سخن مترجم: در طول دو دهه اخیر هر گاه كه در گوشهای از دنیا درگیری و تنشی پیش آمده، تحلیلگران اول از همه دستی به سر و روی مقاله و كتاب مشهور فرانسیس فوكویا كشیدهاند و نوازشش كردهاند؛ آنها مناقشات دنیای امروز را تكذیبیه كتاب همیشه بد فهمیده شده “پایان تاریخ و آخرین انسان” میدانند.آنها میگویند “ببینید! تاریخ به پایان نرسیده!” و به حملات یازدهم سپتامبر یا همین جنگ اخیر روسیه و گرجستان اشاره میكنند. باید بپذیریم شمار زیادی از این تحلیلگران كتاب فوكویاما را نخواندهاند و حواسشان نیست كه او از كلمه “تاریخ” استفاده خاصی میكند – History با H بزرگ. منظور فوكویاما از این تاریخ همان است كه ماركس بیان كرده:روند تغییر دیالكتیكی و دگرگونی كامل در ایدههای بشر و روندهای اقتصادی.
از دید ماركس البته كمونیسم را پایان منطقی این روند در حوزه ایدئولوژیك عنوان كرده بود، اما فوكویاما “جهانی شدن دموكراسی لیبرال غربی را به عنوان آخرین فرم دولت بشری” در بلندمدت پیشبینی كرده بود. او هیچ وقت نگفته بود كه در چند روز آینده همه تفنگها را زمین میگذارند و آب نبات چوبی میمكند. فوكویاما در مصاحبهای كه در آخرین شماره نشریه فارن پالیسی منتشر شده گفت: “كلمه “تاریخ” را خیلیها بد فهمیدند... مردم فكر میكردند من میگویم بعد از جنگ سرد قرار نیست چیزی رخ دهد.” فوكویاما، استاد دانشگاه جان هاپكینز، هفته پیش یادداشتی جذاب در ضمیمه روز یكشنبه واشنگتن پست نوشت و نگاه ناظران و تحلیلگران را به تنش اخیر میان روسیه و گرجستان و پیشبینیهای آنان درباره قدرتگیری دولتهای مستبد را به چالش كشید. فوكویاما هنوز هم معتقد است دموكراسی و سرمایهداری رقیب واقعی ندارند.
آیا وارد عصر دولتهای استبدادی میشویم؟ بعد از حمله تحقیرآمیز روسیه به گرجستان شمار زیادی از تحلیلها چنین سمت و سویی گرفتهاند. اشغال گرجستان بدون شك نشانه ورود به مرحلهای جدید در سیاست جهانی بود، اما اشتباه است كه فكر كنیم آینده به ولادیمیر پوتین، مرد قدرتمند روسیه و رفقای مستبدش تعلق دارد.
تلاشهای اخیر تحلیلگران برای تشخیص شكل دنیا پس از حمله روسیه برایم جالب است، چرا كه در سال 1989 با انتشار یادداشتی تاكید كردم كه ایدههای لیبرال بدون شك در پایان جنگ سرد پیروز شدهاند. اما امروز سلطه آمریكا بر سیستم جهان در حال افول است، روسیه و چین الگوهای خودشان را ترویج میكنند و به دیگران نشان میدهند كه تركیب استبداد و مدرنیته امكانپذیر است و این چالشی جدی برای لیبرال دموكراسی به حساب میآید. روسیه و چین مقلدان فراوانی دارند. ژنرال پرویز مشرف، متحد آمریكا، بالاخره دو هفته پیش پذیرفت كه از ریاستجمهوری پاكستان استعفا دهد و دیكتاتوریای كه از سال 1999 برقرار شده بود خاتمه یافت؛ اما در زیمبابوه، رابرت موگابه نپذیرفت كه بعد از باخت در انتخابات از صحنه سیاسی كنار رود.
در آمریكای لاتین هم روسای جمهور انتخابی و البته پوپولیستی نظیر هوگو چاوز، در ونزوئلا، آزادی را آرام آرام میپوسانند. تعداد زیادی از تحلیلگران هم معتقدند كه ما شاهد بازگشت جنگ سرد، بازگشت تاریخ، و دست كم بازگشت به جهان قرن نوزدهمیدرگیری قدرتهای بزرگ هستیم.
