غلامحسین كرباسچی شهردار اسبق تهران پس از دادگاهی جنجالی و خبرساز در سال 1378 روانه بازداشتگاه اوین شد. كرباسچی پیش از شهرداری تهران تجربه 7 سال استانداری اصفهان، مدیریت شبكه 2 صدا و سیما، و حضور در بیت امام خمینی را نیز تجربه كرده بود. اكنون در حالی كه دوران انفصال او از خدمات اداری نیز به پایان رسیده است خاطرات روزنوشت او را از اولین روز تجربه زندان میخوانید.
تا ساعت 8، بعد از نماز صبح خوابیدم. دیشب خیلی كم خوابیده بودم ولی كارهای زیادی كه داشتم و احیانا دلهره وقایع آتی، نمیگذاشت كه بخوابم. تلفنهای پی در پی از ساعت 5/9 شروع شد. جمعیت ساعت 9 در كوچه و بعد هم در خانه پر بود. خبرنگاران و فیلمبرداران و دوستان شهرداری و حزب و هر كسی كه توانسته بود بیاید، آمده بود.
آقای نوری ساعت 9 آمدند و تا ساعت 11 جمعیت پر بود. چند مصاحبه كوتاه با چند خبرنگار داشتم ولی دوربینهای عكاسی یك لحظه بیكار نمینشست. همسرم فهیمه خانم آمد پائین؛ آقای ثانینژاد برایشان صلوات فرستاد. در یك مصاحبه با روزنامه “صبح امروز” حرفهای تندی زد. هدی هم باتعریض نسبت به آقایهاشمیو آقای خاتمیصحبت كرد. سیاست است و هزار درد.....
آقای نوری گفت كه در سالگرد رحلت امام خمینی قرار است بعد از 36 سال خدمت به امام خمینی زندان بروم... داستانهانیه و حضرت رقیه را گفتم. همه گریه كردند. بعد از رفتن آقای نوری آمدم بالا. از همه بیشتر برایهانیه (دختر كوچكم) نگران بودم، باهاش صحبت كردم؛ حرف دلش را نمیزد ولی بغضی گلوگیر صدای ضعیفش را مظلومانه تر كرده بود. خیلی متاثر شدم. هدی و مادرش هم مرتب گریه میكردند.هاجر صبح زود جدی و صمیمیخداحافظی كرده و رفته بود. در میان شعار و فشار از زیر قرآن رد شدم. همه گریه میكردند.
شاید تجربه جدیدی بود. در بدرقه یكنفر تا زندان چه باید میگفتند؟ خداحافظی كردم و چند تلفن را جواب دادم. خیلی متاثر بودند و با بغض ابراز محبت میكردند. سرراه فهیمه مثل اینكه پرپر میزد دنبال ماشین لابهلای جمعیت پیاده میآمد؛ تا سر كوچه آمد. اشاره كردم كه برگردد. از سر نیاوران برگشت. سر كوچه عدهای ایستاده بودند. با دست خداحافظی كردم.
در بین راه مرتب عكس میگرفتند؛ بهخصوص خبرنگار نشاط. تعداد زیادی ماشین تا مجتمع قضایی مرا بدرقه كردند. با هماهنگی قبلی، بچههای حراست جلو مجتمع، نبودند. من ترجیح دادم از در جنوبی وارد شوم. نگاههای خالی از عطوفت و منطق را پشت سر گذاشتم و تنها وارد یك اتاق شدم. قاضی اجرای احكام عمدا احترام نكرد و از پشت میز بلند نشد. فقط سلامیكرد و تعارف كه بفرمائید: درها را ببندید، كسی وارد اتاق نشود.
