تداركات ما در تیم ملی برای جام جهانی 1978 كاملا با چیزی كه الان میبینید متفاوت بود. ما چندان در هتل اردو نمیگذاشتیم. اصلا هتل جای خوبی برای اردو نیست. كنترلی روی بچهها نیست. نه میتوانی بفهمیكی بیرون رفته، نه میفهمی كی برگشته. برای همین هم حشمت اصلا در هتل اردو نمیزد. ما دوتا از بلوكهای دهكده المپیك بازیهای آسیایی تهران را برای اردو انتخاب كرده بودیم. آنجا دیگر من و حشمت جنگ اعصاب نداشتیم.
به هرحال نگرانی ما یكی دوتا نبود. اگر ما بازیكنان را ول میكردیم مطمئن بودیم كه همهشان نمیتوانند تغذیه سالم داشته باشند. وضع مالی بعضیهایشان خوب نبود. اگر پیش ما نمیماندند میرفتند دنبال كار و زندگی. اصلا شاید هفته به هفته تمرین نمیكردند. تا جایی كه یادم میآید ایرج داناییفرد افسر نیروی هوایی بود. حسین كازرانی هم افسر پلیس. البته همان دوره هم علی پروین شم اقتصادی خوبی داشت و تاجر بود.
در بازار طلا فروشی داشت. كلا بچهها وضع مالی خوبی نداشتند. ایرج داناییفرد و آندرانیك اسكندریان چند سالی بود كه نامزد داشتند ولی آنقدر وضعشان بد بود، نمیتوانستند ازدواج كنند. در تیم ملی “ بچهها داماد سر خانه” صدایشان میكردند. حشمت مهاجرانی روانشناس خوبی بود. با اینكه سختگیر بود اما آخر هفتهها اردو را خانوادگی میكرد. زن و بچه شهرستانیها هم میآمدند در اردوی تیم تا خرج هتل و مسافرخانه نداشته باشند.
ابراهیم قاسمپور در آن روزها تازه نامزد كرده بود و ما یك كم بیشتر هوایش را داشتیم. یك هواپیمایی در آن دوران در اختیار ما بود كه شاید آن را در عكسهای یادگاری ما در فرودگاه دیده باشید. یك هواپیما ارتش 303 بود. تمام سفرهای داخلی ما با آن بود. چارتر ما به حساب میآمد. با آن هواپیما یك بار به بندرعباس رفتیم تا به ارتفاع سطح دریا هم عادت كنیم. اردوی ساكتی بود.
تیم ملی و انقلاب
این دوره تقریبا نزدیك به انقلاب بود. اما ما همیشه در آرامش بودیم. برای خود ما عجیب بود. میشنیدیم فلان جا شلوغ است ولی وقتی با تیم میرفتیم آنجا میدیدیم فقط میآیند و ما را نگاه میكنند. البته نه اینكه تظاهرات را تعطیل كنند اما میرفتند یك سمت دیگر شهر. آنقدر برایشان اهمیت داشت كه ما در آرامش تمرین كنیم كه اصلا سراغ ما نمیآمدند. برای مردم ایران جام جهانی خیلی اهمیت داشت ولی در سفرهای اروپاییمان یك مشكلاتی پیش میآمد. دانشجویان ایرانی كه در اروپا درس میخواندند زیاد مراعات نمیكردند.
پیش از جام جهانی با تیم ارتش رفته بودیم آلمان برای مسابقات ارتشهای جهان. در یكی از بازیها داشتیم گرم میكردیم كه دو تا دختر از جایگاه تماشاچیها به زمین پریدند و آمدند توی چمن. روی لباسشان نوشته بودند: “مرگ بر شاه”. باید اعتراف كنم خوش شانس بودم كه در آن سالها مربیگری میكردم. صعود تیم ملی به جام جهانی برای حكومت حساسیت زیادی داشت و برای همین اصلا برای ما كم نمیگذاشتند. برای مسابقات مقدماتی در بوسان با كرهجنوبی بازی داشتیم. یك هفته زودتر رفتیم اوزاكا تا به آب وهوا عادت كنیم.
اما وقتی به اوزاكا رسیدیم در فرودگاه به خاطر مشكل پاسپورت جلویمان را گرفتند . كلی خواهش كردیم كه بگذارند با پلیس به هتل برویم تا سفیر ایران در توكیو مشكل را حل كند. وقتی رسیدیم هتل به سفیر زنگ زدیم و مشكلمان را گفتیم اما به روی خودش هم نیاورد. اگر تا چند ساعت كاری نمیكرد ما را دیپورت میكردند. زنگ زدیم به آتابای . آتابای رئیس فدراسیون فوتبال بود. آنقدر برش داشت كه دو ساعت بعد سفیر ایران خودش را به اوزاكا رساند و سیچهل تا ویزای اضافه هم آورد. تا جایی كه من یادم میآید آتابای درباری بود.
