روشنفكران، اصلاحات و انتخابات آینده درگفت‌وگو با حسین قاضیان

پایان عصر اصلاح طلبان نسل 76

 

رضا خجسته رحیمی :حسین قاضیان علاقه چندانی به گفت‌وگو ندارد و با اصرار فراوان زمانی را برای گفت‌وگو مشخص می‌كند و وقتی به خانه او می‌رویم(با مریم شبانی) با خنده می‌گوید: بهانه مناسبی برای كنسل كردن قرارمان پیدا نكردم . او منتقد جدی اصلاح‌طلبان دوم خردادی است و می‌گوید دوره آنها به پایان رسیده است.

گفت‌وگوی‌مان را با نقطه‌نظرات آقای میرسپاسی در باب روشنفكران ایرانی شروع كنیم. می‌خواهم نظر شما را در باب ایده «امید اجتماعی» كه آقای میرسپاسی متاثر از رورتی مطرح می‌كنند بدانم. رورتی در نقد روشنفكران چپ آمریكا می‌گوید كه كنار نشستن و نقد كردن بی‌فایده است و باید برای بهسازی شرایط مسوولانه عمل كرد و فعال بود. آقای میرسپاسی هم از این منظر، منتقد چهره‌ای همچون حاتم قادری هستند كه می‌گوید انتخابات به یك امر مناسكی در ایران تبدیل شده و شركت در آن به این صورت بی‌فایده است. با توجه به سخنان آقای میرسپاسی، می‌خواستم دیدگاه شما را در باب نوع ارتباط و فعالیت روشنفكر در عرصه سیاسی بدانم.

من ـ البته با شرمندگی باید اعتراف كنم كه گفته‌های آقای میرسپاسی را نخوانده‌ام‌ـ اما مطابق آنچه شما از دیدگاه ایشان گزارش می‌كنید، چند نكته را در میان می‌گذارم. نكته اول اینكه من هم مثل آقای میرسپاسی معتقدم كه سنت روشنفكری ایرانی تحت تاثیر گرایش‌های چپ با یأس آمیخته‌تر است تا امید و به جای وجه ایجابی بیشتر به دنبال نفی و سلب است. پس از این زاویه با دیدگاه آقای میرسپاسی همراهم كه ما برای بهبود امور نیازمند وجوه ایجابی در مقابل وجوه سلبی هستیم.

 

اما این نظر به معنی نفی «نقد و سلب» هم نیست؛ به خصوص در جامعه‌ای كه بسیاری امور نیازمند نقد و سلب و نفی است. اندیشه رورتی كه بیشتر بر جنبه ایجابی امور تاكید می‌كند در جامعه‌ای موضوعیت دارد كه امور قابل رد و انكارش كمتر از امور مناسب و مطلوب آن در زندگی اجتماعی است. اما ما در جامعه‌ای زندگی می‌كنیم كه جنبه‌های مطلوب زندگی سیاسی – اجتماعی آن، بسیار كمتر از جنبه‌های نامطلوب است. پس پیداست كه وظیفه روشنفكر در این دو جامعه تفاوت‌هایی خواهد داشت.

 

ما به عنوان روشنفكر، نیاز، و بلكه وظیفه‌ داریم امور نامطلوب را نقد كنیم و اگر حجم امور نامطلوب بسی بیشتراز امور مطلوب باشد، طبیعتا ثقل و سنگینی وزنِ نقد در گفتار روشنفكری افزایش می‌یابد. بنابراین چنین ویژگی در گفتار روشنفكری ایرانی، صرف نظر از آبشخورهای چپِ سنتی‌اش، تا حدی با ریتم وضرباهنگ زندگی اجتماعی ما ارتباط دارد. اگر روشنفكران آن ضرباهنگ را در كار خویش لحاظ كنند، درست عمل كرده‌اند. اما از طرف دیگر نظرگاه آقای میرسپاسی مبنی بر اینكه كار روشنفكران باید نتیجه عملی داشته باشد، نیازمند تامل بیشتر است.

 

مثلاً ممكن است فاقد نتیجه عملی بودن كارو بار روشنفكران را به شكلی محدود تفسیر كنیم و نتیجه بگیریم كه حاصل كار روشنفكران نباید منجر به عدم شركت مردم در انتخابات شود. ولی اولاً باید توجه داشت كه ردِ آگاهانه‌ سیاست و كناره‌گیری از آن هم نوعی عمل سیاسی است كه می‌تواند در یك متن اجتماعی – سیاسی مشخص استلزامات و پیامدهایی بیشتر از شركت در آن انتخابات معین داشته باشد.(توجه كنید كه من دارم از بیان تعبیر شركت در انتخابات به شكل گزاره‌ای كلی و همیشگی طفره می‌روم و فقط از عدم شركت در انتخاباتی معین در وضعیتی مشخص حرف می‌زنم)در چنین وضعیتی روشنفكران هم می‌توانند مبدع و بیانگر حركتی اعتراضی باشند.

 

وقتی در شرایط سیاسی خاصی زندگی می‌كنیم كه رژیم سیاسی به شما امكان مشاركت موثر در امور عمومی‌و استفاده از حق تعیین سرنوشت‌مان را نمی‌دهد، و هر نوع تلاش حتی مسالمت‌آمیز و اصلاح طلبانه را برای تحقق چنین مشاركتی منكوب می‌كند، طبیعی است رد و نفی مشاركت سیاسی، یك انتخاب از میان گزینه‌های نسبتاً معدودی است كه در چنین اوضاع و احوال می‌تواند پیش‌رو باشد. در این حال، عدم مشاركت، كه می‌تواند شكل‌های سیاسی و بیانی مختلفی به خود بگیرد، معنایِ اعتراضی روشنی دارد. پس اگر روشنفكران در چنین شرایطی این باور را در مردم تقویت كنند كه وضعیت موجود سیاسی را رد و نفی كنند یا از آن كناره بگیرند، باز هم فرجام كارشان به نوعی عمل سیاسی منتهی شده است. ممكن است این نوع عمل سیاسی از طریق رد و نقد و انكار و حتی گاه در پوشش نوعی انفعال ظاهری و فریبنده بروز ‌كند.

 

با این اوصاف نمی‌شود روشنفكران را صرفاً به این دلیل كه حاصل عملكردشان منجر به رد و نفی شده است، سرزنش كرد. ولی اگر روشنفكران با عملكرد خود مردم را به طور مطلق ناامید كنند و در این ناامیدی وجهی از حقیقت نهفته نباشد، مستوجب سرزنش خواهند بود. گرچه امیدواری بیهوده دادن به مردم هم البته با دو وظیفه حقیقت‌جویی روشنفكران از یك سو و كاهش رنج‌های بشر از سوی دیگر سازگار نیست.

