یادداشت‌های یك میلیاردر

مردی با چانه جلو آمده

 

پرویزگیلانی: با آن قد كوتاه وچانه جلو آمده‌ای كه دارد، یكی از معدود چهره‌هایی است كه اگر یك بار ببینیدش، برای همیشه تصویرش را در ذهن نگه می‌دارید.در نگاه اول به هیچ عنوان تحویلتان نمی‌گیرد.حتی شاید سلامتان را پاسخ ندهد اما مدتی كه بگذرد، اگر شمارا آدم زیركی ببیند، پای صحبت‌هایتان می‌نشیند اگرنه طوری نگاهتان می‌كند كه یعنی گورتان را گم كنید. تازه اگر قبول كند كه شما 5 دقیقه صحبت كنید، مطمئن باشید به اندازه كافی از شما اطلاعات گرفته است اما وقتی از او بخواهید نظرش را در مورد موضوعی بیان كند، طولانی‌ترین جمله‌اش، چیزی حدود 30 كلمه خواهد بود اما اطمینان داشته باشید كه درمیان 30 كلمه حرف حساب او، دوقران نصیب شما نخواهد شد.

 

این‌ها را كه گفتم، بد بنده خدا نیست كه دارم ویژگی‌هایش را تشریح می‌كنم ومی‌خواهم اگر روزی روزگاری، درلابی هتل برج العرب با مردی رو در رو شدید كه چانه‌ای جلو آمده دارد ومثل راداری قوی، همه چیز لابی، ازجمله چهره مبهوت شما رازیر نظر گرفته است، دست وپایتان را گم نكنید به این دلیل كه او خیلی اهل تحویل گرفتن طرفدارانش نیست. از طرفدارانش گفتم پس اجازه بدهید اعتراف كنم كه خیلی از سهامداران بورس تهران طعم تاكتیك‌هایش را چشیده‌اند. او مثل ماهی قزل‌آلا، همیشه خلاف جهت آب حركت كرده وخیلی‌ها را دنبال خود كشانده است.

 

وقتی خیلی‌ها دنبال او راه افتاده‌اند، جریانی را رقم زده‌اند كه رفته‌رفته فراگیر شده و گروهی شكل گرفته است كه همه خلاف جریان آب حركت كرده‌اند. درست در همین شرایط كه همه فكر می‌كنند پشت سر او حركت می‌كنند، ناگهان متوجه می‌شوند كه قزل آلای معروف، دیگر جزو آنها نیست ودرسمت دیگری از رودخانه، درحال تشكیل گروهی دیگر است.گروهی كه این بار قرار است، موافق جریان آب حركت كند.

 

چه بخواهیم چه نخواهیم، او آدم بزرگی است.حتی اگر از چانه جلو آمده‌اش خوشمان نیاید، یا ازاین كه او تا این اندازه آدم مغروری است، حالمان گرفته شود. هرچه باشد، جریان آشنایی من با او متفاوت از همه آشنایی‌هایی است كه تا حالا داشته وممكن است درآینده داشته باشد.بخت واقبال من، روزی از نحسی خارج شد كه او با ماشین گران‌قیمتش به پهلویم كوبید وپرتم كرد زیر تابلوی ورود ممنوعی كه سر خیابان كنار بورس كاشته‌اند و من بعد از چند سال هنوز نمی‌دانم اسمش چیست. وقتی به عیادتم آمد، برخلاف وقتی كه با شما مواجه می‌شود، دستانش می‌لرزید ونگران بود كه مبادا اتفاقی برایم افتاده باشد.

