در حاشیه انتشار جلد ششم یادداشت‌های امیر اسدالله علم

شاه و شاه غلام

 

سرگه بارسقیان :كمیاب نعمتی است یادداشت‌هایی كه از اندرونی شاه به در آمده و در پس بی‌خبری‌ها و خاموشی‌های خبرداران، خبرسازانی خبرنویس شوند از رویدادهای پستوهای كاخ پهلوی كه گرچه توهم داشت نقطه پرگار عالم است، اما چه كم مایه بود خبری از عالمی‌كه در چهارگوشه‌اش نسیم تغییر وزیده بود و از ملك خود نیز خبری نداشت كه نسیم‌ها روزی توفان می‌شوند و “انقلاب شاه و مردم”جایش را به “انقلاب مردم بر شاه”می‌دهد؛ یادداشت‌هایی از امیر اسدالله علم با ویراستاری علینقی عالیخانی در 6 جلد كه توسط انتشارات Ibex در آمریكا منتشر و در ایران هم انتشارات مازیار و معین آن را روزانه بازار كردند كه آخرین جلد آن روایت سال‌های 55 و 56 است؛ حكایت دو سال منتهی به انقلاب ایران كه با مرگ علم مجالی برای ادامه نگارش روزنوشت‌ها نمی‌یابد. 


ارزش روزنوشت‌های علم، یار غار و وزیر دربار شاه از آن روست كه محرمی‌كنایه‌ها و گلایه‌های خصوصی محمدرضا پهلوی را آنگونه می‌نگارد كه گویی در این بوم قدرت، رنگ‌ها چنان تیره‌اند كه جایی برای خط‌های واصل و نقاط واسط نمی‌ماند؛ علم مردی به تصویر كشیده كه هم داخلی‌ها و خودش و هم خارجی‌ها بادكنك وجودش را چنان باد كردند كه روزی تركید و بادبادك آرزوهای انقلاب سفید و دروازه‌های تمدن بزرگ را چنان بالا بردند كه نخش پاره شد و صاحبش آواره شد. شاهی كه پس از آوارگی، هنری كیسینجر، “ناخدای سرگردانش” خواند همانی بود كه روزی(16/5/1355) درباره‌اش گفته بود: «در دنیای امروز از او بزرگ‌تر نداریم.»

پیشكار و یار و وزیر دربار
علم نه آن پیشكار ساده و جوان پهلوی در سال‌های 26-1323 بود كه با فراخواندن پدرش- ابراهیم علم معروف به «شوكت‌الملك‌» ـ به تهران از سوی رضاشاه، راهی پایتخت شد و در مدرسه عالی كشاورزی كرج درس خواند و لیسانس مهندسی كشاورزی ‌گرفت و داماد ابراهیم قوام ـ قوام‌الملك شیرازی ـ شد و به دربار رفت؛ كه وزیر درباری بود مقتدر و یار گرمابه‌های سیاست و گلستان‌های شیطنت شاه. وزیر درباری كه صبح به صبح روزنامه‌های خارجی در دست به دفتر شاه می‌رفت تا شرح نادانی جریده‌نویسان فرنگی را با اربابش در میان گذارد، برای اوقات فراغت شاه دختران زیباروی به صف می‌نشاند و خود هم از این خوان پهن، هم از فرنگی‌هایش برمی‌گزید و هم از وطنی‌هایش؛ هم به شاه گوشزد می‌كرد كه در سخن در باب مذهب و مذهبیون گوش و چشم تیزتر و زبان كندتر كند؛ هم پای درد دل شاه می‌نشست و دلداری می‌داد و سرآخر هم می‌گفت:«واقعا این مرد بزرگ در حوصله و بردباری یك مثال زنده جهانی می‌تواند باشد.»
 

علم در چند كابینه‌ای چرخیده بود كه نخست وزیر شد؛ فرماندار كل سیستان وبلوچستان در دولت قوام‌السلطنه، وزیر كشاورزی در كابینه دوم ساعد مراغه‌ای و منصور، وزیركار در دوره رزم آرا، وزیر كشور در كابینه حسین‌علاء؛ تا اینكه در تیر 1341 مأمور تشكیل كابینه شد و تا اسفند سال بعد نخست وزیر ماند. علم یار قابل اعتمادی برای شاه بود، كسی كه ریاست املاك و مستغلات پهلوی را به او سپرده بودند تا دوره دكتر مصدق كه هم از آن سمت عزل و هم به زادگاهش بیرجند تبعید شد و هر چه می‌توانست علیه مصدق در خراسان كرد و با كودتای 28 مرداد دیگر بار به تهران بازگشت و در تقدیر از تلاش‌هایش برای سرنگونی مصدق بود كه به قول علینقی عالیخانی دوست نزدیك علم:«این بار دیگر او از آزمایش در شرایط دشوار پیروز بیرون آمده بود. شاه خونسردی او را در برابر خطر و عقل سلیم او را در رویارویی با مشكلات دیده بود. 