اما در جامعه‌ای مثل ایران نیروهای روشنفكر از چه طریقی می‌توانند روی ساختار سیاسی تاثیر بگذارند؟ ما آیا می‌توانیم مثلا از تاثیرگذاری مثبت روشنفكران در فاصله باقی‌مانده تا انتخابات آینده خودمان صحبت كنیم؟

به نظر من در ایران تعبیر پیش پاافتاده و مبتذلی از نقش روشنفكر در سیاست وجود دارد. بر پایه‌ی این تعبیر از روشنفكر می‌خواهند دائما در سیاست، آن هم به شكل عملی، حضور داشته باشد. گاهی این نیاز به حضور به شكلی درآمده كه گویی از روشنفكران می‌خواهند به استخدام سیاست‌مداران درآید.

مثل اینكه در شب انتخابات از روشنفكران می‌خواهند كه یك بیانیه در حمایت یك لیست انتخاباتی یا كاندیدایی خاص را امضا كنند.

هم به این شكل و هم به صورتی دیگر. مثلا از روشنفكران انتظار دارند كه از خواسته‌ها و برنامه‌های یك شبه سیاستمداران حمایت كنند و مردم را به حمایت از آن ترغیب كنند. در واقع گویی در ذهنشان نخبگان را با پخمگان اشتباه گرفته‌اند. به جای اینكه روشنفكران به سیاستمداران خط و ربط‌های كلی و مطلوب سیاست‌ورزی‌ نشان دهند، سیاستمداران انتظار دارند كه روشنفكران پذیرای منفعلِ نظریات و حامی‌فعال عمل سیاسی آنان باشند.

 

به نظر من تبعیت روشنفكران از سیاستمداران با اصول روشنفكری سازگار نیست و تلقی مبتذلی از عمل روشنفكری به حساب می‌آید. با این حال دیدگاه‌های دیگری هم نسبت به نحوه عمل روشنفكری وجود دارد كه شاید تا این حد پیش‌پا افتاده نباشد اما در آنها هم حوزه عمل روشنفكران در سیاست بسیار محدود تعریف شده است. گویی تمام روشنفكران همه باید یك كار انجام دهندیا دست‌كم با یكدیگر هم‌نظر باشند. تمایل به این نوع وحدت میان روشنفكران نه ممكن است نه مطلوب. روشنفكران باید در كثرت خود فهمیده و پذیرفته شوند. در میدان چنین كثرتی همیشه در نسبت روشنفكران و سیاست‌مداران سلسله‌مراتبی هم برقرار است.

 

عده‌ای به سیاست‌مداران و عمل سیاسی نزدیك‌ترند عده‌ای دورتر. یك عده امكان ساختن گفتمان‌های عام‌تر دارند و عده‌ای گفتمان‌های نزدیك‌تری به سیاست می‌سازد.در كاروبار روشنفكران جامعه‌های دیگر هم كه نگاه كنید متوجه می‌شوید روشنفكران هم مثل دیگر صنوف در میان خود تقسیم كار دارند. این تقسیم كار البته رسمی‌نیست و افراد بر اساس نوع و میزان توانمندی‌ها، علایق و پیشینه‌‌ی زندگی خود، حوزه‌هایی را برای فعالیت روشنفكرانه‌ی خویش ترسیم می‌كنندو بر این مبنا است كه فاصله خود را با سیاست تنظیم می‌كنند. نباید از روشنفكران انتظار داشت كه همگی یك نقش را به یك میزان و به یك شیوه در سیاست ایفا كنند. در مقابل می‌شود چندین نقش را در ارتباط روشنفكران با سیاست فرض كرد. اولین و شایسته‌ترین نقش برای روشنفكران تلاش برای تولید گفتارهای عامی‌است كه در سیاست هم قابل استفاده است.

 

(نمونه‌ ‌ایرانی‌اش مثلا‍ دكتر شریعتی). برای ایجاد چنین گفتارهای عام زمینه‌هایی لازم است كه شاید در همه‌ موقعیت‌ها فراهم نباشد. در جامعه كنونی ما به نظر نمی‌رسد زمینه‌ برای ایجاد چنین گفتارهایی فراهم باشد. آنچه گفته شد یك سطح از ارتباط روشنفكران و سیاست است. سطح دیگر هم حوزه گفتارهای مربوط به سیاست است كه روشنفكران می‌توانند در آن نقش داشته باشند. حوزه دیگر، گفتارهای اخلاقی است. منظورم از گفتارهای اخلاقی هم البته چیزی نیست كه علمای اخلاق متكفل آن هستند.

 

بلكه مسائل دیگری است كه معمولاً در حوزه‌ فلسفه‌ سیاسی مورد بحث قرار می‌گیرد. مسائلی كه ناظر است به خیر عمومی‌و نسبتی كه انسان‌ها به عنوان شهروند با آن دارند. صرف‌نظر از این دو سطح كلی، روشنفكران با نقد اجتماعی و سیاسی‌ای كه از وظایف بالمره‌ی ایشان محسوب می‌شود، می‌توانند به روشن شدن صورت‌بندی‌‌هایی كه از مسائل یك جامعه، از جمله در حوزه‌ سیاست صورت می‌گیرد، كمك كنند.به گمان من روشنفكران دست كم از طریق سه حوزه‌ای كه شرح آن آمد می‌توانند به سیاست‌ و سیاست‌مداران متصل شوند.

به نظر شما اگر روشنفكر یك فضای فكری تولید كند پس از آن، دیگر وظیفه روشنفكری او به پایان می‌رسد؟

من معتقدم كه روشنفكر را برای ایفای همین نقش‌ها، یعنی نقد و تولید گفتار می‌خواهیم. این را مقایسه كنید با كار فیزیكدان. ما فیزیكدان را برای این نیاز داریم كه در حوزه فیزیك تحقیق كند. امااگر این فیزیكدان از صلح هم حمایت كرد، صرف‌نظر از درستی یا نادرستی‌ عملش، باید توجه كرد كه این كارش ربطی به فیزیكدان بودنش ندارد، بلكه از وظیفه‌ شهروندی یا از فضیلت‌های شهروندی‌اش ناشی می‌شود. 

ولی در جامعه‌ای مثل ایران كه رابطه درستی میان تولیدات روشنفكری و واقعیات سیاسی وجود ندارد آیا برای به نتیجه رسیدن و تأثیرگذار شدن تولیدات روشنفكری، به چیزی بیشتر از آنچه شما به عنوان وظیفه روشنفكر برشمردید نیازمند نیستیم. آیا روشنفكر برای عملیاتی شدن ایده‌هایش و تحمیل آنها نباید تلاش كند؟

من از جنبه عكس به این سوال پاسخ می‌دهم. وضعیتی كه ما در آن قرار گرفته‌ایم و مبتنی بر آن از روشنفكران انتظار داریم كه نقش سیاسی فعال‌تری ایفا كنند، ناشی از توسعه‌نیافتگی و عدم تمایزهای ساختاری در جامعه‌ ایران است. چون در جامعه‌ ما ساختارها، وظایف و نقش‌ها به قدر كافی تفكیك نشده‌اند، ما هم انتظاراتی نابجا از روشنفكران داریم. مثلاً می‌خواهیم در میدان‌های شهر حضور داشته باشد، یا علمدار دسته‌ سیاسی معینی باشد.

