سرگه بارسقیان: «این شاه دیگر آن شاه سابق نبود.» احسان نراقی شاه مغرور سال 1354 را در نشست رامسر با شاه اول مهر 1357 در كاخ سعدآباد مقایسه میكند؛ این چیزی است كه نراقی در اولین دیدارش با شاه در كتابش “از كاخ شاه تا زندان اوین” نوشت: «در برابر من مردی ایستاده بود كه وقایع اخیر او را بهشدت دگرگون ساخته بود،به طوری كه دیگر از آن حس اعتماد به نفسی كه قبلا به هنگام حضور در گردهماییهای كارشناسانه، كه چند مرتبهای در آنها شركت كرده بودم نشان میداد، خبری نبود.»
نراقی كه با معرفی و وساطت فرح در روزهای آشوب زده به اندرونی شاه راه یافت و حتی بیاعتمادی ساواك به او در مقام مدیر موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی نتوانسته بود محمدرضا پهلوی را از مشورت با او باز دارد، میگوید: «شاه فرق كرده بود؛ غرورش فروكش كرده بود،من به راحتی با او مجادله میكردم.حرفهایی میزدم كه گرچه خوشش نمیآمد اما مخالفتی هم با آن نمیكرد.» نراقی خاطرات خود از اولین برخوردهایش با شاه در جلسات محدود كارشناسی نقل میكند كه وقتی حرفهایی زد كه به مذاق شاه خوش نیامد شاه بدون اینكه پاسخی بدهد جلسه را ترك میكرد و اداره آن را به امیرعباس هویدا نخست وزیرش میسپرد.
اما چه شد كه شاه چنین به هم ریخت، آن هم زمانی كه هنوز از فراز هلیكوپتر، جمعیت تظاهركنندگان در روز عید فطر سال 57 را ندیده بود كه باور كند مردم شعار میدهند «مرگ بر شاه»؟آیا بیماریاش او را از پا انداخته و مایوسش كرده بود؟ یا مرگ امیر اسدالله علم یا بدبینی به خارجیها و تشبیه خود با پدرش كه قدرتهای غربی تخت سلطنت را از زیر پایش كشیدند؟ نراقی در پاسخ میگوید: «بیماریاش را فقط فرح و دكتر ایادی پزشك شاه میدانستند؛ او هم اگر بویی برده بود گمان نمیكرد بیماریاش مهلك باشد، كسی هم به او نگفته بود كه سرطان دارد.پس از انقلاب و خروجش از كشور بود كه فهمید بیماریاش تا چه حد جدی است.»
نراقی در این گفتوگو از 20 روز هراسآور برای دربار میگوید؛20 روزی كه شاه پیام تبریكی به جیمی كارتر رئیس جمهور منتخب ایالات متحده نوشته بود و پاسخی نمیآمد و همان بود كه دل شاه را خالی كرد:«رفتار كارتر در تغییر روحیه شاه تاثیر زیادی داشت.وقتی به كارتر تلگراف تبریك زد،20 روز گذشت تا رئیس جمهور دموكرات آمریكا جواب داد.كاخ نیاوران در نگرانی بسر میبرد.همان هفته اول كه جواب كارتر نیامد دیگ انتظار جوشید.در همان بحبوجه انقلاب از شاه پرسیدم نظر آمریكاییها درباره شما چیست؟ شاه گفت آمریكاییها یكسال است كه میخواهند ما نباشیم.
