چه كسی پرفروش‌ است؟ -6

مرثیه‌ای برای یك راوی

درباره رمان «كافه ‌پیانو» نوشته فرهاد جعفری

 

مرضیه رسولی : “... اگر راوی پرگوست، اگر خیالپرداز است، اگر گاهی ضدزن به نظر می‌رسد، اگر خیلی از خودش متشكر است، اگر دروغ می‌گوید یا هر عیب و ایراد دیگری دارد، به خودش مربوط است. اگر یك‌وقت دیدیدش، امر به معروف و نهی از منكرش كنید. من هم اگر دیدمش، این را بهش خواهم گفت كه یك عده‌ای نظرشان در مورد تو این است كه خیلی پرحرفی و گاهی چیزی را دو سه بار تكرار می‌كنی... “ ( از گفت و گو با فرهاد جعفری،‌ روزنامه كارگزاران، شماره 525”)

وقتی خبرنگار گاردین از ژولیت بینوش پرسید كه چه خصلتی در خود می‌بینید كه به نظرتان تأسف‌آور است، او جواب داد: “وقتی خودم را در حال قضاوت ببینم.” راوی كافه‌ پیانو هم چنین خصلتی دارد. دائم در حال قضاوت همه چیز و همه كس است و بی‌منطق بد می‌گوید و دشنام می‌دهد.
راوی وظیفه بزرگی به دوش دارد كه باید از عهده آن بربیاید. باید از یك داستان كوتاه یك رمان بسازد و همه این كار را هم یك تنه انجام بدهد و پای همه چیزش هم بایستد. هیچ كس هوایش را ندارد حتی كسی كه او را خلق كرده و به زور زن و بچه خودش را، شغل و دوستان خودش را به او چپانده است. همه اینها به راوی مربوط است نه هیچ كس دیگری.

 

او مثل كارگردانی كه قرار است فیلمی‌مستقل بسازد اما یك‌دفعه تهیه كننده می‌آید و می‌گوید كه یا باید از این دونفر (پری سیما و گل گیسو) در فیلم استفاده كنی و نقش خوبی بهشان بدهی یا دور مرا خط بكشی و دنبال تهیه كننده دیگری بگردی. یا به راوی مربوط است كه وقتی دارد قصه‌ای را به صورت توالی تاریخی تعریف می‌كند،‌ یك‌دفعه اسم صفورا از دهانش می‌پرد، در حالی كه صفورا قرار است چندفصل بعدتر وارد كافه شود.

شاید اگر راوی كافه پیانو را به حال خودش می‌گذاشتند شغلش را به عنوان كافه‌دار دوست داشت و این قدر مجبور نبود خجالت بكشد كه چرا به جای اینكه مغز دیگران را از چیزهای جورواجوری كه بلد است پر كند، حالا باید مرتب قهوه و چیپس و پنیر توی شكمشان بریزد. شاید به جای اینكه بیاید و از فیلم‌هایی كه دیده،‌ كتاب‌هایی كه خوانده و مارك‌هایی كه می‌شناسد با شما حرف بزند،‌ می‌آمد و برایتان تعریف می‌كرد كه سس تركیبی چیپس و پنیر آقای باربد كه عطر و طعم بی‌نظیری دارد را چطور درست كرده است و از كافه‌داری فقط تی كشیدن، چیپس و پنیر درست كردن و بخار به قهوه دادن و كف روی كاپوچینو ریختن را بلد نبود.

 

شاید این‌قدر خودشیفته نبود كه فكر كند همه از خدایشان است كه او برود بنشیند سرمیزشان و شروع كند به حرف زدن. یا دیگر مجبور نبود این وظیفه بزرگ را به دوش بكشد كه از همه چیز طوری برایتان بگوید كه انگار كشف خودش است. انگار مجبورش كرده‌اند جوری همه چیز را كش ‌دهد كه بعضی وقت‌ها خداخدا كنید كه كاش چشمش مثلاً به كف‌گیری كه توی آب‌چكان است نیفتد تا بخواهد درباره آن هم چیزی سر هم كند و همین‌طور كه دارد از جزئیات و نظر خودش درباره كف‌گیر برایتان می‌گوید، یواشكی نگاهی به صفحات كتابی كه حجیم كردنش را به او سپرده‌اند بیندازد كه ببیند خوب به صفحاتش اضافه شده یا نه. كه اگر اضافه نشده بود،‌ آدم‌هایی را از خالقش قرض بگیرد و وارد كافه كند و درباره هركدامشان قصه بی‌ربطی بسازد كه معلوم نیست باید كجای كافه بنشینند.

 

آدم‌هایی كه می‌شود پس و پیششان كرد و از كافه بیرونشان گذاشت بدون اینكه اتفاقی بیفتد و به كسی بربخورد. شاید هم گفتن از همه اینها، فرار از پرداختن به جزئیات درباره همسر و دختری باشد كه به او تحمیل شده‌اند. زنی كه چیز زیادی از او نمی‌دانیم و معلوم نیست كه چرا بلد نیست روی پای خودش بایستد و فكر می‌كند كه “زنا باید یه چیزی داشته باشن تا بهش تكیه بدن. وگرنه خیلی زود منحرف می‌شن.”
برای همه اینها، راوی آدمی‌است كه باید برای او دل سوزاند. او كه انگار حوصله‌اش از این نوع روایت كردن سر رفته، كم كم كسی را وارد كافه‌اش می‌كند كه قرار است حضورش دنباله‌دار باشد، بخشی از تنهایی او را پركند و نقشش هرچه می‌گذرد پررنگ‌تر شود. شاید برای همین است كه در فصل سوم ناخودآگاه یا شاید هم خودآگاه اسم او را به زبان می‌آورد. همان كسی كه اسمش صفوراست. اما یك دفعه زنی كه به او تحمیل شده شاكی می‌شود و بازخواستش می‌كند كه صفورا كیست و نكند كه واقعی است.

 

چرا كه نقش مقابل راوی فقط باید پری سیما باشد و بنا نبوده كنار او كس دیگری بدرخشد. قرار نیست كه راوی، نویسنده و زنش را دور بزند. قرار است؟‌ برای همین است كه صفورا می‌آید، پرفورمنسش را اجرا می‌كند و می‌خواهد در كافه ماندگار شود اما راوی از ترس پری‌سیما برمی‌دارد او را با پاك‌كن پاك می‌كند و صفورا به شخصیت نصفه‌ نیمه‌ای تبدیل می‌شود كه اگر كامل بود دردسر راوی هم كمتر می‌شد و باری از روی دوش او برداشته می‌شد و می‌توانست قصه‌ای داشته باشد كه برای بقیه تعریف كند. 

شما كدام راوی رمانی را دیده‌اید كه این‌قدر كارش سخت باشد؟ راوی‌ای كه قرار است خودش باشد و شخصیتی واقعی در بیرون نداشته باشد اما چه كند كه اسمش فرهاد است و می‌مانید كه چطور همان اول، توی ورودی كافه خودش را نقض می‌كند: “هیچ وقت خدا یك چیز واقعی را، حالا هرچه كه می‌خواهد باشد، پشت یك ظاهر دروغین پنهان نكرده‌ام و یعنی یاد نگرفته‌ام عكس چیزی باشم كه هستم. . . “

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)