 

امااین عمل، «وظیفه»‌ روشنفكری نیست. ممكن است روشنفكر آن را به عنوان یك كار اضافه و ثانوی انجام دهد، چیزی كه ناشی از دیگر فضایلش باشد، عمل‌اش به روشنفكر بودنش ربطی ندارد، هر چند دارد از سرمایه‌ روشنفكرانه خود در حوزه دیگری استفاده می‌كند كه معلوم نیست لزوماً هم مثبت باشد.

اگر حضور روشنفكران در میادین شهر و امضا كردن بیانیه‌های انتخاباتی را یك صورت كاریكاتورگونه از فعالیت روشنفكران در ارتباط با سیاست تصویر كنیم، اما در مقابل شاید بتوان گونه‌ای دیگر از ارتباط روشنفكران با سیاست را نیز متصور شد. وقتی هنوز قریب به یكسال تا برگزاری انتخابات فاصله داریم آیا نمی‌توان برنامه‌ریزی مشخصی داشت تا مجبور نباشیم كه در لحظه آخر به میدان‌های شهر برویم و حرف خود را به زور به مردم بقبولانیم؟ آیا برای آنكه كار به آنجا نكشد، روشنفكران تعامل و تاثیرگذاری خود در عرصه سیاسی را به گونه‌ای پیشینی‌تر و در طول زمان نباید انجام دهند؟
من میان كار روشنفكر و كار تكنوكرات و بوروكرات تمایز قائل می‌شوم. برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری و مدیریت، وظیفه تكنوكرات و بوروكرات‌ است. امكان دارد بوروكرات‌ها در قالب حزب این وظیفه را انجام دهند یا از تولیدات روشنفكران برای برنامه‌های خود استفاده كنند. به نظر من حتی اگر روشنفكر در جای آنها بنشیند هم كار روشنفكری انجام نمی‌دهد. وظیفه روشنفكر تولید فكر است در مقامی‌دیگر. این تولیدات روشنفكری البته كه باید در جایی مصرف شود و از موارد مهم مصرف آن هم همین برنامه‌ریزی‌هایی است كه به دست بوروكرات‌هاصورت می‌گیرد. 

اما آیا این امتیاز یك روشنفكر نیست كه تولیدات خود را به گونه‌ای ارایه دهد كه سیاست‌مداران مجبور به استفاده از آن تولیدات شوند و آیا روشنفكران نباید علاوه بر تولید اندیشه به نحوه تأثیرگذاری و انتقال این اندیشه به فضای سیاسی هم فكر كنند؟

به نظر من این رویكرد در تعریف روشنفكری وجود دارد. روشنفكر مولُود امروز است و مولّدِ فردا.چون فرزند امروز است، به بازارِ روز جامعه‌ خودش هم تعلق دارد. او باید به تقاضاهای بازار اجتماعی پاسخ دهد. روشنفكر باید بر اساس تحلیل وضعیت بازار و با توجه به سویه تقاضا برای سطوح مختلف جامعه تولید فكری عرضه كند. اینكه تولید او از كجا باید شروع شود مساله‌ای است فنی.

 

ممكن است روشنفكر مشكل را اقتصادی تشخیص دهد، اما در عین حال معتقد باشد كه مساله‌ اقتصادی ریشه در سیاست دارد. پس باید برای عرصه‌ سیاست تولید فكر كند و به علاوه فرآیندی را طی كند تا تقاضا هم از حوزه‌ اقتصاد به حوزه‌ سیاست كوچ كند. همین‌طور روشنفكر ممكن است بر این نظر باشد كه مساله‌ اجتماعی از طریق درافتادن با باورهای مردم به سامان می‌شود. پس تولیداتش و تلاشش برای سوق دادن تقاضا شكل دیگری می‌گیرد. به هر حال روشنفكر برای نیازها و تقاضاهای همین جامعه تولید می‌كند به امید تغییر وضعیت فردای آن. روشنفكر اگر با نیازها و تقاضاهای جامعه‌ خود ارتباط نداشته باشد، اصولاً نمی‌توان او را روشنفكر محسوب كرد.

 

چنین فردی می‌تواند آكادمیسین باشد یا حتی كارگر فكری، اما روشنفكر نیست. روشنفكر ً با نقطه‌های حاد، و داغ و حساس جامعه خود تماس می‌گیرد. روشنفكر با حوزه‌ها و موضوعاتِ مساله‌خیز ارتباط دارد و اگر این ارتباط برقرار نباشد و تولید فكری روشنفكری پاسخگوی مسایل امروز جامعه برای رفتن به سمت فردایی بهتر نباشد، دیگر نمی‌توان عنوان روشنفكری را بر آن اطلاق كرد. ما نویسندگان برجسته و استادان دانشگاه محترمی‌داشته‌ایم كه اگر تولیدات آنها را 10 سال پیش خوانده باشید یا 7 سال بعد بخوانید، اثری به حال و روز جامعه‌ شما نخواهد داشت بنابراین اتفاقاً یكی از وجوه كار روشنفكری این است كه برای نیاز و تقاضای بازار روز تولید ‌كند.

به‌فرض كه تولیدات یك روشنفكر متناسب با فضای سیاسی اجتماعی روز جامعه باشد، آیا تحمیل آن تولیدات به ساختار سیاسی وظیفه روشنفكر نیست؟ مثلاً اگر جریان اصلاح‌طلب در عملی كردن و به نتیجه رساندن تولیدات روشنفكری ضعیف عمل كرده است، آیا وظیفه‌ای بر روشنفكران مترتب است كه تولیدات فكری خود را بر ساختار سیاسی اصلاح‌طلبان تحمیل كنند یا نه. این مساله فقط به انتخاب سیاستمداران برمی‌گردد و ربطی به روشنفكران ندارد؟
البته هنر روشنفكری این است كه نیازهای بازار را بشناسد و تامین كند. در غیر این صورت از عرصه‌ بازار به بیرون پرتاب می‌شود. بنابراین اگر محصولات فكری روشنفكری در بازار سیاست قابلیت مصرف ندارد، من اتهام را متوجه روشنفكران می‌دانم.اگر سیاست‌مداران از آنها استفاده نمی‌كنند به این معنی است كه یا آن تولیدات مورد تقاضا و استفاده آنان نیست یا روشنفكران نتوانسته‌اند برای كالایشان درست بازاریابی كنند و به متقاضیان بگویند كه آن‌چه در جستویش هستند در انبان اینان است. 