گفتم چرا این را به مردم نمیگوئید؟گفت هر حرفی را نمیتوان به مردم زد.پس از انتخاب كارتر برایش مسجل شده بود كه كاخ سفید او را بر نمیتابد.»شاه میپنداشت قربانی توطئه قدرتهای بزرگ شده؛ همان سرنوشتی كه پدر به آن مبتلا گشت و حال گریبان پسر را گرفته است نراقی جایی در كتاب “از كاخ شاه تا زندان اوین” به نقل از شاه مینویسد:«از دست این سیاستمداران غربی!انسان هیچ وقت نمیفهمد كه آنها چكار میكنند؟»
توهم توطئه
«به هویدا گفتم امیر عباس! ریاست اداره جوانان یونسكو به من پیشنهاد شده؛ساواك هم مرتب علیه من گزارش میدهد،به اعلیحضرت اطلاع بده كه میخواهم بروم.هویدا عادت داشت هر موقع میخواست حرفی را بزند كه در خفا بماند میرفت كنار پنجره؛ آنجا ایستاد و گفت من نمیتوانم به اعلیحضرت بگویم؛ چون فكر میكند من خواستم تو را بفرستم تا از آنجا با هم علیه او توطئه كنیم.» نراقی این را شاهدی میآورد بر توهم توطئهای كه شاه درگیرش بود و میگوید: «شاه هیچ حركتی را طبیعی نمیدانست.این را مشاورین ماسون مسلك در ذهنش كرده بودند؛ سر كلاف هر مخالفت داخلی را هم دست خارجیها میدانست.»
بیماری بدبینی شاه چنان پیشرفته بود كه حتی معتقد بود مصدق را هم انگلیسیها آوردهاند و با شنیدن نام مصدق برآشفته و مشوش میشد.نه فقط مصدق، كه گفتهاند قوامالسلطنه و رزم آرا هم از گزند بدگمانیهای شاه مصون نبودند. نویسنده “از كاخ شاه تا زندان اوین” مجادلاتی در این باره با شاه داشته، میگوید: «مصدق و قوام را از خودش پایینتر فرض میكرد.عقده حقارت داشت. دائما آنها را تحقیر میكرد.البته چند سالی كه هویدا نخست وزیر بود، خیال شاه هم راحت شد.به هویدا كمتر سوءظن داشت و او توانسته بود نوعی اعتماد در شاه بوجود آورد.شاه میدانست هویدا اهل ارتباط با خارجیها نیست، در حالی كه جذابیت و محبوبیت دكتر علی امینی در بین خارجیان برای شاه كابوس بود. هویدا مواظب بود هیچ احساس شكی بوجود نیاورد.»نراقی بر این حس برخاسته از عقده حقارت،نوعی خودبزرگ بینی ناشی از تبختر را هم میافزاید: «وقتی مقالات روزنامههای خارجی را میخواند بر سر وزرا میزد كه شما فلان مقاله را خواندهاید یا نه؟ سعی داشت خودش را نسبت به اطرافیانش در تراز بالاتری بگنجاند.
آمریكاییها هم بر باد غرورش دمیده بودند. اسدالله علم در خاطراتش نوشته راكفلر گفته بود شاه ایران را باید دو سالی به آمریكا ببریم تا به ما مملكتداری بیاموزد.تملق اطرافیانش هم بر این غرور كذب و ویرانگرش افزوده بود.»
نیمه دیگر
«شاه خصوصیاتی كه مایل بود داشته باشد را در اشرف میدید.» نراقی درباره این برداشتش از شاه توضیح میدهد:«شاه كمبود شخصیت داشت.اشرف و محمدرضا پهلوی دوقلو و به هم نزدیك بودند. اشرف زن سرسختی بود و جرات داشت؛ برخلاف ضعف شاه. شاه هم از اشرف خیلی حساب میبرد؛هوشنگ رام تعریف كرده كه سفیر آمریكا به او گفته تاجران آمریكایی كه به ایران میآیند سراغ پرنسس 20 درصدی را میگیرند،چون اشرف 20 درصد حقالزحمه میگرفت و كارشان را راه میانداخت. رام گفت من متاثر شدم و به شاه گفتم: قربان سفیر آمریكا چنین حرفی میزند. شاه گفت: خوب است شما این حرف را به اشرف بگوئید.خودش جرات نداشت به خواهرش بگوید.این بیشتر به خاطر خدمتی بود كه اشرف در سالهای اول سلطنت به برادرش كرده بود؛سالهایی كه شاه در مقابل مجلس چهاردهم بود با شخصیتهای سرسخت و با تجربهای مثل دكتر مصدق و قوام السلطنه.اشرف در سالهای نخست با چهرههای كهنه كار سیاسی، نشست و برخاست میكرد و ضعف شاه پوشیده میشد.»
