مهدی یزدانی خرم :بابك احمدی از جمله تئوریسینهای ایرانی است كه سالهاست در حوزه روشنفكری و آرای مختلف وابسته به آن مینویسد و سخن میگوید. دو كتاب اخیر او یعنی «كار روشنفكری» و «رساله تاریخ» مباحثی را مطرح كردهاند كه درك آنها در فضای روشنفكری امروز ایران سرفصلهای قابل توجهی را میان میآورد. احمدی نسبت به وجوه متفاوت و متغیر مفهوم روشنفكری در دورههای مختلف ایدههای مخصوص خود را دارد كه گوشهای از آن را در پاسخهای كتبیاش به شهروند امروز مطرح كرده است.
آقای احمدی با توجه به این نكته كه روشنفكران موسوم به «ادبی» در چند دهه اخیر به عنوان الگوی كار روشنفكری مطرح بودهاند، آیا معتقد هستید كه محصول هنری- ادبی میتواند برای آفریننده آن كاركرد روشنفكرانه به وجود آورد؟
(آفرینش هنری در مجموع) در هر دوره تاریخی و هر مرحله تكامل سبك و بیان، فراتر از كنشهای فردی و به عنوان تولیدی اجتماعی منجر به گسترش و غنای انواع گفتمان هنری میشود. اگر بتوان نقش هر هنرمند را در این فراشد نشان داد این نتیجه ضمنی هم به دست میآید كه او موفق شده بخشی از كار روشنفكرانه را انجام دهد.
میگویم «بخشی از كار روشنفكری» زیرا گسترش افق هر گفتمان بخش مهمیاز این كار است اما تمام آن نیست. كمال كار روشنفكری جز بسط آن افق گفتمانی در گرو ایجاد ارتباط متقابل گفتمانهای گوناگون و نیز نمایش شبكههای تودرتوی قدرت اجتماعی (و نه فقط قدرت سیاسی) است. برخی از آثار هنری نه فقط نمایشگر بلكه راهگشای ارتباط گفتمانهای مختلف با هم میشوند. مواردی كه اثری هنری نمایانگر كاركرد شبكههای تودرتوی قدرت اجتماعی باشد هرچند كمیاب است اما نایاب نیست.
نقادی هنری در كل (و نقادی ادبی به طور خاص) بارها بیش از خود تولید هنری به سه جنبه تعریف من از كار روشنفكری نزدیك میشود. بنا به نمونههای فراوان میتوان ادعا كرد كه ناقدان هنری گفتمانهای هنری و نیز انواع گفتمانهای نقادانه را بسط میدهند، ارتباط گفتمانها (به ویژه در علوم انسانی و فلسفه) را ممكن میكنند و امكان كشف و نمایش كاركرد قدرت اجتماعی را فراهم میآورند. یك امتیاز بزرگ كار نقادانه این است كه با گوهر اصلی كار روشنفكری كه همانا نقادی و سنجشگری باشد یكی است. میتوان نشان داد كه نقادی هنری در ساختن «صورتبندی دانایی انتقادی» ارزشی برابر با روش نقادانه (زیر سئوال بردن پیشنهادهها و نمایش حدود كارآییها) در فلسفه و علم دارد.
در ایران بیش از آنكه با رفتارهای روشنفكری مستقل- مانند صادق هدایت- مواجهه بوده باشیم، پروسهای را درك كردهایم كه طی آن حركتهای روشنفكرانه اغلب شكلی جمعی داشتهاند كه چهره یا چهرههایی رأس هرم آن بودهاند و دیگران زیرسایه ایشان موضعگیریها و هدفگیریهای هدایت شده داشتهاند. این روند چرا در بیشتر دوران عمر روشنفكری ایران وجود داشته است؟
تاثیرگذاری متفكران اصیل و هنرمندان بزرگ بر دیگران (از جمله بر دیگر هنرمندان) امری انكارناشدنی است. اما میان تاثیرپذیری و بندگی فكری تفاوت زیادی هست. فقط در جوامع استبدادزدهای كه دربند سنتهای كهن از اندیشه نقادانه مدرن بیبهره ماندهاند و در آنها خلاقیتهای فردی همواره زاینده مخاطرات برای هنرمند و متفكر بودهاند، بنا به روحیه ارباب / بندگی یا مرید / مرادی، تاثیر گرفتن تا حد پیروی كوركورانه و محض كاهش مییابد و شكلی حقارتآمیز به خود میگیرد. به گمان من در فضای روشنفكری ایران سده بیستم استالینیسم هم نقش بزرگی در گسترش روحیه بردگی داشت. اما اجازه بدهید بحث را ریشهایتر پیش بكشیم.