در شرایط فعلی به نظر می‌رسد كه خلق یك فضای سیاسی جدید در كشور چندان در دسترس نیست. چهار سال بعد از خروج اصلاح‌طلبان از قدرت امروز مجدداً بخشی از جریان اصلاح طلب از كاندیداتوری آقای خاتمی‌حمایت می‌كنند و در حقیقت بدون خلق یك فضای جدید آنها می‌خواهند از همان سرمایه اجتماعی قدیمی‌خود استفاده كنند. ما با بحران عدم خلق فضای جدید مواجهیم اما آیا شما مشكل را از عملكرد روشنفكران می‌دانید یا مشكل را به ساختار سیاسی و نیروهای سیاسی اصلاح‌طلبان احاله می‌كنید؟

من هم با شما موافقم كه ما با چنین مشكلات سیاسی‌ای دست و پنجه نرم می‌كنیم. ولی فكر نمی‌كنم كه صرفاً در سطح سیاسی بتوان پاسخی برای این مشكل ارایه كرد. اتفاقاً به رغمِ گفته آقای دكتر كاشی در گفتگو با شهروند، من می‌خواهم سیاست را منحل كنم. معتقدم كه اكنون در موقعیتی قرار داریم كه با انحلال سیاست می‌توانیم به درك بهتری از مشكل برسیم.

 

در گفته آقای كاشی دو نوع انحلال را می‌شود از هم تمییز داد. یكی انحلال نظری یعنی فرو كاستن و تقلیل سیاست به جنبه‌های دیگر از جمله به امور جامعه‌شناختی، و دیگری هم انحلال عملی به این معنی كه از نقش عاملیت و اراده و تصمیم در سیاست غافل شویم. پس دو نوع انحلال باید از یكدیگر تفكیك شود. من در این‌جا می‌خواهم سیاست را به لحاظ نظری منحل كنم. چون به نظر من ما اكنون با یك نوع پارگی در عرصه سیاست مواجهیم، اما بخشی از این پارگی، ناشی از پوسیدگی لایه زیرین یا همان جامعه است. به عبارت دیگر، پارگی در بالا، نتیجه‌ پوسیدگی در پایین است.

 

از جمله به دلیل همین پوسیدگی در پایین است كه گفتارهای روشنفكری موثر و بسیج‌گر شكل نمی‌گیرد تا فعالان سیاسی بتوانند از محصول آن استفاده كنند.از طرف دیگر دستگاه سیاسی حاكم هم به این علت كه نتوانسته هژمونی خودش را تداوم ببخشد از این وضعیت رنج می‌برد و ناچار است كسری مشروعیت خود را با اعمال قدرت و سركوب بیشتری جبران كند. این اغتشاش، ابهام و سردرگمی،بی‌آینده‌گی و بی‌انگیزگی و تمام چیزهایی كه من تحت عنوان پارگی در بالا از آن نام می‌برم، تا حدی ناشی از پوسیدگی در پایین است.

 

پوسیدگی در پایین به این معنا است كه ما در یك وضعیت جزیره‌ای زندگی می‌كنیم. در وضعیت جزیره‌ای، واحدهایی كه اتصالشان جامعه را تشكیل می‌داد، و یك «ما» تولید می‌كرد، از هم گسسته می‌شوند. اكنون ما نه یك «ما»، كه میلیون‌ها «ما» داریم در عرض همدیگر. و این «ما»‌ها آنقدر خرد شده‌اند كه دیگر چیزی آنها را نمی‌تواند به هم پیوند ‌دهد.

درواقع گفتمان وحدت‌بخشی وجود ندارد.

مساله این است كه روی این وضعیت جزیره‌ای اصلاً نمی‌توان گفتمان وحدت‌بخشی سوار كرد. اگر ما، «ما» بودیم گفتمان مشترك كه ناشی از درك و دید و ذهن و زبان و ارزش‌های مشترك بود می‌توانست ما را به یكدیگر متصل كند. معمولاً اولین چیزی كه واحدهای اجتماعی را به یكدیگر متصل می‌كند اعتماد متقابل و قواعد مشترك است. اگر این اعتماد مضمحل شود، یا قواعد مشترك نباشند، در نتیجه جامعه اتمیزه و متفرد می‌شود. در این شرایط گفتارهای موثرِ یكپارچه كننده و بسیج‌گر هم دیگر یافت نمی‌شود. 

آیا پدید آمدن این وضعیت معلول عملكرد ساختار سیاسی نبوده است؟

اتفاقاً بخشی از آن معلول عملكرد ساختار سیاسی است ولی در صورتی كه معنای ظریفتری از ساخت سیاسی، یعنی ساخت رابطه‌ای آن مورد نظر باشد. ساخت رابطه‌ای سیاست، در یك كلام عبارت است از ساختمان رابطه دولت و جامعه، یا همان جامعه‌ مدنی. اگر رابطه دولت و جامعه مدنی متقابل و متوازن نباشد و حالت ارگانیك نداشته باشد، یعنی دولت جامعه را با همه تكثراتش نمایندگی نكند، مشكلاتی ایجاد می‌شود كه در جامعه‌ ما خود را به شكل دولتی رانتی و غیردموكراتیك ‌جلوه‌گر ساخته. مشكل این ساخت رابطه‌ای این است كه دولت منابعش را از جامعه تامین نمی‌كند، در نتیجه استقلال زیادی از جامعه دارد.

 

بنابراین نه تنها به دلیل بی‌نیازی از منابع اجتماعی به آن پاسخگو نیست، كه دلیلی ندارد قواعد را هم به نیابت از گروه‌های مختلف اجتماعی و بنا به خواسته‌ها و نیازهای آنان تنظیم كند.در این حالت واحدهای اجتماعی، چه در قالب فردی چه در قالب جمعی دلیلی برای همكاری و رقابت با یكدیگر ندارند. چون منابع چندانی در اختیار جامعه نیست تا واحدهای اجتماعی در جریان رقابت و همكاری با هم از آن بهره‌مند شوند. جامعه دچار تهیدستی شده است. منابع در اختیار دولت است و واحدهای اجتماعی با برقراری ارتباط عمودی با دولت بهتر از این منابع بهره می‌برند تا از طریق ارتباط افقی با همدیگر.

 

به این ترتیب واحدهای جامعه از یكدیگر فاصله می‌گیرند، از هم بیگانه می‌شوند، به مرور به دشمنانی بدل می‌شوند كه تنها با توسل به درگاه خداوندگار منابع، یعنی دولت است كه می‌توانند بر همدیگر غلبه كنند. پس همه شروع می‌كنند به سنگربندی جزیره‌های خودساخته‌‌ واحدها‌شان در برابر سنگر دیگری و رفتن به جلد پیروان بی‌چون و چرای دولت. همین ساختار رابطه‌ای به شدت عمودی است كه می‌تواند جامعه را از هم بپاشد، چون واحدهایش نه از بودن با هم كه از طریق همنوایی با دولت و متابعت از قواعد آن است كه از منابع ارزشمند اجتماعی برخوردار می‌شوند. در چنین بستری، صداقت و درستی و وفا به كار كسی نخواهد آمد.