پیش از هر بازی تیم ملی ما را در جایی جمع میكردند تا آتابای پیام شاه را برای ما بخواند. همیشه هم پیام میداد كه جوانان برومند ایران چشم امید ما به شماست. محمدرضا پهلوی زیاد اهل فوتبال نبود. حتی وقتی برای دیدار میرفتیم كاخ سعدآباد اسم بازیكنان را روی سینهها میچسباندند تا اگر شاه نشناخت بتواند از روی اتیكت بخواند. با وجود این پسرش حسابی فوتبالی بود. به خاطر اینكه آتابای ارتباط خوبی با دربار داشت من و حجازی و چند تا دیگری از تیم ملی هر هفته به كاخ سعدآباد میرفتیم تا با رضا پهلوی فوتبال بازی كنیم. برای خودش تیم داشت.
چند تا از بچههای شوش و مولوی را جمع كرده بود تا در تیمش بازی كنند. ما هم حریف تمرینی آنها بودیم. خوب فوتبال بازی نمیكرد ولی فوتبال دوست داشت. خیلی ناراحت میشد اگر مراعاتش را میكردیم. چند باری توی زمین بد زمین خورد. همه نگهبانها انتظار داشتند كه ما به خاطرش بازی را تعطیل كنیم ولی ما كار خودمان را میكردیم. ظاهرا كه طرفدار هیچ باشگاهی نبود. چند باری گزارشگران تلویزیون سراغش رفته بودند ولی هیچ وقت لو نداد كه تاجی است یا پرسپولیسی. همیشه میگفت: “تیم ملی”.
هر وقت به اردوهای تیم ملی میآمد لباس عوض میكرد و میآمد كنارمان تمرین. یك بار منصور رشیدی تمرین ضربه پنالتی میكرد كه رضا پهلوی رفت سمتش. سر پنالتی با هم شرط بسته بودند. وقتی كارشان تمام شد رفتیم سمت رشیدی . باورنمیكنید اگر بگویم رشیدی سریكی از هواپیماهای دربار با رضا پهلوی شرط بسته بود و جالب اینجاست كه برده بود. بند هم كرده بود كه من حتما هواپیما را باید بگیرم. بالاخره حشمت راضیاش كرد تا قید هواپیمای دربار را بزند.
دیدار با شاه
پس از اینكه در جام ملتهای آسیا در تهران اسرائیل را بردیم و قهرمان شدیم ما را بردند كاخ نیاوران تا با شاه دیدار كنیم. پیش از اینكه به كاخ برسیم تیمسار خسروانی كه رئیس سازمان وزش بود، كلی ما را توجیه كرد كه وقتی میرویم آنجا خاطر شاه را مكدر نكنم. دقیقا اصطلاحش این بود كه: “خاطر ارباب را مكدر نكنید”. ما هم كه جرات نداشتیم از این كارها بكنیم. ولی توی كاخ كه بودیم و شاه برای دیدار آمد تا رسید به عزیز اصلی ایستاد.
عزیز هم كه اصلا از چیزی نمیترسید، یك دفعه گفت:” آقا ما خونه مونه نداریم.” شاه بلافاصله به خسروانی نگاه كرد و تشر زد كه چرا به وضع اینها رسیدگی نمیكنید. رنگ همه ما از ترس سفید شده بود. باور نمیكنید ما چند روز پیش از آن دیدار توی اصفهان خانه گرفته بودیم. میترسیدیم لو برود. اما اتفاقی نیفتاد. البته بعد از اینكه از كاخ بیرون آمدیم خسروانی به همه گفت: “این عزیز كه اینجوری بلبل زبونی میكند شما را دور زده و دو روز پیش از شاه خانه گرفته، اما حالا باز هم زبانش دراز است. “ شانس آورد. چون بازیكن تیم ملی بود كسی كاری به كارش نداشت.
روزهای پیش از جام جهانی
قبل از جام جهانی به فستیوال فوتبال پاری سن ژرمن رفتیم. یادم میآید پیش از یكی از مسابقات ما دانشجویان معترض، زمین چمن استادیوم تولوز را آتش زدند و آتشنشانی آمد توی ورزشگاه. جنبشهای دانشجویی اصلا نمیخواستند تورنمنت انجام شود ولی بالاخره مسابقات با ماموران زیادی كه دور زمین بودند، آغاز شد. البته ما در المپیك مونیخ هم از این تظاهرات و اغتشاشات زیاد دیده بودیم و برای همین نمیترسیدیم.
