقد بوده و هستم كه ترجمه بالاترین ثمر آموختن یك زبان خارجی به عنوان زبان دوم است، در ادبیات به نوعی در استفاده از منابع و مآخذ در خدمت تخصصها به نوع دیگر. در سال 67 میلادی كه من در برنامه نگارش بینالملل پذیرفته شدم از جهت ادامه تحصیل برای درجه MFA (كه خاص شاعران و نویسندگانی است كه داوطلب تدریس در دانشگاه هستند) ثبت نام كردم.
هنگام ثبت نام عنوان «كارگاه ترجمه» در لیست برنامه دروس توجهم را جلب كرد؛ به واسطه محرومیت در دوره لیسانس از آموختن درسی با عنوان ترجمه آن چنان ذوق زده شدم كه به جای درسهای جانبی ادبیات واحدهای زیادی از ترجمه انتخاب كردم. البته كارگاه ترجمه كه هنوز مراحل تجربی را میگذراند برای شركت كنندگان كه همگی شاعر و نویسنده بودند توفیق آشنایی با ادبیات جهان را به همراه داشت، اما من كه به موضوع ترجمه برای تدریس در ایران شائق بودم توقعاتم متفاوت بود. در كارگاه ترجمه تنوع ملیتها و زبانهای دانشجویان استاد را از داوری در برخورد و یا تطابق آثار ترجمه شده با زبان مبدا معاف میداشت و بررسیها درباره آثار حداكثر به سطح كیفیت معادل در زبان انگلیسی منجر میشد.
بر اثر این اشكال من در ذهن خود با این نتیجه روبرو شدم كه نقد ترجمه لزوما باید بر پایه شناخت و دانش فرهنگی زبانهای مبدا و مقصد باشد. لذا برای آینده خودم به عنوان معلم ترجمه خارج از كلاس برنامهریزی خاصی تنظیم كردم كه عبارت بود از مطالعه مقالات ترجمه و نظریههای مترجمان باسابقه كه در كنفرانسهای ترجمه ارایه و مكتوب شده بود و به تدریج با آمارگیری از نظرهای مشترك متقن، یادداشتهایی تنظیم میكردم. ضمنا پیشنهادهای ابتكاری خود را هم به عنوان یك متوقع از ترجمه اضافه میكردم كه یادم نرود و البته همه بعدا به واقع مفید واقع شدند.
در كدام دانشگاه آن آموختهها را تدریس كردید؟
در بازگشت به ایران به واسطه خردهگیریهای سیاسی چندان امیدی به تدریس در دانشگاه نداشتم. تا اینكه یك روز آقای احمد كریمی – از دبیران سابقم كه بعدا از مدیران وزارت علوم شده بودند – را در خیابان ملاقات كردم. ایشان كه حسن ظن فراوانی از دوران دانشآموزی من در خاطر شریفش حفظ شده بود پس از شنیدن ماجرا دریغ دانست كه مانع ورود من به د انشگاه شوند و مقرر كرد كه با كارنامهام به دفترش مراجعه كنم. روز بعد به وزارتخانه رفتم. ایشان در حضور من به معاون دانشگاه شهید بهشتی كه در عین حال از مسوولان ممیزی مدارك تحصیلی بودند تلفن كرد.
آن معاون محترم پس از اطلاع از محتوای كارنامه من یادآور شدند كه قرار است، ترجمه به عنوان رشتهای جدید تدریس شود و چون تا آن زمان دانش آموختهای در این تخصص در دانشگاههای ایران نبوده واسطه همین امتیاز سخت گیریهای سیاسی قابل مذاكره است و براثر نفوذ ایشان همان هفته به استخدام دانشگاه شهید بهشتی درآمدم. این را هم بگویم كه حدود یكسال پیش از آن در ایران «مدرسه ترجمه» بر اثر دریافت خبر «كارگاهترجمه» در آمریكا، تاسیس شده بود و به صورت تجربی و بدون كتاب و روشهای تثبیت نشده اداره میشد. مرا هم برای تدریس دعوت كردند كه به سبب كمبود وقت عذر خواستم.
از سوی مسوولان مدرسه از دانشگاه آیوا كه مبتكر «كارگاه ترجمه» بود تقاضای ارسال استاد شده بود آنها هم مرا به عنوان اولین ایرانی كه دورههای ترجمه را گذرانده معرفی كرده بودند. در دانشگاه ملی پس از شروع به تدریس كار كلاس را نقد متون ترجمه شده مقرر كردم. دانشجویان در خارج از كلاس بخشی از یك اثر را ترجمه میكردند. هر متنی كه قرائت میشد همكلاسیها به نقد میپرداختند و دست آخر من معلم بر مبنای اصولی كه تدریس كرده بودم و حاصل كار و مطالعه و گزینش آرای صاحبنظران ترجمه و نظریات علمی بود تصحیح نهایی را به اطلاع میرساندم.