 

پس چسبی كه این واحدها و اتصالاتشان را می‌توانست به هم پیوند دهد، یعنی اعتماد هم در همه‌ مراتبش آسیب می‌بیند و جامعه از هم می‌گسلد. بنابراین در چنین بستری اخلاقیات، آداب و رسوم و قانون، یعنی سه منبع عمده برای زندگی جمعی هم سست می‌شود. وضعیتی كه حاكی از وقوع پوسیدگی در پایین، یعنی در سطح اجتماعی است. در پس زمینه‌ چنین تصویری از جامعه، فقدان گفتمان موثر و بسیج‌گرانه هم دور از انتظار نیست. این پوسیدگی در پایین به علاوه نشانگر این است كه ما باید وضعیت سیاسی نامطلوب را در تحلیل خود به عناصری تقلیل دهیم كه اصالتاً سیاسی نیستند. به تعبیر دیگر ناچار می‌شویم سیاست را از بعد نظری منحل كنیم. چرا كه وضعیت سیاسی كنونی از طریق تحلیل وضعیت اجتماعی بهتر درك می‌شود. 

در چنین شرایطی انحلال سیاست معطوف به چه نتیجه‌ای می‌تواند باشد؟

خوب همان‌طور كه گفتم، حرف من ناظر به انحلال نظری سیاست است. چیزی كه در كار علمی‌به آن تقلیل یا تحویل (reduce) گفته می‌شود. بر این اساس اگر بتوانیم درك كنیم كه وضعیت نامطلوب سیاسی هم در میدان پوزیسیون و هم در میان اپوزیسیون ناشی از چه وضعیتی است، آنگاه انتظارات خود را هم به گونه‌ دیگری تنظیم می‌كنیم تا با واقعیات تناسب بیشتری داشته باشد. از طرف دیگر این تحلیل‌ها برای كاروبار روشنفكران هم استلزاماتی در پی دارد.

 

روشنفكر چون از نظر اخلاقی باید نسبت به كاهش آلام و رنج‌های مردم حساس باشد، نیازمند برخورد مسؤلانه با فراخوان‌ها و ایجاد انتظارها در مردم است، و از این بابت باید به استراتژی‌ها و شعارهای نیروهای سیاسی را نقد و ارزیابی كند. مثلاً به نظر من اگر پوسیدگی در پایین را بپذیریم، نتیجتاً نمی‌توانیم مردم را به انقلاب و شورش علیه نظام سیاسی نامطلوبِ موجود فرا بخوانیم. پوسیدگی در پایین را تنها قدرت سركوبگر و پاره‌-پاره‌ بالاست كه تا به حال حفظ كرده. در حال حاضر مختصر ترسی كه از مجازات دولت باقی مانده نمی‌گذارد كه ساكنان آن جزیره‌های جداگانه همدیگر را كاملاً بدرند. 

اگر قدرت دولت نباشد هیچ معیارِ اجتماعی مشترك و مقید‌كننده یا سازوكار نهادی و شبكه‌ای دیگری قادر به حفظ همین حداقل‌های نظم موجود هم نیست. اگر همین قدرت سركوبگر و مجازات‌گر هم نباشد، لزوماً با وضعیت بهتری مواجه نمی‌شویم و چه‌بسا با وضعیتی به مراتب فاجعه‌بارتر روبرو شویم. اگر روشنفكران چنین برداشتی از وضعیت كنونی داشته باشند، لزوماً به دنبال روش‌های رادیكال هم نمی‌روند و اهل سیاست را هم به آن نمی‌خوانند، اگرچه می‌توانند هدف‌های رادیكال خود را حفظ می‌كند. 

اما برای برون‌رفت از چنین وضعیتی در بستر سیاست عملی، باید به چه سمتی پیش رفت؟ آیا تداوم دولت فعلی می‌تواند محملی برای انجام سیاست‌های مطلوب و بهبود امور پدید آورد یا از طریق تغییر دولت باید برای بهبود امور اقدام كرد؟
بالاخره تغییر دولت‌ها در نظام سیاسی موجود با همه‌ اما و اگرهایش امری پذیرفته شده است. 

آیا راهكار برون‌رفت از این شرایط تغییر دولت و جایگزین كردن دولتی دیگر است و آیا باید برای این مقصود تلاشی صورت گیرد؟

اگر شما هم اهل «حساب لذت» باشید، یك فرض اخلاقی كلی می‌گوید كه هرگونه تلاش برای كاهش درد و رنج انسان‌ها، تلاشی قابل دفاع و اخلاقی است. از طرف دیگر ممكن است روشنفكران برای زندگی بهتر و كاهش درد و رنج مردم آرمان‌هایی در سر داشته باشند،از جمله آرمان دموكراسی. اگر روشنفكران چنین آرمانی در ذهن داشته باشند می‌توانند وضعیت موجود و تغییرات آن را با متر و معیار این آرمان بسنجند. اگر تغییر یك دولت به تحقق آرمان دموكراسی كمك می‌كند باید برای دستیابی به آن تلاش كرد. بنابراین نمی‌توان تغییرات را نادیده گرفت. اصولاً نادیده گرفتن غافلانه در هیچ موضوعی با اخلاقیات و اصول حرفه‌‌ روشنفكری سازگار نیست، چه رسد به نادیده گرفتن دولت و تعییر آن. 

با توجه به تجربه‌ای كه از عملكرد 8 ساله اصلاح‌طلبان داشته‌ایم بازگشت چهره‌ای هم‌چون خاتمی‌چقدرمی‌تواند در حل این مساله اجتماعی كمك كند؟ ارزیابی شخصی شما در این زمینه چیست؟
یك فرض پنهان در این سئوال وجود دارد كه گویی آقای خاتمی‌می‌تواند رئیس‌جمهور بشود. این فرض از چند جهت قابل خدشه‌ است. اول اینكه هیچ دلیل روشنی مبنی بر تمایل قدرت سیاسی برای به قدرت رسیدن خاتمی‌وجود ندارد. قدرت سیاسی برای اخراج اصلاح‌طلبانِ 76 از صحنه به‌زعم خود هزینه‌های زیادی كرده و امروز كه در وضعیت مطلوب‌تری نسبت به گذشته قرار گرفته دلیلی ندارد كه اصلاح‌طلبان را دوباره به قلعه‌ حكومت راه دهد.

 

پس اگر بخواهیم عملیاتی‌تر صحبت كنیم اولین نكته این است كه در صورت تصمیم ‌‌‌آقای خاتمی‌برای حضور در انتخابات، آیا صلاحیت او را تایید می‌كنند یا خیر. به فرض این كه صلاحیت خاتمی‌بنابر ملاحظاتی تایید هم بشود (مثل وضعی كه برای آقای دكتر معین پیش آمد) آیا مردم به او رای خواهند داد؟ به نظر من نمی‌توان به طور قاطع مدعی شد كه خاتمی‌رای می‌آورد. چون رأی مفروض آقای خاتمی‌بالقوه و وابسته به شرایط است. اما مشكل این‌جاست كه حضور آقای خاتمی‌گرچه رأی هوادارانش را بالفعل نمی‌كند، اما رأی رقیب محتملش، یعنی آقای احمدی نژاد را بالفعل می‌كند، چون قدرت بسیجشان را در مقابله با آقای خاتمی‌افزایش می‌دهد.