به دنبال رونق جنبش رمانتیسیسم اروپایی در اوایل سده نوزدهم، نقش هنرمند (همراه با مفاهیمیچون الهام، نبوغ، شهود و غیره) تبدیل به مبنای مسلط زیباییشناسانه در بحث از مكتبهای هنری، تكامل سبكها و نوآوریهای هنری شد. در نقادی فرهنگی امروزی از این پدیده با عنوان «زیباییشناسی سوژه» یاد میكنند. مثالها در هنر سده بیستم هم كم نیستند: تاثیر آندره برتون بر جنبش سوررئالیسم، نقش پیكاسو و براك در نقاشی كوبیست، تاثیر كاندینسكی بر تحول نقاشی اكسپرسیونیستی به نقاشی ابستره، نقش شونبرگ در موسیقی آتنال و دوازده نتی را تایید زیباییشناسی سوژه دانستهاند.
در مقابل، ناقدان «زیباییشناسی سوژه» به درستی یادآور واقعیت تاریخی و جمعی تكامل شیوههای بیان، سبكها و اسلوبهای هنری و در یك كلام متذكر اقتدار گفتمانی شدهاند. آنها نشان دادهاند كه تحول بنیادین هنری برخلاف آنچه به ظاهر مینماید كار یك فرد، یك سوژه و یك نابغه نیست و نمیتواند باشد. البته كه نقش افراد در این تحول با هم برابر نیست، اما هیچ فردی یكتنه نمیتواند عهدهدار كل تكامل باشد. راست است كه هنر به طور معمول (جز در مواردی استثنایی) عرصه جلوه تواناییها و استعدادهای فردی است و نوآوری هنری نیز به آفرینندگی افراد وابسته است، اما این حكم راهنمای درك نقش افراد است نه توجیه منش پیامبرانه كار هنرمند یا توجیه رابطه مرید و مرادی.
این گفته پانوفسكی كه «هنر واپسین سنگر فردیّت است» به این معنا تعبیرشدنی است كه در فضای هستیشناسانه كار هنری ظهور چنان رابطههای اقتدارگرایانهای نابودكننده خلاقیتهای فردی است.
آن تحول بنیادین كه با شعر نو در فضای بیان ادبی ما پیش آمد، به صورت نمادین با نام نیمایوشیج گره خورد، وگرنه در عالم واقع ناشی از كوششهای فراوانی بود كه پیش از نیما و همزمان با او در جهت بیان مدرن ادبی و شعری پیش رفته بودند. كار نیما بزرگ بود اما فقط در متن تحول سبكشناسانهای ناگزیر و ضرورتی تاریخی معنا مییافت و ممكن میشد. این را هم به یاد داشته باشیم كه هر نوآوری هنری در طول زمان تبدیل به سنت میشود. اصطلاح ناسازهگون «سنت مدرن» بیان این واقعیت است.
اگر به این كلیشه كه «نیما پدر شعر نو است» دقت كنیم به شیوه لكان میتوانیم بگوییم كه نام پدر همان نهی پدر است و نیما كه برای نسل ما نافی تداوم بیان كهنه بود همزمان ناهی تجربههای معناگریز و شالودهشكن شاعرانی چون تندركیا هم بود. چنان كه امروز برخی از ناقدان (به گمان من كهنهگرا) به نام نیما یا شاملو كار شاعران مشهور به دهه هفتاد و شاعران جوان (معناگریزان) را نفی میكنند. این ناقدان كهنهگرا نافی گوهر رهاییبخش و نوجوی كارهای نیما و شاملو هستند. شاعران نوجوی معناگریز هم بنا به الگوی ادیپ عمل میكنند.