ممكن است درباره روش این آموزش قدری توضیح بدهید؟
مبنای نقد عبارت بود از بررسی گونگیهای معنا در واژگان، عبارات و جملات، معادلیابی جامع معنایی، معادلیابی ساختاری و دستور زبانی، معادلیابی برای اصلاحات دو زبان، ارزیابی معادلها از لحاظ لحن بیان رسمی، یا گفتاری. كلاس در اثر مشاركت عمومی دانشجویان رغبت انگیز، رقابت آمیز و در نتیجه همراه با احساس پیشرفت بود. در اثر انتقال خوشنودی آنها بود كه برخی همكاران دانشگاههای دیگر بزرگوارانه جهت آشنایی با روش نقد و بررسی ترجمه كه شیوهای جدید بود طبق هماهنگی دانشجو به «كارگاه ترجمه» شهید بهشتی میفرستادند.
خلاصه در طی سالها تدریس توفیق پرورش كارشناسان با ذوق برای ترجمه فراهم شد. انتشار كتاب «اصول و مبانی ترجمه» هم كه بعد از انقلاب به عنوان كتاب درسی دانشگاهها تعیین شد نظم و نسقی در امر تدریس ترجمه در حد شناساندن اصول این علم دیرشناخته برای مترجمان و معلمان جوان پدید آورد. علاوه بر این من در این اندیشه بودم كه ترجمه باید در تمام زمینههای علمی متخصص داشته باشد تا به عنوان عاملی برای ترویج تكنولوژی غیروابسته عمل كند.
یعنی خاص حوزه ادبیات نباشد؟
همین طور است و البته اقدام برای تحقق این فكر بعد از انقلاب میسر شد. قبل از انقلاب آموزش زبان در خدمت علوم نبود و به ادبیات و زبان خارجی آن هم طبق برنامه دانشجویان انگلیسی زبان، یا اروپایی زبان پرداخته میشد. دانش آموزی كه با حداقل معلومات از دبیرستان وارد دانشگاه میشد موظف بود كه از همان سال اول آثار ادبی كلاسیك را بخواند. مثلا من كه در ششم ادبی شاگرد اول شده بودم، اتللوی شكسپیر را به فرمایش استاد كانادایی در منتهای احساس درماندگی و افسردگی و با استفاده از ترجمههای موجود فارسی فرا گرفتم.
پیرو درج مقالههای من در مطبوعات درباره لزوم تغییرات بنیادی در آموزش زبان مسوولیت برنامهریزی زبانهای خارجی بنا به دعوت ستادانقلاب فرهنگی به خودم واگذار شد، در حالی كه شایعه تعطیلی رشته زبانهای خارجی موجب دلسردی استادان زبان شده بود،به همراه تنی چند از همكاران با سابقه به تشكیل گروه برنامهریزی اقدام كردم. ابتدا پرسشنامهای برای همه گروههای تخصصی، استادان زبان، كارشناسان آموزشی در وزارت آموزش و پرورش ارسال شد كه در راس نظرخواهیها، از میزان اهمیتی كه برای زبان علوم قائل بودند پرسش شده بود.
نتایج آماری نشان داد كه 100% پاسخ دهندگان آموزش زبانهای خارجی را برای رشتههای تخصصی دانشگاه ضرورتی حیاتی در جهت خودكفایی علمی و فنی كشور اعلام كرده بودند و این پاسخ برای من بشارتی به همراه داشت، زیرا آموزش ترجمه تخصصی تنها با اتكا به آموزش زبان تخصصی امكان پذیر است. در ترجمه انواع ادبی (شعر، رمان، نمایشنامه) قدرت نویسندگی، شم لغوی، و ذوق انسانی – فرهنگی از لوازم كار مترجم است. در عین حال ترجمه ادبیات را هم باید در زمره «ترجمه تخصصی» به حساب آورد، یعنی به طور قطع یك لیسانس یا فوق لیسانس زبان علاوه بر استعداد نویسندگی و درك مطلب و دانش دو زبان مبدا و مقصد بر مترجم آماتور غیرتحصیلكرده كه به كمك فرهنگ لغات زبان را فراگرفته برتری دارد و حق همین است.