 

حال به فرض كه آقای خاتمی‌از رقبایش هم پیشی گرفت، آیا قدرت سیاسی مستقر بدون دست بردن در نتیجه آرا، حاضر به اعلام نتیجه‌ انتخابات خواهد بود؟ به نظر من هر سه موضوع با تردیدهایی جدی مواجه است. تازه به فرض كه هر در هر سه مورد حالت مطلوب اتفاق بیافتد و خاتمی‌رئیس‌جمهور بشود. آیا قدرتی كه با این همه هزینه خیال خودش را از حضور اطلاح‌طلبان در حاكمیت آسوده كرده، و حتی به مجلس هم راهشان نداده، و حالا به هر دلیل مجبور شده او را بپذیرد، حاضر است از مواضع خود عقب بنشیند تا آقای خاتمی‌آرمان‌های اصلاح‌طلبان76 را پیش ببرد؟ یا دوباره به دوره‌ هر 9 روز یك بحران برخواهیم گشت؟ اما اجازه بدهید حسابی خوش‌بین باشیم.

 

فرض كنیم آقای خاتمی‌از این چهار مرحله به سلامت بگذرد. در این حال یك سئوال اصلی‌تر باقی می‌ماند: آقای خاتمی‌و اصلاح‌طلبان76اصولاً چه برنامه‌ای برای اداره مملكت دارند؟ ببینید ما هشت سال را در دوران اصلاحات از دست دادیم اما دولت اصلاحات مهم‌ترین لوایح اصلاحات سیاسی خود را در آخرین روزها به مجلس ارایه كرد. برای دفاع از آن لوایح هم هیچ برنامه‌ روشنی نداشت. دولت اصلاحات شاید هدف‌های روشن داشت اما هدف‌های روشن بدون برنامه‌ مشخص به سامان نمی‌رسد. بنابراین من فكر می‌كنم همه‌ حوزه مفروض برای آمدن خاتمی‌مورد خدشه و ایراد است.

 

چیزی كه از همه‌ این‌ها مهم‌تر است این‌كه اگر اصلاح‌طلبان می‌پذیرند در این چهار حوزه با وضعیت‌های محتمل یادشده روبرو خواهند شد، آیا برای برای رویارویی با این وضعیت‌ها استراتژی یا برنامه‌ مشخصی دارند؟ چون اگر در اصلاح‌طلبی راسخ باشند و از فرصت انتخابات بخواهند برای پیشبرد هدف‌های دموكراتیك استفاده كنند، و شركت در آن را فقط مناسكی نبینند كه هرازگاهی باید اجرایش كنند، باید برای مواجه شدن با هر وضعیت دستور كار روشنی داشته باشند و از هم اكنون هم برای عملی كردن این دستور كار خود را از نظر مادی و غیر مادی تجهیز كنند. اما آنها نمی‌دانند (یا آن‌ها كه می‌دانند در اقلیت‌اند) كه آیا از انتخابات صرفاً برای انتخاب شدن و راه‌یابی به قلعه‌ منابع سرشار دولت استفاده می‌كنند یا انتخابات محملی برای پیشبرد آرمان‌های دموكراتیك است.

 

اگر هدف پیشبردن آرمان‌های دموكراتیك باشد، باید برای تمام مراحل برنامه‌ مشخصی داشته باشند تا از هر حالت محتمل برای نزدیك شدن به هدف‌ها بهره برداری كنند، حتی اگر از آغاز از حضور در انتخابات باز داشته شوند یا انتخاب نشوند. من با توجه به تجربه‌های قبلی كه پیش روی همه‌ ما گسترده شده، مسلم می‌دانم كه برای هیچكدام از این وضعیت‌ها برنامه روشنی ندارندو برای تك و توك ایده‌هایی هم كه در حاشیه مطرح می‌شود، از تجهیزات لازم برخوردار نیستند. نمونه‌ آخرش انتخابات مجلس هشتم. وقتی انتخابات مجلس تمام شد، اصلاح‌طلبان از تقلب در انتخابات سخن گفتند، انگار كه گویی همان روزها تصادفاً كشف كرده بودند كه تقلب شده است.

 

به علاوه در برابر همین تقلب مورد ادعایشان هم واكنش سیاسی مناسبی انجام ندادند، چون این واكنش مناسب به پیشینه و عقبه‌ای نیاز داشت كه باید از مدت‌ها پیش برایش فكر می‌شد نه همان روزهایی كه مثل آدم‌های بی‌خبر از همه جا كشف كردند كه در انتخابات تقلب هم می‌شود. از همین زاویه است كه من با حرف آقای دكتر قادری كه می‌گوید انتخابات در ایران تبدیل به مناسك شده موافق هستم. گویی غرض و هدفی از شركت در انتخابات وجود ندارد. گویی نفس شركت كردن در انتخابات اهمیت پیدا كرده است، درست مثل انجام دادن هر مناسك دیگری. 

اگر بخواهیم به آسیب‌شناسی این مساله بپردازیم آیا شما ایراد را در فقدان نیروهای استراتژیك در میان اصلاح‌طلبان می‌دانید یا فقدان صداقت اصلاحی سیاستمداران اصلاح‌طلب؟

من چندان تمایلی ندارم كه مساله صداقت را مطرح كنیم چرا كه به نظرم اهمیت درجه اولی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است كه بخش عمده‌ای از این نیروها نه تنها به لحاظ هویت تاریخی خود، میراث‌دار قدرت سیاسی برآمده از انقلاب‌اند و نمی‌توانند از آن فاصله‌ای انتقادی بگیرند، بلكه بسیارشان سابقه‌ مبارزه‌ سیاسی‌ای خارج از چارچوب نهادهای بوروكراتیك جمهوری اسلامی‌نداشته‌اند.

 

اینها در ساختار سیاسی نقش داشته‌اند و مبارزه سیاسی خود را در چهارچوب نظم مستقر سیاسی، با پذیرش قواعد عملی آن، و در قالب‌هایی بوروكراتیك پیش برده‌اند و انگار كه از سایر شیوه‌های مبارزه سیاسی بی‌خبرند یا به آن تمایل ندارند. برای همین هم به قول خودشان كار دیگری بلد نیستند. از طرف دیگر نیروهای استراتژیستی كه می‌توانند به آنان كمك كنند، یا مورد قبول عام نیستند یا از نظر هویت تاریخی - سیاسی با كانون‌های قدرت آنان فاصله دارند.

