س. محمود حسینی زاد :فكر كردم فیلمی را پیشنهاد بدهم كه اگر ندیدهاید، حتما آن را ببینید، اگر هم دیدهاید كه مثل من برای چندمین بار ببینید.
اول نكتههای عام درباره این سیزدهمین فیلم “پدرو آلمودووار”. فیلم محصول 1999 اسپانیاست. این فیلم یكی از معدود فیلمهای تاریخ سینماست كه هر جایزه مهم سینمایی را كه به فكرتان میرسد، برای بهترین كارگردانی یا بهترین فیلم، برده است: جایزه اسكار، كن، بافتا، فیلمسازان مستقل انگلیس، سزار، گلدن گلوب، منتقدین فیلم نیویورك، گویا، دوناتلو و جایزه بهترین فیلم اروپایی سال 2000. فیلمی است كه جاده را برایهالیوودی شدن پنه لوپه كروز كه نقش روسا را بازی میكند، باز كرد. “ساموئل آدامسون” نمایشنامهنویس صاحب نام استرالیایی – انگلیسی (e Drink, Dance, Laugh and Li) با همكاری “آلمودووار” نمایشنامهای هم بر اساس این داستان نوشت كه 2007 در لندن به صحنه رفت. به نظرمن كه این فیلم بهترین فیلم “آلمو دووار” است، اگر بخواهم همدل با منتقدین بگویم، این فیلم با “با او حرف بزن” و “بازگشت” بهترینهای “آلمودووار” هستند. فیلم در فیلم است و نمایش در نمایش. “منكیه ویچ” و “تنسی ویلیامز” و “لوركا” میآیند و به “آلمودووار” در داستان گویی كمك میكنند و میروند. فیلم آنقدر سرراست است كه مات میمانیم: یعنی میشود آنقدر راحت و سریع و بدون كش و قوس و هیچ پیچ و خم و دستانداز و بدون هیچ یك از این اداهای تعلیق و سوسپانس فیلمیچنین “ عظیم” ساخت؟ فیلم غیر از تشابه عمداً اسمی، نشانههایی از “همه چیز درباره ایو” منكیه ویچ دارد و “ اولین نمایش “كاساویتس”، كه این موارد هم چند بار در فیلم صریح مورد تاكید قرار میگیرد، با نمایش فیلم “منكیه ویچ” در تلویزیون، با پوستر “بت دیویس” و غیره. در آخر هم فیلم تقدیم شده به “بت دیویس” و “جینا رولندز” و “رومیشنایدر” و همه مادرها. “آلمودووار” كه مثل “فاسبیندر” شیفته “داگلاس سیرك” است، با این فیلم ملودرامی خلق میكند یگانه. فیلمی داستانگو، پراز حادثه درون قصهای، گاه اندوهگین تا حد مرگ و گاه شوخ، با موسیقی تكاندهنده، بازیهایی گاه در حد باور نكردنی طبیعی، صحنه پردازی دقیق، رنگهای تند و چشمگیر كه فقط تزئینی نیستند، هماهنگ هستند با داستانهای جاری در فیلم كه سرانجام به یك نقطه میرسند. (در فیلمهای دیگر”آلمودووار” مثل” كیكا” یا “زنها در آستانه فروپاشی عصبی” رنگهای تند و تیز از دنیای تبلیغات تجاری گرفته شده است). و بعد، یك “هپی اند” در میان دریایی از اندوه.“آلمودووار” در مصاحبهای گفته است : “چهل سال پیش در زادگاهم، لا مانچا، زنها تصمیم گرفتند تا با فریب و نیرنگ و دروغ و قایم با شك بازی، در برابر قلدری دنیای مردانه عكسالعمل نشان بدهند. موضوع اصلی سیزدهمین فیلمم را بر همین اساس انتخاب كردم، یعنی استعداد زنها در نقش بازی كردن، در پنهان شدن پشت ماسكها، استعدادشان در نشان دادن همدلی و همبستگی با هم. كمك به هم. همچنین میخواستم تا احساس یك زن را و قتی كه چیزی را از دست میدهد، نشان بدهم.” داستان فیلم همانقدر كه سر راست است، یگانه و غریب هم هست: مانوئلا، پرستار بیمارستان، پسری 17 ساله دارد به نام استبان. پسر آرزوی نویسنده شدن دارد و در كنار این آرزو، سوالی بیجواب: پدرش كی است؟ مانوئلا در بیمارستان در بخش اعطای عضو بیمارهای در حال مرگ كار میكند و در فیلمی آموزشی نقش مادری را دارد كه باید درك كند كه پسرش مرده است و به این سوال پاسخ دهد كه آیا مایل به اعطای اعضا بدن پسرش هست یا نه.