در زمینههای علمی، به طور كلی ترجمه وظیفه متخصصهایی است كه در هر یك از شاخههای علوم موضوع مورد ترجمه را میشناسند و درك مطلب حتی پیش از ارجاع به فرهنگ واژگان تخصصی در ذهنشان فراهم است، لذا برگردان واژگان تخصصی را میتوانند در صورت شناخت زبان مادری و زبان علم به طور قابل فهم بیان كنند.
دانشجوی پزشكی، یا مهندسی اگر در دوره پیش دانشگاهی از كاربرد دستور زبان، درست نویسی فارسی، شناخت مهارتهای نقطه گذاری و شیوههای پی نوشت اطلاع پیدا كرده باشد، انجام تمرینهای «ترجمه» و «معادل یابی واژگان تخصصی» كه در كتابهای زبان تخصصی دانشگاه بعد از متن «درك مطلب» درج شده به سبب تمركز ذهنی دقیق و عمیق، دانشجویان را به مقصد وقوف كامل كه طلب نهایی در ورود به هر علم و تخصص است راهنمایی میكند و با شوق و رغبت به پیشرفتهای متنوع كه از سركاوش در واژگان پدید میآید نایل میسازد.
من كه به عنوان یك مصلح علمی – اجتماعی، آموزش صحیح زبانهای خارجی را وسیلهای موثر در ترقی دانش و تنزل وابستگیهای اقتصادی و صنعتی ملت خود میدانم به استقبال این پاسخ مطبوع شتافتم و برنامهریزی زبان تخصصی را بر ادبیات و ترجمه مقدم شمردم. این یادآوری هم به جاست كه موضوع ESP یا «انگلیسی برای مقاصدعلمی» (كه در دنیا از كمكهای آموزشی شناخته شده است و تنها دانشگاه آزاد در زمان كوتاه قبل از انقلاب به آن پرداخته بود) كاملا مناسب دانشجوی ایرانی به علت شعف تدریس زبان در دوره دبیرستان نبود، لذا در كمیته برنامهریزی تمهید سه مرحهای كردن آموزش و تالیف كتابها را به كار بردیم. مرحله اول شامل مرور بر آموختهها، تكامل و تقویت زبان پایه بود. مرحله دوم شامل كتابهای نیمه تخصصی كه رشتههای متجانس با یك علم و تخصص را دربرمیگیرد و مرحله سوم كتاب تخصصی مستقل برای هر رشته بود.
پس همكاران گروههای زبان در فرصت تعطیلی دانشگاهها با متخصصان رشتههای علمی كه تهیه متون را عهدهدار بودند در تهران و شهرستانها به كار تالیف و تهیه تمرینهای زبان آموزی و درك مطلب پرداختند. برای رسیدگی پیشرفت كار چون استادان روزها در دانشگاه حضور نداشتند من شبها از منزلم با مسوول هرگروه تماس تلفنی برقرار میكردم و چون مطلبی آماده میشد پس از دریافت برای نظرخواهی از دانشگاه به دانشگاه دیگر فرستاد میشد.
هنگام بازگشایی دانشگاهها، فرصت چاپ در دست نبود، لذا متون مختلف به صورت زیراكس به نشانی معاونتهای آموزشی دانشگاهها همراه با یادداشتی تقدیم شد و خواهش كردم كه به تعداد دانشجویان نسخههایی تهیه شود. این جدیت و پشتكار علمی من موسسه تازه تاسیس شده «سمت» را به اندیشه استفاده از كتابها و دعوت از مسوول آنها برانگیخت.
ابتدا موافقت نكردم چون آنها برای «علومانسانی» سازمانی به راه انداخته بودند و هدف من زبان تخصصی برای همه رشتههای دانشگاه به ویژه پزشكی و مهندسی و علوم پایه بود و این مغایرت را رئیس سمت در میان تعجب همگان پذیرفت و لذا همراه با كتابهای نیمه تخصصی چاپ شده به آن موسسه قدم نهادم. بعد از دو سال تقاضای تجدید نظر در متون نیمه تخصصی و اقدام به تالیف كتابهای مرحله سوم را عنوان كردم. در سمینار پیشنهاد گنجاندن دو تمرین «ترجمه» و «معادل یابی برای واژگان تخصصی» را به مولفان عرضه داشتم و از آن پس در تمام كتابها بعد از تمرین «دركمطلب» دانشجو موظف به انجام تمرینهایی میشد كه علاوه بر كسب دانش ترجمه در نتیجه تمركز بر روی واژگان تخصصی به تعمیق در علمی كه مشغول تحصیل آن بود توفیق مییافت.