بعد از انتخابات سال 84 تصوراین بود كه روی كار آمدن احمدی‌نژاد و دور شدن اصلاح‌طلبان از قدرت می‌تواند عاملی برای تغییر بینش آنان فراهم كند.
تلقی این بود كه شرایط جدید شاید بتواند اصلاح‌طلبان را به این باور برساند كه برای باقی ماندن در ساختار قدرت به نوعی دیگر از فعالیت سیاسی نیاز دارند و لذا این پیش‌بینی وجود داشت كه بعد از چهار سال اصلاح‌طلبان با یك نیرو و قدرت جدید به عرصه بازگردند. اما گویی در این مدت اصلاح‌طلبان خیلی بیشتر با ساختارهای بوروكراتیك همسان شدند و در پی اثبات خویش به ساختار سیاسی هستند. به نظر می‌رسد نیروهای سیاسی هیچ تلاشی برای تغییر نگاه خود و حضور دوباره در ساختار قدرت ندارند. شما مشكل را در كجا می‌بینید؟
این انتظار وقتی درست بود كه آنها از قدرت خارج می‌شدند اما آنها را از قدرت اخراج كردند. این دو وضعیت و استلزامات آن متفاوت است. برای تشریح بهتر نحوه‌ عمل اصلاح‌صلبان در انتخابات همین تعبیر مناسك ابزار مفهومی‌مناسبی است. ببینید فردی كه مثلا نماز را به شكل یك مناسك صرف می‌بیند و اجرا می‌‌كند، چه‌طور عمل می‌كند.

 

او با شنیدن صدای اذان، وضو می‌گیرد و شروع به نمازخواندن می‌كند، بدون دقیق شدن در اینكه نماز می‌خواند كه چه بشود. در نظر چنین شخصی اجرای همان حالات و كارها اهمیت دارد نه چیزی كه از پی اجرای این حالات و كارها قرار است حاصل شود. او دیگر به این نمی‌اندیشد كه آیا او با انجام آن اعمال به هدف‌هایی كه از انجام آن‌ها داشته نزدیك شده یا نه. معیار ارزیابی این شخصه میزان تحقق هدف‌ها یا نسبت آن اعمال با هدف‌ها نیست. معیارش فقط این است كه خود آن اعمال، صرف‌نظر از این‌كه او را به هدف‌هایش می‌رساند یا نه، درست انجام ‌شود. اصلاح‌طلبان هم در انتخابات مختلف عملاً همین شیوه‌‌ مناسكی را در پیش گرفته‌اند.

 

اصلاح‌طلبان زمانی كه می‌شد، از قدرت دست نكشیدند تا سرانجام دستشان را كوتاه كردند. و بعد آنها هم گوشه‌ای نشستند، بدون توجه به اینكه باید برای رسیدن به هدف‌هایشان ابزارهای دیگری به كار بگیرند یا از ابزارهای قدیمی‌به شیوه‌ دیگری استفاده كنند، چسبیدند به همین ابزار مستهلكِ شركت كم فایده و پر هزینه در مراسم هر انتخاباتی با هر شرایطی. گویی تنها باید مناسك انتخابات را به جا آورد. تكرار همان شیوه‌ها و ادامه همان كارهای قبلی نشان داد كه اصلاح‌طلبان قصد یا توان برون‌رفت از وضعیت فعلی را ندارند. اگر به این وضعیت آگاهی داشتند، دست‌كم به نقد عملكرد خود می‌پرداختند. اما آیا شما تاكنون یك گزارش انتقادی تشكیلاتی یا جمعی از اصلاح‌طلبان خوانده‌اید كه وضعیت خود در هشت سال اصلاحات و بعد از آن را نقد و بررسی كنند. و آیا از نقد‌های نصفه نیمه‌ای كه این سو و آن سو صورت می‌گیرد استقبالی كرده‌اند؟ یا آن را به حساب چیزهایی گذاشته‌اند كه در بهترین حالت گواهی است بر بی‌اعتنایی‌شان به نقد.

به هر حال آگاه‌سازی و انتقاد به كرات از طرف نیروهای روشنفكری به اصلاح‌طلبان وارد شده است ولی با توجه به تجربه اصلاح‌طلبان آیا امكانی برای تغییر بینش آنها وجود دارد؟
من حقیقتا فكر می‌كنم كه دیگر از اصلاح‌طلبان سال 76 كاری ساخته نیست. شاید بهترین كاری كه می‌توانند بكنند این است كه دست كم مدتی كنار بكشند و مختصر سرمایه سیاسی خود را بیش از این هدر ندهند. به نظر من این سرمایه در انتخابات مجلس اخیر مقدار زیادی صدمه دید. شخص آقای خاتمی‌هم به نظر من یك سرمایه سیاسی و ملی است كه اگر حفظ شود، همیشه قابلیت بهره برداری دارد.

 

اما اگر این سرمایه بیش از اندازه، و در جاهای نامناسب خرج شود، دیگر نمی‌توان از آن برای فرصت‌های سیاسی مناسبی كه ممكن است راه نجاتی برای پرهیز از پیامدهای پوسیدگی اجتماعی باشد، استفاده كرد. اگر پوسیدگی در پایین را جدی بگیریم، وجود سرمایه سیاسی در فرصت‌هایی كه اوضاع تغییر می‌كند، برای بقای جامعه ما بسیار ضروری است. در غیاب این سرمایه همه ما ممكن است در گرداب هرج و مرج اجتماعی نفله شویم. بنابراین از لحاظ استراتژیك حفظ این سرمایه سیاسی لازم است.

پس شما معتقدید كه اصلاح‌طلبان 76 اگر همچنان به صورت مناسكی در انتخابات شركت كنند و شكست بخورند روز به روز با كاهش سرمایه اجتماعی مواجه می‌شوند و مطلوب این است كه آگاهانه كنار بكشند و برای آینده برنامه‌ریزی داشته باشند.

من فكر می‌كنم با توجه به تجربه‌ای كه پشت سرگذاشته‌ایم و تصوری كه از این مجموعه و توانایی‌های آن وجود دارد،‌ اگر بخواهند در انتخابات شركت كنند باز هم به سبك و سیاق سابق شركت خواهند كرد. و همان طور كه تجربه كردیم مردم ممكن است كم كم به این نتیجه برسند كه پس اینها به چه درد می‌خورند. آیا ما تنها باید به خواست آنها به صحنه بیایم و رایی بدهیم و بعد هم هیچ اتفاقی نیفتد؟ در این صورت بحث انتخابات و شركت در انتخابات هم با خدشه مواجه می‌شود.

اصلاح‌طلبان امروز می‌گویند كه تداوم سیاست‌های دولت فعلی می‌تواند خطرناك باشد...
من با این دیدگاه كاملاً موافق هستم اما اگر هدف این است كه ‌اقای احمدی‌نژاد به عنوان منشأ ظاهری این سیاست‌ها انتخاب نشود، اتفاقاً به صحنه آوردن آقای خاتمی‌كمكی به این هدف نمی‌كند. آمدن خاتمی‌به دو دلیل، احتمال پیروزی ‌آقای احمدی‌نژاد را بیشتر می‌كند. دلیل اول اینكه با آمدن آقای خاتمی، اختلافات درونی جناح راست به شكل موقت برطرف خواهد شد و همه، حتی ناخواسته، پشت سر آقای احمدی‌نژاد بسیج می‌شوند و قدرت بسیج‌كنندگی احمدی‌نژاد در برابر خاتمی‌هم افزایش می‌یابد و این وضعیت می‌توانداحتمال شكست خاتمی‌و ابقای احمدی‌نژاد را افزایش ‌دهد. نكته دوم این است كه چرا حتما باید سیاست‌های فعلی با آمدن ‌آقای خاتمی‌تغییر كند، شاید كاندیداهای دیگر هم توانایی تغییر سیاست‌ها را داشته باشند.