 

مهم‌تر این كه قرار مهمی ‌را لغو كرد و من درحالی كه درد می‌كشیدم، خنده‌ام گرفت به این دلیل كه موفق شده بودم، نوار سودآوری‌هایش را برای نیم ساعت كمتر وبیش تر، قطع كنم. قطعا روزی را نخواهید دید كه مردی كوتاه قد با چانه‌ای جلو آمده، كه پولش را می‌شود هشت بار درمسیر جاده تهران-رشت، چید، جلوی شما خم وراست شود ونگران سلامتی شما باشد. وباز مهم‌تر این كه به شما دسته‌ای پول تعارف كند وشما اخم كنید و او با خجالت، پول‌های درشتی كه محسن نوربخش رویش را امضا كرده، دوباره برمی‌گرداند توی جیبش. شما بهتر می‌دانید كه زیاد درد ندارید اما برای این كه مرد كوتاه قد را بیشتر كنار خود نگه‌دارید، هی آه وناله می‌كنید.

 

این كار را طوری انجام می‌دهید كه او فكر می‌كند شما درد زیادی دارید اما می‌خواهید خویشتنداری كنید وهمین موضوع بر ارادت مرد كوتاه قد برشما می‌افزاید. زیبا‌ترین اتفاق اما زمانی رخ می‌دهد كه مرد كوتاه قد، سؤالی را كه باید بپرسد، سرانجام می‌پرسد وشما پاسخ می‌دهید: بله سرمایه كمی‌دارم وروزها گاهی به تالار می‌آیم و شما به نتیجه دلخواهتان می‌رسید زمانی كه مرد كوتاه قد كارت جیبی كوچكی به شما می‌دهد وبا شما قرار می‌گذارد. ازاین به بعد،شما وارد بازی پیچیده‌ای می‌شوید كه برد شیرینی دارد اما اگر ببازید،باید برای همیشه بازار را ترك كنید.كار از خطوط فیبوناجی هم گذشته وشمع‌های ژاپنی هم نمی‌توانند كاری كنند.

 

پس شما می‌مانید و دوراه عجیب. یك راه به زیانی هولناك ختم می‌شود و راه دیگر، می‌تواند سودی هنگفت داشته باشد. بازی با بزرگ‌ترین قصه‌گوی بورس تهران سخت‌تر از آن است كه فكرش را می‌كنید بنابراین روزی كه برای دیدنش می‌روید، مدام آب خنك می‌خورید. سر صحبت،با تعریف ازسهم شركت (...) آغاز می‌شود وشما درگوشه كاغذ سفیدی كه زیر دست دارید، می‌نویسید” زمان فروش این سهم-فردا،فوری” بازی را شروع كرده‌اید. او می‌خواهد شما را به دنبال خود بكشاند اما شما یاد گرفته‌اید خلاف جریان آب حركت كنید.

 

موضوع به سهم شركت (...) كشیده می‌شود.مرد كوتاه قد این بار،پنبه این سهم را میزند وشما حركت دوم را آغاز می‌كنید. مگر می‌شود سهامدار عمده شركتی، پنبه سهام خودش را بزند؟درگوشه كاغذ می‌نویسید:” سهام شركت... فردا، خرید”بازی بازهم ادامه می‌یابد اما شما سرنخ را گم كرده‌اید. چیزی نمی‌نویسید وفقط زل می‌زنید به چانه جلو آمده پیرمرد ومنتظرید پس از پایان این ملاقات، سفارش خرید وفروش بدهید. ملاقات پایان می‌یابد وشما بلافاصله، برای سهم اولی،برخلاف سفارش پیرمرد، سفارش فروش می‌دهید وبرای سهم دومی، سفارش خرید.كارگزارتان تعجب می‌كند اما شما مصمم هستید.

یك هفته زمان زیادی نیست اما برای شما طولانی می‌گذرد. شما بازی را باخته‌اید. سهمی‌ كه فروخته‌اید، در یك هفته، 10درصد افزایش قیمت پیدا كرده و سهمی‌ كه خریده‌اید، به شدت روبه‌كاهش است.دلتان می‌خواهد این بار اگر پیرمرد را دیدید، با مشت بزنید توی چانه‌اش.

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)