در روز تولد 17 سالگی استبان، مادر و پسر به تئاتر میروند: “تراموائی به نام هوس”. پس از نمایش، پسر میخواهد هر طور شده از زنِ بازیگر، هوما روخو، امضا بگیرد. پسر به دنبال اتومبیل زن میدود. با اتومبیلی تصادف میكند و میمیرد. حالا همان صحنه فیلم آموزشی تكرار میشود: “مانوئلا” باید مرگ پسر را بپذیرد و پاسخ دهد كه حاضر به اعطای اعضا بدن پسرش هست یا نه. “مانوئلا” كه دیگر طاقت ماندن در مادرید را ندارد به بارسلون میرود، به شهری كه 17 سال پیش به دلیلی عشقی نافرجام از آن گریخته بود. میرود تا با گذشتهاش رودررو شود و به پدر”استبان” خبر مرگ پسر را بدهد. “مانوئلا” در بارسلون به محلهای میرود كه خودش قبل از پرستار شدن، در همین محله بوده و میداند كه پدرِ پسرش را اینجا پیدا میكند. مرد(پدر) در این فاصله تغییر كرده است و نامش هم “لولا” شده است. اما”مانوئلا” پدرِ پسر را پیدا نمیكند و در عوض یكی از همكارهای قدیمش را میبیند. “آگرادو”، مردی كه قبلا در پاریس راننده كامیون بوده و حالا در این محله كار میكند تا پول جمع كند. “مانوئلا” از طریق “آگرادو” با “روسا” آشنا میشود. “روسا” راهبه است و مددكار زنها و حالا قرار است به السالوادور برود. اما حامله است و مبتلا به بیماریای مرگبار. پدر “روسا” پیر مردی است حواس پرت و غرق در خاطرات گذشته. “مانوئلا” از” روسا” پرستاری میكند و نیز به دیدن “هوما”، بازیگر تئاتر میرود كه به نوعی باعث مرگ” استبان” شده است. “هوما” هم نومیدانه عاشق زنی است معتاد. اما به “آگرادو” كه به پول و محبت نیاز دارد كمك میكند و “ آگرادو” هم میشود دستیار “ هوما”. حال “روسا” مدام وخیمتر میشود. پایان فیلم را دیگر باید دید. آن سر راستی و رو راست بودن بی نظیر و استادانهای را كه گفتم، در چند صحنه میبینیم:
- همان ابتدا” استبان” و “مانوئلا” سكانسی از “ ایو” را میبینند كه “بت دیویس” درباره امضا گرفتن هواداران یك بازیگر حرف میزند و چند ساعت بعد “ استبان” در حال گرفتن امضا از “هوما” میمیرد.
- “ هوما” میگوید كه سیگار كشیدن را از “بت دیویس” تقلید كرده و پوستر “ بت دیویس” به دیوار است.
- “استبان” میخواهد به سمت مادر بیاید و نزدیك است كه برود زیر اتومبیلی. چند دقیقه بعد میرود و میمیرد.
- مانوئلا میگوید كه دروغگوی ماهری است و قبلا بازیگر بوده. میگوید كه در موقعیتی شبیه پایان نمایشنامه “تراموا” پدر استبان را ترك كرده است و در صحنه بعد، در غیاب بازگی نمایش، همان نقش را در “تراموا” بازی میكند.
- وقتی “مانوئلا” بین مادرید و بارسلون رفتوآمد میكند، از تمهید خیلی ساده “تونل زمان” استفاده میشود. مردها در حاشیهاند. نمیخواهند “مرد” باشند. استبان كه میتواند نقش فعالی داشته باشد، نوجوان میمیرد. مرد دوم فیلم پدر “استبان” است كه تغیر كرده است. پدر روسا كه اسیر گذشته است و بیخبر از حال. “آگرادو” بین دو دنیای مذكر و مونث گام میزند. ماریو، بازیگری كه نقش كوالسكی را در “تراموا” بازی میكند، در زندگی واقعی هم همان است. فكر و ذكرش سوء استفاده از “آگرادو” است. فیلم در ستایش زن است و مادر. زنهای فیلم هم همه سرگردان، پریشان، پر درد. اما زن و مادر. مانوئلا درد مرگ پسر را دارد و درد این كه چطور باید با گذشتهاش روبهرو شود. یك “زن” با جنبههای گوناگون زنانگی : خود فروشی كرده، آشپز بوده، پرستار بیمارستان بوده و حالا هم از همه مراقبت میكند، حتی از “ قاتل” ناخواسته پسرش. “روخو” دلش میخواهد “بت دیویس” باشد و درد لجبازیهای معشوقهاش را دارد. اما مهربان و صمیمی و پر احساس است. “روسا” راهبه است و مددكار. “ آگرادو” باید در این دنیا گلیم خود را از آب بیرون كشد. مادر “روسا” غصه دختر را دارد و گرفتار زندگی خود، اما از شوهر پیر و حواس پرتش پرستاری میكند. اما بر خلاف مردها، زنهای فیلم، مانند سایر فیلمهای “آلمودووار”، وا نمیدهند و نمیشكنند. به هم كمك میكنند. به كمك هم گام به گام جلو میروند، در حالی كه مردها در جا میزنند یا پس میروند.به دنیای اطراف بیتوجهاند و اصلا حوادث را درك نمیكنند. این زنها هستند كه از مردها مراقبت میكنند. مراقب اطراف هستند. رمز و راز خود را دارند و شاید استبان باید جوانمرگ شود، چون میخواهد به راز مادر پی ببرد. اگرفیلم را ندیدهاید، حتما ببینید. اگر هم دیدهاید كه باز ببینید: یادتان هست آن صحنه بارانی بی نظیر كه استبان در تصادف میمیرد؟ آن صحنه كه چهار زن دردمند نشستهاند و قهقهه میزنند؟ آن صحنه كه “ آگرادو” در غیاب بازیگر نمایش، پیش پرده اجرا میكند؟ آن صحنه كه “روسا” در راه بیمارستان پدرش را میبیند؟ آن صحنه كه پدرِ تغییر كرده استبان از پلهها پایین میآید؟ حتما ببینید.