اما زیاد تند نرویم. ما بدون شك وارد آن دنیایی میشویم كه فرید زكریا آن را به درستی “پسا آمریكایی” نامیده است. اما با اینكه پهلوان پنبهها همچنان در جهان جولان میدهد، دموكراسی و سرمایهداری همچنان هیچ رقیب جدیای ندارند.
قیاسهای سادهانگارانه دوره كنونی با قرنها و دهههای گذشته دو اشكال دارد: اول اینكه متضمن نگاهی كارتونی به روابط بینالمللی است و دوم آنها “رژیم استبدادی” را شكل كاملا مشخصی از حكومت تعریف میكنند كه در حوزه بینالمللی هم رفتاری تهاجمی دارد، در داخل از شهروندانش سوءاستفاده میكند و برای نظم جهانی خطرناك است. اما در واقع دولتهای استبدادی این روزها شباهتهای اندكی با هم دارند و شاید مهمترین دلیل نزدیكی آنها نبود نهادهای دموكراتیك باشد. تعداد اندكی از آنها به ایدئولوژیهایی باور دارند كه هدفشان سلطه بر سیستم جهانی است و هیچ كدام از آنها رویای سرنگونی سیستم اقتصاد جهانی شده را در سر نمیپرورانند.
اگر میخواهیم دنیا را بهتر بشناسیم باید میان گونههای متفاوت دولتهای استبدادی تفاوتهای مشخصی را قائل شویم. اول اینكه بعضی از آنها قدرتمند و منسجم هستند و تعدادی از آنها ناكارآمد، ضعیف و فاسد به حساب میآیند. مشرف توانست یك دهه بر پاكستان حكم براند تنها به این دلیل كه ارتش از او حمایت میكرد و در همین حال قدرتمندترین نهاد این كشور نه چندان قدرتمند به حساب میآمد. در زیمبابوه اوضاع حتی بدتر است و موگابه در طول سالهای اخیر كشور را به سمت سقوط اقتصادی رهنمون كرده است. دولتهای مستبد ضعیف مانند زیمبابوه میتوانند با تولید جماعتی به نام پناهنده، همسایهها را در معرض تهدیدی جدی قرار دهند.
دولتهای استبدادی نو از لحاظ ایده و ایدئولوژی به شدت فقیر به حساب میآیند. آلمان نازی، اتحاد جماهیر شوروی و چین مائو به شدت خطرناك بودند چرا كه بر پایه ایدههایی قدرتمند با رویكردی جهانی بنا شده بودند و به همین خاطر بود كه میتوانستیم رد تفكرات و سلاحهای روسی را در نیكاراگوئه و آنگولا پیدا كنیم. این گونه از دیكتاتوریهای ایدئولوژیك دیگر در صحنه جهانی جایی ندارند و با وجود پیشرفتهای اخیر دولتهای مستبد، لیبرال دموكراسی همچنان قدرتمندترین و جذابترین ایده حكومتداری به حساب میآید. اكثر مستبدها، از پوتین گرفته تا چاوز تلاش میكنند در ظاهر تشریفات دموكراتیك را رعایت كنند. در این میان حتی هو جین تائوی چینی هم وادار میشود در پیش از افتتاح المپیك پكن از دموكراسی حرف بزند. و مشرف هم با استعفا برای گریز از استیضاح نشان داد كه تا اندازهای به دموكراسی پایبند است.
مستبدان عصر جدید در برابر دموكراسی سر خم میكنند و در برابر سرمایهداری زانو میزنند. بسیار دشوار است كه آغاز یك جنگ سرد را تجربه كنیم آن هم زمانی كه روسیه و چین شادمانه نیمه سرمایهدارانه شراكت دموكراسی-كاپیتالیسم را پذیرفتهاند. (مائو و استالین اما سیاستهای ویرانگر اقتصادی را پیش گرفته بودند.) رهبری حزب كمونیست چین دریافته كه مشروعیتاش به تداوم رشد فوقالعادهاش بستگی دارد. در روسیه ماجرا كمیشخصیتر است: پوتین و بخش اعظم قشر نخبه روسیه از كنترل منابع طبیعی این كشور به شدت سود میبرند، پس نمیتوانند كاپیتالیسم را رها كنند. تنها رقیب دموكراسی در قلمرو ایدهها اسلامگرایی تندرو است و ایران الگوی چنین روندی به حساب میآید. افراطگرایی سنی اما در طول سالهای اخیر كم قدرت شده و آنها هیچگاه نتوانستهاند مانند شیعیان یك كشور را در دست بگیرند.