از سوی دیگر به استعداد علم در مذاكره با دیگران و قانع كردن آنان پی‌برده بود. به این سان با آنكه شغل رسمی ‌وی سرپرستی املاك بود، شاه بیش از پیش او را مأمور پیام‌ها و تماس‌های محرمانه می‏كرد. از این پس، علم یكی از مهره‌های حساس اجرای سیاست شاه شد و این وضع فارغ از این كه شغل رسمی‌او چه بود، تا پایان وزارت دربار او ادامه یافت.» علم شد مامور طرح‌های بزرگ شاه؛ در دوران وزارت كشور در كابینه علاء، استانداران و فرمانداران سراسر كشور را تعویض كرد و عناصر مورد اعتماد شاه را جایشان نشاند، انتخابات مجلس نوزدهم را برگزار كرد، كنترل و جلوگیری از انتشار مطبوعات مخالف را به اجرا گذاشت و لایحه تأسیس ساواك نیز در همین دوره تهیه و تقدیم مجلس شد. در سال 1336 هم «حزب مردم‌» را بنا گذاشت و سه سال بعد از دبیركلی‌اش كناره گرفت. در دوران نخست وزیری‌اش هم لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی تصویب شد كه در اثر مخالفت علمای قم عقب‌نشینی و لغو آن را در آذر 1341 اعلام كرد و چندی بعد رفراندوم ششم بهمن را به اجرا گذاشت و شد مامور انقلاب سفید شاه. 


در همین دوره بود كه امام خمینی بازداشت شد و واقعه پانزده خرداد رخ داد. پس از آن سه سالی رئیس دانشگاه پهلوی شیراز بود تا سال 1345 كه وزیر دربار شد، با انبانی از سمت‌هایی چون آجودان مخصوص محمدرضا شاه‌، نماینده ویژه شاه در هیأت مدیره بنیاد پهلوی‌، عضویت درهیأت مدیره بنگاه ترجمه و نشر كتاب‌، مدیر عامل كمیته پیكار با بی‌سوادی‌، عضویت در هیأت مدیره سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی و پیشكاری برگزاری مراسم تاجگذاری محمدرضا پهلوی و جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی. علم وزیر درباری بود كه با تحریكش سرلشكر پاكروان از ریاست ساواك رفت و سپهبد نصیری بر جایش نشست. وزارتخانه‌های خارجه‌، دفاع‌، كشور و نفت نیز تحت نفوذ و كنترل مستقیم دربار درآمد و علم محرم اندرونی و بیرونی كاخ پهلوی شد تا سال 56 كه سرطان خون مجالش نداد و از وزارت دربار كناره گرفت تا اینكه در 25 فروردین 1357 در بیمارستانی در نیویورك درگذشت. (اسدالله علم كیست‌؟؛ مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی)

فقر كجاست؟

«صبح عرض كردم سرمقاله روزنامه نیویورك تایمز بر خلاف مصاحبه‌ای كه نویسنده آن “اوكس” كه قبلا با اعلیحضرت همایونی كرده بود، بسیار بد است. تقدیم كردم كه خواندند و فرمودند پدرسگ نوشته من لوئی چهاردهم هستم، در صورتی كه لوئی چهاردهم مغز ارتجاع و من لیدر انقلابم.» (این سرمقاله در تاریخ 30 سپتامبر 1975 نوشته و در آن آمده بود كه در هیچ كشور مهم جهان امروز جمله معروف لوئی چهاردهم “دولت یعنی من” به اندازه ایران صدق نمی‌كند. شاه خود نیز تائید می‌كند كه مظهر دولت ایران است. وضع ایران انفجارآمیز است.) علم این را روز 14/7/54 نوشته بود؛ او صبح‌ها مقالات روزنامه خارجی در دست به دفتر شاه می‌رفت و گاهی شاه رودست زده و مقالات را خوانده بود: «فرمودند مقاله فایننشال تایمز را دیده‌ای؟ عرض كردم بلی، دیشب خواندم. فرمودند مضحك این است كه عین آن را برنامه فارسی بی‌بی‌سی هم تكرار می‌كند. 