تلقی این است كه شاید آن كاندیداها، تعیین صلاحیت نشوند.
اگر آنها قرار است ردصلاحیت شوند، آقای خاتمی‌هم با امكان رد صلاحیت مواجه است. به نظر من اكنون به طور كلی، زمان مساعدی برای طرح آرای اصلاح‌طلبانه نیست چراكه اگر دولت اصلاح‌طلب هم انتخاب شود و بر سر كار بیاید اولویت‌های اصلاح‌طلبانه نخواهد داشت و گرفتار بهبود وضعیت اقتصادی و اداری خواهد شد. چرا یك دولت اصلاح‌طلب باید آرمان‌های بهبوددموكراتیك خود را هزینه بهبود وضعیت اقتصادی و اداری‌ای كند كه لزوما هم در عمرش به نتیجه نخواهد رسید. هیچ اطمینانی نیست كه یك دولت بتواند اتفاقات و پیامدهای دوران آقای احمدی‌نژاد را در یك دوره 4 ساله رفع كند. اتفاقا اگر یك نیروی واسط سر كار بیاید و اوضاع را سامان ببخشد، مجال بیشتری برای انجام اصلاحات دموكراتیك ایجاد خواهد شد.

طبق تحلیل شما آیا اصلاح‌طلبان می‌توانند برای پیروزی یك كاندیدای دیگر همچون قالیباف یا لاریجانی، تلاش كنند و اصلا چنین تلاشی مفید است؟

لزومی‌به تلاش نیست، حتی گاهی به عدم تلاش نیاز داریم! همین كه خاتمی‌به میدان نیاید، در واقع آدم‌های دیگری در جناح راست یا میانه، مجال به میدان آمدن پیدا می‌كنند. وقتی خاتمی‌به میدان بیاید، جناح راست پشت سر آقای احمدی نژاد متحد می‌شود .با نیامدن خاتمی‌امكان مطرح شدن كاندیداهای دیگر جریان راست در مقابل احمدی‌نژاد وجود دارد. از طرف دیگر اصلاح‌طلبان نیازمند به دست آوردن ارزیابی مشخصی از پایگاه رای خود هستند. اكنون بسیاری از كسانی كه به عنوان آرای اصلاح‌طلب رویشان حساب می‌شود، انفعال سیاسی را ترجیح می‌دهند.

اصلاح‌طلبان در ارزیابی دوران ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد می‌گویند كه در این چهار سال كشور از جهات گوناگون ضرر دیده، پس وظیفه ایجاب می‌كند كه نگاه مسوولانه‌تری به انتخابات ریاست‌جمهوری داشته باشیم. آیا شما با این دیدگاه موافق هستید و نتیجه‌گیری آنها را قبول دارید؟آیا دوران احمدی ن‍ژاد دارای هیچ وجه مثبتی برای آینده اصلاحات در ایران نبوده است؟
به گمان من نمی‌توان در حال حاضر ارزیابی كاملاً دقیقی از این موضوع ارائه داد. حضور احمدی‌نژاد آرمان‌های اصلاح‌طلبانه را از برخی جهات به تعویق انداخته است. بد شدن وضعیت اقتصادی به لحاظ كلاسیك دموكراسی را به تعویق می‌اندازد چراكه اعضای طبقه متوسط كه بنا بر فرض حاملان دموكراسی هستند زندگی‌شان مضمحل می‌شود.

 

تورم به افزایش پوسیدگی اجتماعی كمك می‌كند، چراكه از نظر اخلاقی جامعه را فاسدتر می‌كند و جامعه تفرد بیشتری را تجربه خواهد كرد و همه در جزیره‌های خود علیه دیگری سنگر می‌گیرند. از این بابت حضور آقای احمدی‌نژاد دموكراسی را به تعویق انداخته است. مضمحل كردن وضعیت اداری هم این روند را تشدید كرده است و هر دولت دیگری كه بعد از ایشان سر كار بیاید زمان زیادی را باید صرف برگرداندن اوضاع به وضعیت سابق كند. اما از طرف دیگر، شاید حكومت احمدی‌نژاد دستاورد مثبتی هم برای ما داشته است. به این معنی كه بالاخره صلب‌ترین و افراطی‌ترین لایه‌های درون حاكمیت روی كار آمدند و دولت را در اختیار گرفتند و عملكرد ناموفق خود را نشان دادند.

 

شاید اكنون این فرصت فراهم شده باشد تا تفكرات جدید هم به صحنه بیایند و از این رهگذر حاكمیت فاصله خود را با مردم كم كند و فرصتی برای ائتلافی میان نیروهای درون حاكمیت و بیرون حاكمیت به وجود آید. گسست كامل اما وضعیت را به حالت انقلابی تبدیل می‌كند و وضعیت انقلابی لزوما به استقرار دموكراسی منجر نمی‌شود.ما برای استقرار دموكراسی نیازمند وجود رابطه‌ای میان نیروهای درون حاكمیت و بیرون حاكمیت هستیم تا هزینه‌های گذار به دموكراسی كاهش یابد و تثبیت آن از شانس بیشتری برخوردار باشد.

برخلاف نظر كاشی سیاست را باید منحل كرد
به رغمِ گفته دكتر كاشی من می‌خواهم سیاست را منحل كنم. معتقدم كه اكنون در موقعیتی قرار داریم كه با انحلال سیاست می‌توانیم به درك بهتری از مشكل برسیم. در این‌جا می‌خواهم سیاست را به لحاظ نظری منحل كنم. چون ما اكنون با یك نوع پارگی در عرصه سیاست مواجهیم، اما بخشی از این پارگی، ناشی از پوسیدگی لایه زیرین یا همان جامعه است.

میرسپاسی شرایط ایران را در نظر بگیرد
نظرگاه آقای میرسپاسی مبنی بر اینكه كار روشنفكران باید نتیجه عملی داشته باشد، نیازمند تامل بیشتر است. آمریكا با ایران فرق دارد. ردِ آگاهانه‌ سیاست و كناره‌گیری از آن هم نوعی عمل سیاسی است كه می‌تواند در یك متن اجتماعی – سیاسی مشخص استلزامات و پیامدهایی بیشتر از شركت در آن انتخابات معین داشته باشد.

با قادری درخصوص مناسكی شدن انتخابات موافقم
با حرف آقای دكتر قادری كه می‌گوید انتخابات در ایران تبدیل به مناسك شده موافق هستم. گویی غرض و هدفی از شركت در انتخابات وجود ندارد. گویی نفس شركت كردن در انتخابات اهمیت پیدا كرده است، درست مثل انجام دادن هر مناسك دیگری.

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)