در اسپانیا بودیم كه چند تا از روزنامههای اروپایی نوشتند: “ایران یكی از شگفتیهای جام جهانی میشود.” برای بررسی رقبای ایران در جام جهانی حشمت مهاجرانی من را فرستاد برای آنالیز اسكاتلند. در تهران با یك خبرنگار انگلیسی دوست شده بودم . اسمش یادم رفته و از خبرنگاران مشهور انگلیسی زبان بود. آمده بود تهران از تیم ملی گزارش بگیرد. وقتی برمیگشت با هم قرار گذاشتیم كه من در انگلیس پیش او بروم تا ملیپوشان اسكاتلند را به من معرفی كند. در انگلیس تك تك اسم بازیكنان اسكاتلند را در آورده بودیم.
یكی یكی میرفتیم سر تمرین تیم باشگاههایشان. من هم آنها را آنالیز میكردم. یك هفته طول كشید تا من بازیكنان فیكسشان را شناختم. با قطار تمام انگلیس را زیر و رو كردیم. همه آنها را در دفترچه نوشتم و به حشمت دادم. آن دوره اصلا امكان فیلمبرداری از تمرینات آنها را هم نداشتیم. در جام جهانی روی تنها تیمی كه آنالیز كرده بودیم اسكاتلند بود. برای همین هم بود كه آنقدر خوب بازی كردیم و مساوی گرفتیم. یك شب مانده به بازی با اسكاتلند من و حشمت در هتل تیم ملی روی تركیب اصلی بازی بحث میكردیم.
من اصرار داشتم كه ایرج داناییفرد را بگذاریم در زمین تا آرچی گمیل را بگیرد. آن شب بحثمان با حشمت بالا گرفت. نمیخواست ایرج را بفرستد توی بازی. من كوتاه آمدم و رفتم توی اتاقم خوابیدم. صبح كه بلند شدم دیدم ایرج را بین فیكسها گذاشته. ایرج استثنایی بود. بدنش مثل مار بود. هفت تا جون داشت. حشمت مهاجرانی اخلاق عجیبی داشت. در اردوی تیم ملی برای اینكه به بازیكنان روحیه بدهد با آنها شرطی بازی میكرد و روی عمد میباخت. باور نمیكنید. اما اگر پولی هم برده بود به آنها برمیگرداند.
البته حشمت این كار را از حسین مبشر یاد گرفته بود. مبشر رئیس فدراسیون فوتبال بود و همیشه برای اینكه به بچهها روحیه بدهد در بازی به آنها میباخت. یك بار اتوبوس تیم ملی در راه تبریز- آستارا رفت توی یك شالیزار. مبشر خودش را چند ساعته به ما رساند و برای اینك به ما روحیه بدهد همان گوشه شالیزار نشستیم به بازی كردن. مبشر هی میباخت تا ما تصادف را فراموش كنیم.
جام جهانی با مسلسل
جامجهانی 1978 كاملا امنیتی بود. اتوبوس تیم ملی هر جا میرفت با تیر بار اسكورت میشد. چند تا مسلسلچی هم در اتوبوس كنار بچهها مینشستند تا اگر به ما حمله كردند از ما حمایت كنند. خرابكارها تهدید كرده بودند كه اتوبوس یكی از تیمها را میدزدند تا جام جهانی تعطیل شود. برای هر تیمییك هتل گرفته بودند و در آن هتل هیچ كس دیگری را راه نمیدادند. دور تا دور هتل را هم نفربر چیده بودند تا یك سپر حفاظتی بسازند.
در آن وضعیت كه همه ما استرس داشتیم، یكی از روزنامههای آرژانتینی یك گزارش نوشته بود از مصرف زیاد مشروبات الكلی در اردوی تیم ملی اسكاتلند. انگار پیش از این كه به آرژانتین بیایند با كشتی برای خودشان مشروبات الكلی آورده بودند. آن دوران فوتبالیست كتابخوان زیاد داشتیم. قلیچخانی بود. لواسانی بود. چند نفر دیگر هم بودند . ما با هم زیاد میجوشیدیم. البته پرویز یك وابستگیهایی هم به حزب توده داشت. در مسابقات مقدماتی جام جهانی 1978 ما باید در كویت بازی میكردیم.