جمعیتی در خیابان شعار میدادند. یك جوان مامور پردههای كركره را تاریك كرد. قاضی دستور داد آنطرف را هم تاریك كنند. یكی، دو پرونده دیگر را ورق زد. سر خود را پائین انداخته و بكاری كه معلوم است نمیكند مشغول بود. بعد از یك معطلی پروندهای را برداشت: “خوب پرونده آقای كرباسچی. شما حكم را میدانید؟” گفتم: “چیزی شنیدهام”؛ و بعد با زحمت ورق زدن، حكم را پیدا كرد. یك نفر با تعمد در سلام و احوالپرسی نكردن با من، وارد اتاق شد و در گوشی با قاضی صحبت كرد. بعد از چند لحظه گفت: خیلی خوب آماده است بفرمائید؟
گفتم: كجا؟ گفت: زندان. قاضی گفت كه نه، صبر كنید بنویسم. دونفر مامور اجرا وارد شدند و حكم را به آنها داد.
از بیرون، راننده و بچههای حراست سعی میكنند تا جلو بیایند و خداحافظی كنند؛ نمیشود. بالاخره راننده التماس دعا و خداحافظی میكند. آقای سیفاللهزاده محافظی كه از سپاه همیشه با من بود از قول فرماندهی برای حفاظت از خانواده عذرخواهی میكنند. میگویم مسالهای نیست. از پاركینگ وارد ماشین بنزی شدم و دو طرفم مامور نشست. ماشین با سرعتی فوقالعاده و با آژیر از پاركینگ بیرون آمد. انبوه جمعیتی بیرون شعار میدادند.
خانمها گل دستشان بود و روی ماشین میریختند. ماشین، با همان سرعت و آژیر، سپهبد قرنی و بعد بخارست را طی كرد. مسیرهای عبورممنوع را میرفت و یكی، دو تصادف هم با ماشینهای مردم داشت. از طریق مدرس و همت و چمران و سعادت آباد به اوین رسیدیم. وارد اوین شدیم و مامورین مثل اینكه از حملهای وسیع فرار كردهاند نفس راحتی كشیدند. حالا دیگر همه جا برایم آشناست. میدانم باید به كدام سمت بروم و به همان جا هدایت میشوم: بند 325، در دفتر زندان و درست بغل همان جا كه سال قبل، 11 روز توقف داشتم. وارد دفتر زندان شدم. یك پاسبان و دونفر لباس شخصی و یك خانم با حجاب كامل، كار فرم پر كردن، انگشت نگاری و عكس را انجام میدادند.
آقای احمدزاده رئیس زندان و معاونش آمدند و با احترام و تعارف راهی بند شدم. زندانیان بعضی با شهامت و بعضی با ترس و لرز نگاه میكردند.با سلام علیك و ابراز خوشحالی به بند 1 وارد شدم. مقابل بند دادگاه ویژه روحانیت، سراغ آقای كدیور را گرفتم. در بند مقابل است. در دو طبقه ساختمان كه هفت اتاق و چند دستشویی و سه حمام و یك مسجد و حیاطی برای هواخوری دارد، 195 نفر جا گرفتهاند. رئیس بند جوانی است كه میگویند انسان خوبی است و 16 سال است در سازمان زندانها كار میكند. از وجناتش برمیآید كه آدم دگمی نباشد. نامه نوشته كه روزنامههای مختلف اینجا بیاید اما هنوزجواب ندادهاند.
میگوید كه باید روزنامههای مختلف بیاید چون قوه قضائیه بیطرف است. به اتاق 5 كه تقریبا 3 در 4 است و معروف به اتاق رأی بازیها است و همه ساكنان آن هر پنجشنبه و جمعه به مرخصی میروند راهنمائی میشوم. تمام این جمعیت جرمشان مالی است؛ یا چك و یا اختلاس یا مامور بانك. در اتاق ما آقای... رئیس بانك صادرات (پرونده افراشتهپور) هم سكونت دارد. یك نفر آدم لاغر و تكیده شهردار اتاق است. جوانی 33 ساله كه به خاطر چك زندانی است، مسوول تاسیسات است؛ آدمیبا شعور و آشنا به زبان انگلیسی است. بهتدریج با همه صحبت میكنم. میگویند خوب نیست خوش آمد بگوئیم.