به سفیر انگلیس بگو این هماهنگی بین دستگاه‌های شما را بر علیه ایران، ما نمی‌توانیم نادیده بگیریم. عرض كردم مقاله له و علیه دارد. فرمودند آخر چه طور پدرسوخته می‌گوید در ایران فقر و بدبختی زیاد است. كارگر پیدا نمی‌شود و اگر بشود، كمتر از پنجاه تومان نمی‌گیرد؟ مدارس و دانشگاه‌ها برای همه مجانی، بهداشت مجانی، كارگر شریك در منافع و سهام كارخانه، زارع صاحب ملك، فقر كجاست؟عرض كردم علت این است كه ما تبلیغات صحیح نداریم و اینها را اداره نمی‌كنیم (3/4/1355)و دو روز پس از آن: «به سفیر انگلیس اوامر شاهنشاه را درباره نوشته‌های فایننشال تایمز و نقل آن توسط برنامه فارسی بی‌بی‌سی گفتم. . . خیلی ناراحت شد. گفت وقتی خودم شرفیاب می‌شوم، اگر شاهنشاه اوامر موكدی در این زمینه به من بفرمایند، من كلك رادیو فارسی را می‌كنم كه یا به كلی موقوف شود، یا لااقل تا اندازه‌ای تحت كنترل باشد.»
 

روز دهم شهریور 55: «عرض كردم همانطور كه پیش‌بینی می‌فرمودید مقاله اكونومیست بسیار بد بود. . . فرمودند می‌دانستم این پدرسوخته “دیوید‌هاوزگو” و “اریك پیس”مال نیویورك تایمز، یا با ما دشمنی به‌خصوص دارند و یا دستور دارند. مثلا اریك پیس هر وقت درباره ایران می‌نویسد، كلمه دیكتاتوری یا سلطنت مطلقه را استعمال می‌كند.» و فردای آن روز: «بعد عرض كردم ]سر آنتونی پارسونز[سفیر انگلیس پیش ]همایون[بهادری معاون غلام بود و خیلی از مقاله اكونومیست ناراحت بوده است و گفته گوش این مردكه‌هاوزگو را خواهد كشید.»
 

خواندن مقالات جراید خارجی كار روزانه درباری‌ها بود؛ شاه آن را دسیسه و توطئه غربی‌ها می‌دانست و علم معتقد به مداخله در روند هدایت اخبار و لابی رسانه‌ای بود: «مقاله دیگری از نیویورك تایمز به نظر مبارك رساندم كه آن هم خیلی زننده، ما را كشوری پلیسی و زجردهنده مردم معرفی می‌كند. عرض كردم، به تدریج ما حقایق را در جراید دیگر خواهیم گفت. فرمودند، فكر نمی‌كنم موفق بشوید. »(11/6/1355)«من عصریCopley روزنامه‌نویس معروف آمریكایی را كه طرفدار ماست، پذیرفتم و با او یك ساعتی در خصوص تبلیغات آمریكا صحبت كردم. او عقیده داشت كه باید موسسه‌ای مخصوص خبرگزاری، در آمریكا به‌وجود بیاوریم و از این خبرگزاری افكار عمومی‌آمریكا را اداره كنیم. البته برنامه پردامنه‌ای است.»

بزرگ‌ترین دموكراسی اقتصادی و سیاسی

سهل است با وجود انگاره‌ای به نام “سعادت ملت با سلطنت پهلوی”، دموكراسی بی‌مشتری باشد و جابجایی قدرت بی‌مدعی: « پدر سگ فرنگی به ما می‌گوید چرا دموكراسی ندارید. با همین حال، اگر من كنار بروم و بگویم خودتان یك رئیس جمهور انتخاب كنید، سی و پنج میلیون نفر، سی و پنج میلیون رأی مختلف خواهند داد. » روزی هم علم متن مقاله روزنامه تایمز را به شاه می‌دهد با عنوان ایران در جست‌وجوی دموكراسی:«فرمودند چرا در جست‌وجو؟ ما كه با شركت‌دادن عموم مردم در كارهای تولیدی، بزرگ‌ترین دموكراسی اقتصادی و بالنتیجه سیاسی را فراهم می‌آوریم. عرض كردم، هر چه هم خوب باشد، به‌زعم غربی‌ها دموكراسی نیست. فرمودند، مگر آنها استفاده‌ای از این دموكراسی می‌برند؟عرض كردم، این مطلب دیگری است، ولی دموكراسی ما را هم دموكراسی نمی‌شناسند.» 

شاه حتی از علم می‌خواهد در نطقی كه باید در دانشگاه پهلوی درباره او ایراد كند، به عربستان سعودی حمله كند:«بگو این‌ها كه هرگز حقوق بشر را رعایت نكرده و نمی‌كنند و برای دزدی ساده دست می‌برند، روزنامه‌های آزادیخواه آمریكا حرفی به آنها نمی‌زنند، ولی ما ناقض حقوق بشر هستیم. عرض كردم آیا مصلحت است غلام كه وزیر دربار شاهنشاه هستم، چنین حمله‌ای بكنم؟فرمودند عیبی ندارد، پدرسوخته‌ها هم به خودشان و هم به ما خیانت كردند. .. باید هر طور شده پدرشان را در بیاوریم.»