روسیه و چین در غیاب ایدههای بزرگ به كمك ملیگرایی پیش میروند و این روند در هر دو كشور متفاوت است. روسیه، متاسفانه، بر گونهای از هویت ملی تاكید میكند كه با آزادی كشورهای همسایه ناسازگار است. من میترسم كه گرجستان آخرین جمهوری شوروی سابق نباشد كه از غرور زخم خورده روسها ضربه میخورد. با این همه باید بپذیرند كه روسیه هنوز به شدت با اتحاد جماهیر شوروی متفاوت است. پوتین را تزار عصر جدید خواندهاند، اما این اسم بیشتر برازنده هیلتر یا استالین است. ناسیونالیسم چینی پیچیدهتر از مدل روسی است.
چینی از جهان احترام میخواهد چرا كه در طول یك نسل میلیونها نفر از شهروندانش را از فقر نجات داده است. ما هنوز دقیقا نمیدانیم كه این حس غرور ملی سیاست خارجی این كشور را به كدام سمت میكشاند. به جز ماجرای تایوان، چینیها بر خلاف روسها زیاد نگران اقدامات غرب و نزدیك شدن آنها به مرزهایشان نیستند. مشكل چین امروز، بر خلاف عصر امپراتوریاش، این است كه درك درستی از موقعیت خود در جهان ندارند. تعداد زیادی از كشورهای در حال توسعه مدل چینی را، دولت استبدادی به همراه اقتصاد بازار، ترجیح میدهند؛ در این مدل سیاستمداران تجارت میكنند و پول در میآورند و كسی هم در مورد دموكراسی یا حقوق بشر حرفی نمیزند. فراموش نكنیم رشد بیشتر به قدرت حاكمان و جغرافیای یك كشور مربوط است تا وجود نهادهای دموكراتیك. اما مدل چینی تنها در بخشهایی از آسیای شرقی جواب میدهد كه با چینیها ارزشهای مشترك فرهنگی دارند.
در چین قدیم بر حاكمان نظارت نمیشد، اما آنها طوری پرورش مییافتند كه خود را در قبال ملت پاسخگو حس میكردند. این میراث در ذهن رهبران مدرن چینی هم رسوخ كرده است و در بنیانگذاران ژاپن نوین هم وجود داشت. چنین روشی اما در آفریقا، آمریكای لاتین و خاورمیانه جواب نمیدهد، چرا كه مستبدان در این مناطق دارای روحیه اجتماعی نیستند. آفریقای معاصر رهبران دزد، آدمكش یا فاسد بسیار به خود دیده است و واقعا نمیتوانیم آنها را با سران چین مقایسه كنیم. سیستم چینی هیچگاه رقیب ایدههای نو و زنده لیبرال دموكراسی نبوده است.
به همین دلایل است كه جهان ما امنتر و خطرناكتر از قبل شده است. امنتر شده چرا كه منافع اقتصادی قدرتهای بزرگ آنچنان در هم تنیده شده كه انگار همه روی یك قایق نشستهاند. اما وضع خطرناكتر شده چرا كه مستبدهای سرمایهدار میتوانند از مستبدهای كمونیست ثروتمندتر و قدرتمندتر شوند.
دیكتاتوریهای توتالیتر قرن بیستم باعث شد كه میان دولتهای دموكراتیك و مستبد تفاوتی بزرگ قائل شویم. ما نباید فراموش كنیم كه نه همه دموكراسیها با هم منافع مشتركی دارند (نمونهاش تنش آمریكا و اروپا بر سر عراق) و نه دولتهای استبدادی سر موضوعات مختلف اتفاق نظر دارند. به علاوه صرف استبدادی بودن یك رژیم باعث پیشبینی رفتارهای بینالمللیاش نمیشود. ما باید مستبدان جهان را بهتر درك كنیم و البته حتی در این دنیای “پسا آمریكایی” هم نسبت به قدرت دموكراسی و سرمایهداری تردیدی به خود راه ندهیم.