روابط شاه و فرح
فرح دیبا در سال 54 نائب السلطنه شد، اما تا سال 56 نتوانست نقش قابل توجهی ایفا كند و پس از آن بود كه در بحرانها نقش آفرین شد و حتی دیدارهایی نیز با اعضای جبهه ملی داشت.نراقی كه پیوند نسبی نیز با فرح دارد،از ملكه دربار پهلوی میگوید:«فرح با بقیه اعضای دربار فرق داشت،اهل معامله نبود،هر جا میرفت آثار فرهنگی آنجا را قدر میدانست.یك بار دیدم هویدا جلیقهای پوشیده عین جنس پارچه دامن فرح؛گفتم امیر عباس!چطور جلیقهای شبیه دامن فرح پوشیدی؟گفت قرار گذاشتیم او لباسهای محلی را به من هم بدهد تا من هم بپوشم؛این هم جلیقه بلوچی است،از آنجا آورده و پارچهای هم به من داده.فرح روحیه درباری نداشت؛پیش از ازدواج با شاه دختر ساده و تحصیلكردهای بود كه روحیهاش را بعدا هم حفظ كرد.»
زندگی زناشویی شاه و فرح به روایت نراقی چنین بود:«فرح، شاه را دوست داشت و در عشقش به شاه، صادق بود.شاه احساسات فرح را نداشت، اما برای او احترام قائل بود و ذوق هنری و فرهنگی فرح را ارج میگذاشت.»نراقی درباره روابط شاه با زنهای دیگر و تاثیر آن بر روابط زناشویی شاه و فرح میگوید: «فرح از روابط پنهانی شاه اطلاع داشت؛ منتهی تا به ارتباط طولانی منجر نمیشد عكسالعملی نشان نمیداد. اما روابط شاه با دختری به اسم “طلا”او را خیلی ناراحت كرده بود.» شطینتهای جنسی شاه هم جنس ایرانی داشت و هم اروپایی؛چنانكه امیر اسدالله علم در یادداشتهایش به دختران زیباروی فرنگی اشاره میكند كه شاه ساعاتی با آنها خوش میگذراند؛اما روایتی دیگر هم هست كه نراقی نقل میكند:«شاه بیشتر با این دخترها حرف میزد.خیلی كم بحث همخوابگی با آنها پیش میآمد؛این دخترها اغلب پای درددل شاه مینشستند و شاه هم بهخاطر اینكه آنها با ایران آشنا نبودند و مطمئن بود حرفهایش در جایی درز نمیكند با آنها حرف میزد.آنها برای شاه محرمتر بودند.»
خب این اعتماد به زنان فرنگی چگونه با دیده ظنین شاه به غرب مطابقت میكرد؟شاه نمیترسید كه شاید یكی از آن مهمانان فرنگی عامل اطلاعاتی- جاسوسی غرب باشند و چطور سفره دلش را برای آنها باز میكرد؟پاسخ میدهد:«نه؛ نگران این چیزها نبود.آن دخترها را در سطحی نمیدید كه اطلاعات رد و بدل كنند.برایش سطح بازی فراتر از اینها بود.»
بینیازی از خبر
اما گویی از منظر سیاسی شاه و فرح تفاوتهای جدیتری با هم داشتند:«شاه خودش را نیازمند كسب خبر نمیدانست. همه از روحیه شاه خبر داشتند و چیزهایی به او میگفتند كه میخواست بشنود.همان نقلی كه گفته شده فرق شاه و پدرش این بود كه كسی نمیتوانست به رضاشاه دروغ بگوید،اما كسی نمیتوانست به پسرش راست بگوید. فرح با اقشار مختلفی در تماس بود.فرح میگفت: “خیال میكنید من اخبار را از شما میگیرم.من خدمتگزار شخصی دارم كه جنوب شهر زندگی میكند، صبح به صبح میآید و اخبار جنوب شهر را برایم تعریف میكند،من از شما مطلعترم. “فرح زودتر از شاه بوی انقلاب را استشمام كرد. او میخواست جلوی بحران را بگیرد. فرح موجب شد كه بختیار را پیش شاه ببرند و به او پیشنهاد نخست وزیری بدهند.اما شاه اطلاعی از آنچه در اطرافش میگذشت نداشت.»