مخالفان ماركسیست‌های اسلامی‌هستند

شاه در آئینه علم، حاكمی‌است كه حساسیت‌های خود را در قبال مقدسات دینی از دست داده؛ به دستگاه روحانیت بدبین شده و جریانات مذهبی را در پیوند با توطئه‌های خارجی و همسرایی ماركسیست‌های اسلامی‌می‌بیند: «عرض كردم كتاب اولین مسافرت اعلیحضرت رضاشاه كبیر به مازندران خیلی جالب است و حتی صاحب دكترین و برنامه، همه چیز است. می‌خواهم بدهم چاپ كنند. فقط یك فصل كوچكی در مورد جدا شدن دین از سیاست عنوان شده، نمی‌دانم اجازه می‌فرمایید چاپ كنم؟فرمودند چه می‌گویند؟عرض كردم، می‌فرمایند وقتی دین با سیاست مخلوط شد، هر دو طرف صدمه می‌بینند، یعنی نه دین، دین می‌شود نه سیاست، سیاست و هر دو ناچار در گودال عوام‌فریبی و ظاهرسازی می‌افتند. 


فرمودند، این كه عیب ندارد، چاپ كنید. »(28/1/1355) شاه هم دستگاه روحانیت را متزلزل می‌پنداشت و هم انتظاراتی از آنها داشت: «عرض كردم آیت‌الله خویی از نجف اشرف پیغام داده است شاهنشاه ترتیبی بفرمایید كه حوزه علمیه نجف باقی بماند. فرمودند اقداماتی كرده و می‌كنم ولی فكر نمی‌كنم عراقی‌ها زیر بار بروند. » (23/1/1355) «آیت‌الله خویی توسط یكی از محارم خود از نجف پیام داده بود كه شاهنشاه ترتیبی بفرمایند كه وضع آنها محفوظ بماند. . . شاهنشاه فرمودند این حرف‌ها را به گوش آیت‌ا‌لله خوانساری برسانید، اما راستی این آیت‌الله خوانساری هم پر و پای قرصی ندارد. چرا آن جزوه را علیه ماركسیست‌های اسلامی‌نداد؟» (26/3/1355) شاه در جای دیگر می‌گوید: «جرأت نمی‌كند بگوید ماركسیست با اسلام حكم آتش و آب را دارد، راستی چرا اینها جرأت نمی‌كنند چنین اعلامیه‌ای بدهند؟‌ این آیت‌الله خوانساری چه قدر ما را معطل كرد و چیزی نگفت؟» وقتی امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان نامه‌ای به علم می‌نویسد: «امر فرمودند: جواب نده. تمام تقصیرها به گردن خود این آدم است. 

حالا باز سنگ شیعیان را به سینه می‌زند.» حتی هنگامی‌كه ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریكا به مخالفان مذهبی شاه اشاره كرده بود، گفت: «آخر این مردكه نمی‌فهمد كه اینها ماركسیست اسلامی‌و در دست روس‌ها هستند؟»(3/2/1356) 

شكایت از اطرافیان احمق و پرتوقع
شاه حاكمی‌تنهاست و دلگیر از اطرافیان:«شاهنشاه امروز برای به اصطلاح تفریح به محل سد فرحناز تشریف بردند، ولی من می‌دانم كه به وجود مباركشان خوش نمی‌گذرد، چون از خیلی از اطرافیان خوشش نمی‌آید، ولی ناچار تحمل می‌فرمایند. واقعا این مرد بزرگ در حوصله و بردباری یك مثال زنده جهانی می‌تواند باشد.» (4/4/1355) زیاده‌خواهی درباریان و ولخرجی‌های آنان، شاه را به درددل با علم نشاند:«این‌ها جز خودشان، به من و به هیچ كس و به هیچ چیز نمی‌اندیشند. . . همه كس از من همه چیز می‌خواهد، مخصوصا اقوام نزدیك و اگر یكی را ندهم، به نظر آنها دنیا خراب می‌شود. یكی آخر فكر مرا نمی‌كند كه با این همه زحمتی كه به من می‌دهند، اگر من از بین رفتم، دیگر اینها. . . نیستند. آخر اقوام و نزدیكان من كه باید این فكر را بكند. . . عرض كردم اقلا خوش باشید و كار نفرمایید، ]شاه گفت[با كی خوش بگذرانم؟با یك عده اطرافیان احمق و پرتوقع خودم و علیاحضرت؟»

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)