آقای احمدی بررسی مفهوم و جریانی بهنام «روشنفكری ادبی» در ایران بیانگر این نكته است كه ما بیش از آنكه «كار روشنفكری» را به مثابه امری فردی درك كرده باشیم، شاهد به وجود آمدن چارچوبی بودهایم كه از روشنفكری به مثابه امری اخلاقی دم زده است. آیا این نوع ارزشگذاری برای كار روشنفكری در ذهنیت مدرن جایگاهی دارد؟
در بحث از سویه یا منش اخلاقی كار روشنفكری منطقاً باید بپذیریم كه این سویه از منش انتقادی كار هنری ریشه میگیرد و با توجه به آن قابل درك و تبیین است. شاید خود هنرمند نوآور یا ناقد هنریای كه نوآوری كار او را توضیح میدهد یا تاویل میكند به این جنبه هیچ دقت و توجهای نداشته باشند، یا آن را دست كم بگیرند، اما در مدار ارتباطهای انسانی این جنبه اخلاقی ضرورت خود را نمایان میكند. اینجا مقصود من از اخلاق نیرویی نیست كه به گونهای یقینی، قطعی و نهایی میان نیك و بد تفاوت میگذارد بل خیلی ساده نیرویی است كه فهمیاز واقعیت را برای ما در موقعیتی خاص و مشخص دركی موجه، مشروع و پذیرفتنی مینمایاند.
بعضیها مثل امیل زولا از اثر هنری توصیفی دقیق و «علمی» از امر واقعی را توقع دارند، برخی هم مثل برشت از آن تاثیر دگرگونكنندهای را میطلبند، مثلاً انتظار دارند كه اثر هنری دركشان را از جهان و هستی عوض كند. بعضیها هم مثل پروست خود اثر هنری را همان دگرسانی عظیم میانگارند. همه اینها با همان گوهر نقادانه كار هنری سروكار دارند. نمایش امر واقعی بدون فاصله انتقادی از آن ممكن نیست. اینجا بیطرفی و رهایی از دیدگاه ارزشی و این جور چیزها معنا ندارند. اثر هنری را راهنمای دگرسانی معرفتی انگاشتن جز از راه نقد وضع موجود ممكن نیست و سرانجام نمیتوان اثر هنری را همان رویكرد دگرسان و عظیم دانست مگر این كه بر فاصله آن با وضعیت ناپسند و تحقیرآمیز زندگی هرروزه تاكید كرد.
در واقع، منش نقادانه كار و اثر هنری حلقه ارتباطیای است میان ذهنیت فرد هنرمند (كه ناشی از موقعیت ویژه هستی او و نپذیرفتن آن است) با درك دیگران از هستی اجتماعیشان كه گاه استوار بر نفی است و بیشتر استوار بر بیخبری، نیندیشیدن و پذیرش. در زمان دریافت اثر هنری اوّلی است كه برای دومیراهنما محسوب میشود اما در زمان آفرینش اثر، دومیاست كه برای اوّلی روشنگر و راهنما است، خواه هنرمند از این نكته باخبر باشد یا به آن اعتراف كند، خواه نه.
در سالهای اخیر و بعد از مرگ بسیاری از نمادینترین چهرههای روشنفكری ادبی ایران مانند احمدشاملو یا هوشنگ گلشیری، روندی به وجود آمده كه برخی از آن به عنوان بحران رهبری روشنفكری یاد میكنند.
اصولا تركیبی به نام رهبری روشنفكری و چنین نگاهی به آن را نمیتوان ارتجاعی دانست؟ یا آیا شما با این نكته كه ما كماكان نیازمند قهرمانهایی هستیم كه با رفتارهای شجاعانه بتوانند نوعی تلقی از روشنفكری به وجود بیاورند كه حماسی- عاطفی است موافقید؟
من معنای «بحران كار روشنفكری» و «بحران نقادی ادبی» را درك میكنم. كارآیی و توانایی هر دستگاه فكری و ایدئولوژیك محدود است و در برخورد با پدیدههای تازه یا حدود این كارآیی گسترش مییابد (كه البته نیازمند پیششرطها و بایستگیهای متعدد است) یا ثابت میماند. در حالت دوم معمولاً دستگاه فكری ناتوان از توضیح و تبیین دقیق و پذیرفتنی پدیدههای تازه میشود. اگر كسی این حالت را «بحران» بخواند نامگذاری دقیقی كرده است.