تا موقع نماز آدمهای مختلفی را میبینم. هر كدام درد دلی دارند. پیشنماز نمازظهر آقای... است. معاون آقای وهاجی در وزارت بازرگانی بود و مسوول مركز تهیه و توزیع. او را از كانادا برگرداندهاند. خودش زندان و زن و بچهاش كاناداست. خانمش در نانوایی برای امرار معاش كار میكند. هیچكس از او حمایت نكرده است (اینها حرفهای زندانیها و هماتاقیهاست). برای ناهار میآییم. غذا، برنج و خورشت آلو اسفناج است. این غذای دولتی است اما میتوانیم از رستوران هم غذا بگیریم. بعد از ناهار، اخبار تلویزیون خبر زندانی شدن مرا میدهد؛ خلاصه و كوتاه.
نه روزنامهای آوردند و نه ملاقات با آقای كدیور ممكن شد و نه هیچ كار دیگری. فرمیرا بهعنوان مقررات زندان به من دادند. 5 دقیقه با منزل تلفنی صحبت كردم. به بند آمدم و یكساعت راحت خوابیدم. بلند شدم؛ همراه با یك چائی. شروع كردم به خواندن كتاب خاطرات علم.ساعت 5/6 تا 5/7 به حیاط رفتم. زندانیها به فوتبال و والیبال و شطرنج و پینگپنگ و وزنه برداری مشغول هستند و عدهای هم در حال راه رفتناند. همه نوع قماشی در اینجا هست. همه دوست دارند با من صحبت كنند.
یك نفر، فرشفروش قم است و در راه حج از او فرش گرفتهاند. اقساط جریمهاش عقب افتاده و او را به زندان آوردهاند. یك نفر پدر دو شهید است (ولی دیگران میگویند یك پسرش اعدامیاست و حقه بازاست) و میگوید هیچ كا رنكرده و بیخود او را به زندان آوردهاند. دو نفر از شهرداری منطقه 1 هستند كه در پی طرح دعوای خسروآبادی و ثانینژاد به زندان افتادهاند. یكنفر از بچههای منطقه 18 هم بهدلیل ازدواج در خارج كشور به زندان افتاده است. معجون عجیبی است. نگهبان بند به اتاقمان آمد. آدم عجیبی است.
16- 15 سال است كه در سازمان زندانها نگهبان است. اقتصاد زندان دست بچههای مرتبت با مؤتلفه است و مغازهها به ریاست آقای رفیقدوست! سالنهای خیاطی و كفاشی با ابتكار لاجوردی در دست آنهاست. اینرا خود زندانیان میگویند. ساعت 5/7 هواخوری تمام شد و به اتاق رفتیم. ساعت 5/8 نماز جماعت خواندیم و بالاخره ساعت 9 شام خوردیم؛ با سفارش آقای شهرام و آقای خزائی و رفیقدوست كباب از رستوران آوردند و تخممرغ و سیبزمینی بند ماند.
شهرام هم موجود جالبی است؛ متصل حرف میزند و دیگران میگویند كه باید مواظبش بود. ولی مرتب حرف سیاسی میزند. جوانی كه وكیل بند 2 است میآید و میگوید كه آقای كدیور احوال شما را پرسیده است. گفتم بگو كه من میخواستم شما را ببینم. با شهرام و خزائی شام خوردم و نوشابه و پیاز؛ بعد چائی و دو پتو آوردند. ساعت 11 دستشویی را قرق كردند. وضو گرفتم و مسواك زدم و برای استراحت به اتاق آمدم. بر سر اینكه در كدام تخت بخوابم، تعارف میكنند. بالاخره روی تخت شهرام مستقر شدم. یكساعت خاطرات نوشتم. میخواستم دعای كمیل بخوانم. سر نماز مغرب حال خوبی داشتم. ولی گذاشتم برای فردا. امشب اولین شب زندان است و به روال عادی، 703 شب دیگر باقیمانده است. والسلام.