اما فدراسیون فوتبال كویت به فیفا نامه زد كه نمیتوانیم امنیت بازی را تامین كنیم. بعد هم خبردار شدیم كه كویت از حق میزبانی انصراف داده و راضی شده كه بازی در زمین بیطرف انجام شود. اول بحث این بود كه در مصر بازی كنیم ولی مصر هم قبول نكرد. گروهك اخوانالمسلمین در مصر مخالف شاه بودند و آنها هم تهدید كرده بودند اگر تیم ملی ایران به مصر بیاید ما خرابكاری میكنیم. دست آخر بنا شد بازی با كویت در آتن انجام شود.
آن هم با شرایط ویژه. یعنی شنبه شب از تهران حركت كردیم تا یكشنبه بازی كنیم و همان یكشنبه شب به تهران برگردیم. بیشتر از این به ما اجازه نمیدادند تا در آتن بمانیم. وقتی در تهران سوار هواپیما شدیم من كنار پرویز نشستم. تمام زمان سفر را در صندلی خودش نشسته بود و یك چیزی مینوشت. چند دفعه پرسیدم چه چیزی مینویسد اما جواب نداد. پرویز شب نامههای حزب توده را مینوشت و من هم حدس زدم باز دارد برای شب نامهها مینویسد. البته پرویز عادت داشت حرفهایش را به زنش بگوید تا با دست خط خودش نباشد، اما آن شب داشت با دستخط خودش مینوشت. خیلی عجیب بود.
در آن سفر فدراسیون بیست، سی نفر را به اسم خبرنگار همراه تیم ملی به آتن برده بود. آن هم در وضعی كه تنها یك روز در یونان میماندیم. بعدها فهمیدیم تمام كسانی كه به اسم خبرنگار همراه ما بودند، در واقع ماموران ساواك بودند كه آمده بودند ما را چك كنند. در چند ساعتی كه دریونان بودیم با بچهها میخواستیم برویم بگردیم. من با پرویز هم اتاق بودم. هر كاری كردم نیامد بیرون. در هتل ماند. هر چند كه بعدها فهمیدم آن شب با دانشجویان تودهای مقیم یونان در لابی هتل قرار ملاقات داشت و برای همین هم دستگیر شد.
البته گذاشتند تا برگردیم تهران. یك روز تیمسار سجادی رئیس اطلاعات آمد دنبال من در زمین چمن امیرآباد. من را كه به اداره اطلاعات بردند فهمیدم پیش از من پرویز قلیچخانی، حسن حبیبی و مهدی لواسانی را دستگیركردهاند. من را ول كردند اما پرویز كارش به جایی كشید كه حتی آمد در تلویزیون و از مردم عذرخواهی كرد. بعد از اینكه آزاد شد علی عبده رئیس پرسپولیس برای پرویز یك بازی خداحافظی گرفت و آخر بازی هم دویست هزار تومان به او پاداش داد. قلیچخانی با همان پول رفت آمریكا. خودش چندبار از آمریكا به من و حشمت زنگ زد تا برای جام جهانی بیاید آرژانتین.
اما ما شنیده بودیم كه در آمریكا اصلا تمرین نكرده و برای همین هم قیدش را زدیم. البته شایعه شده بود میخواهد بیاید آرژانتین تا آنجا هم برای حزب توده تبلیغ كند. پس از جام جهانی مردم در فرودگاه كه به استقبالمان آمدند. فیفا به خاطر حضور در جام جهانی به ما شش میلیون دلار پاداش داد. مدتی پس از برگشتن به ایران جمع شدیم تا این پول را بین بچهها تقسیم كنیم. پول جوری تقسیم شده بود كه به هر كسی 500 هزار تومان رسید. بنا شد یكشنبه هفته بعد این پول را بین ما تقسیم كنند. اما یكشنبه 22 بهمن بود و انقلاب شد. بالاخره حسین فكری مسوول تقسیم آن شد و به هر كسی 20 هزار تومان داد.
سیامك رحمانی: وقتی شرفی میفهمد كه میخواهیم از خاطراتش در حاشیه جام جهانی آرژانتین حرف بزنیم، تاسف میخورد از اینكه اگر زودتر میفهمید به همسرش در آمریكا خبر میداد تا دفترچه خاطراتش را برایش به تهران بفرستد. ولی متاسفانه آن دفترچه در آمریكاست تا ما به حافظه او اعتماد كنیم. او دستیار حشمت مهاجرانی در تیمی بود كه سال 1978 به جام جهانی رفت. او از این جام و غایباش قلیچخانی خاطرات جالبی دارد.