در “از كاخ شاه تا زندان اوین”نقل شده كه نراقی در اولین دیدارش با شاه فیش حقوقی رانندهاش را، كه یكی از كاركنان وزارت آموزش عالی بود به شاه نشان میدهد كه راننده به او داده بود كه بپرسد: “آیا فكر میكنید اعلیحضرت میداند كه من پس از بیست سال خدمت 1500 تومان حقوق میگیرم؟”در آنجا نوشته شده، واضح بود كه شاه هیچ وقت فیش حقوق ندیده بود كه نراقی به او میگوید با این مبلغ حتی نمیتوان دو اتاق در محلات جنوب شهر اجاره كرد.نراقی سپس میگوید: «وقتی فیش حقوقی را دید نمیدانست بگوید زیاد است یا كم؛ از قیمتها تصوری نداشت.»
با این حال نراقی ناراحتی شاه از قطع مكرر برق را در كتابش به تصویر میكشد؛ سوال این است رهبری كه تصوری از جزرومدهای معیشتی مردم ندارد و كسی هم پیام نارضایتیها را به گوشش نمیرساند،چرا چنین از قطع برق برآشفته میشود؟و پاسخ نراقی: «میفهمید خاموشیها تاثیر بدی بر جای میگذارد.تهران زیرپایش بود،خاموشی تهران برایش كشنده بود.شایع بود كه كارگران كارخانه برق تهران،شاه را بازی میدادند.گرچه برق دربار مستقل بود و از فاز جداگانهای تامین میشد اما فاصله میان قطع برق و وصل آن،دربار را به شوك میبرد و شاه را به خشم.»
شروط امینی و بازرگان
نراقی، چنانكه در كتابش نوشته در دیدارش با محمدرضا پهلوی پیام داریوش فروهر، سخنگوی جبهه ملی، را میرساند با این مضمون كه شاه در افتتاحیه مجلس جدید التزامش را به قانون اساسی نشان دهد و با حفظ حقوق مردم،فاصلهاش را با ملت كم كند تا راهی به آشتی هموار شود؛پیامی كه شاه جدی نمیگیرد. نراقی در این گفتوگو روایت ناگفتهای بازگو میكند از آنچه بعدها در سالهای 64-1363 میگوید و میشنود درباره شروط علی امینی برای كسب سمت نخست وزیری:«وقتی كه پس از آزادی از زندان برای ادامه فعالیتهایم در یونسكو به پاریس رفتم؛ با دكتر امینی ملاقات كردم و پرسیدم در سال 56 چرا گذاشتید جمشید آموزگار كه درباری سادهای بود نخستوزیر شود، اگر به شما پیشنهاد میشد چه میكردید؟امینی گفت: “شاه آن زمان ما را نمیپذیرفت.ماههای آخر بود كه قبول كرد با او دیدار كنیم.
اما اگر شاه به من پیشنهاد نخستوزیری میداد،من دو شرط برای پذیرش آن میگذاشتم؛یكی اینكه باید قانون اساسی رعایت شود و جلوی تندروی ساواك را گرفت و دوم اینكه مهندس مهدی بازرگان نایب نخست وزیر شود.”من گفتم شرط هوشمندانهای بود؛6 ماه بعد به تهران آمدم و برای بازرگان آنچه امینی گفته بود را نقل كردم.بازرگان گفت من هم این پیشنهاد را میپذیرفتم و شرط سومی میگذاشتم كه روابط ما با آمریكاییها عادی شود و از حالت وابستگی درآید. سپس این حرف بازرگان را به امینی منتقل كردم و امینی گفت من هم قبول میكردم.»