میتوان درك كرد كه در دورهای خاص (به دلایل فراوان فردی، حرفهای، سیاسی و...) ناقدان نتوانند كارهای اصلی خود را انجام دهند، مثلاً قادر به تبیین معناهای اثر، یا توضیح دلایل یا شیوههای تاثیرگذاری آن بر مخاطبان، یا تبیین خود شرایط تاریخی نباشند. در این موارد بحث از بحران كار فكری و نقادانه نه تنها درست كه ضروری است.
آنچه من نمیفهمم معنای «بحران رهبری روشنفكری» و «بحران رهبری نقادی ادبی» است. چون مفهوم رهبری در اندیشه انتقادی و كار روشنفكری (از جمله در نقد ادبی) بیمعنا است. كنش نقادانه در بنیاد خود استوار به بینش و بصیرت فردی است، بر اساس پیشفهمهای ناقد منجر به ارائه تاویل و تعبیر اثر میشود و بیان آن لزوماً منش سوبژكتیو (ذهنی و فردی) دارد. این همه نفی وجود رهبر به معنای تعیینكننده جهت حركت یا به معناهایی شبهنظامی نظیر فرمانده و تعیینكننده مسیر حركت هستند. نیاز متفكر و ناقد به كسب دانش امری انكارناپذیر است اما هرگز به معنای پیروی فكری یعنی پذیرش رهبری یك دانای خبره نیست. اگر این رابطه ارباب / بنده شكل بگیرد، خیلی ساده ما با فضای گفتمان انتقادی یا با منش نقادانه كار فكری بدرود گفتهایم.
اگر بحران رهبری را به معنای فقدان اصول راهنما یا بیخبری اندیشمندان و ناقدان از این اصول بدانیم (كه در این صورت نیز باید بپذیریم كه اصطلاح «بحران رهبری» نامناسب است و موجب گیجی و بدفهمیمیشود) بحث تازهای آغاز میشود. این اصول چه هستند و چه كسانی بنا به كدام خواست قدرت آنها را تنظیم و تدوین میكنند یا از ضرورتشان دفاع میكنند و فقدانشان را بحرانی در اندیشه و فرهنگ مینامند. شما میپرسید كه آیا اعتقاد به ضرورت وجود رهبری روشنفكری ارتجاعی است یا نه. من میگویم بیشك استبدادی است و از این رهگذر واپسگرایانه است.
من از شنیدن بحران رهبری روشنفكری و بحران رهبری نقد ادبی یاد نظر مشهور تروتسكی درباره بحران رهبری پرولتاریا میافتم. آن نظر بیان نگرش سرآمدگرا و ارادهگرایانهای بود كه با ستایش از فرمانده و راهنما چشم بر كاستی شرایط تاریخی عینی میبست و همه چیز را به كاستی عنصر ذهنی كاهش میداد و در توضیح دلایل عینی كمبودهای ذهنی هم درمیماند. تمام این نواقص در اصطلاح «بحران رهبری نقد ادبی» هم به چشم میآید. مشكل ما در كار خرد و گفتمان نقادانه این نیست كه مقام یا مقاماتی رهبری درست جریان را در دست ندارند، مشكل ما این است كه هنوز شماری از «متفكران» و «ناقدان» پیشرفت كار خود را نیازمند به وجود چنان مقاماتی میدانند.
اگر در زندگی امروزی ما فقط یك جا هنوز آزادی و فردیّت معنایی داشته باشد در قلمرو هنر و نیز نقادی هنری است. اینجا است كه از شرّ كمیته مركزی، فرماندهان، استراتژیستها، راهنمایان، آموزگاران و كسانی كه خودشان به خود مقام استادی دادهاند خلاص هستیم. اینجا است كه میسازیم و از كارهای دیگران انتقاد میكنیم و به نقد دیگران از ساختههای خودمان توجه میكنیم و از عمل، و در عمل، میآموزیم.