دنیای قشنگ نو

 

یاسر نوروزی : «هر سند و گواه تمدن بر پایه قصه‌ای از بربریت نوشته شده»
والتر بنیامین
در رمان «در انتظار بربرها» هیچ صحنه‌ای وحشیانه‌تر از قطار كردن بربرها و به سیم دوختنشان نیست؛ «...بربرها، لخت و پتی، دست‌هاشان را جور عجیبی به صورت گذاشته‌اند كه انگار همگی دندان‌درد دارند... چشم‌ام یك آن به فلز می‌افتد و شست‌ام خبردار می‌شود. دو دست و دو لُپِّ هر نفر را سوراخ كرده‌اند و حلقه‌ای سیمی از توشان رد كرده‌اند. یادم می‌آید سربازی كه این شگرد را دیده بود گفته بود: این كار آنها را عین برّه سربه‌راه می‌كند...» (ص 154) صحنه‌های مشابه فراوانند؛ از میل به چشم كشیدن و داغ به تن كوفتن و مصلوب كردن و شلاق و دشنه و ساطور. به چشم غریب می‌آیند والا صحنه‌های چندان غریبی نیستند. تاریخ بشر مشحون از این صحنه‌هاست. و البته از این رذالت‌ها بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. ذیل «مدرنیته»، در كنار پیشرفت‌ها و دستآوردهای بزرگش به آثار مخربش نیز فراوان اشاره شده و نسل‌كشی‌های قرن پیش، نمونه‌های بارز آنند. «در انتظار بربرها» نیز در جامعه‌ای مدرن می‌گذرد و خشونت در این رمان، بر همان آثار مخربی كه ذكرش رفت دلالت دارد.
 

یكی از دلایل حسرت راوی نسبت به زمان‌ گذشته نیز همین است. او بیشتر از اوضاع آرام گذشته می‌‌گوید تا پیری و فرتوتی خویش و «جای تعجب نیست كه جوامع مدرن به طور روزافزون دستخوش آن چیزی می‌شوند كه برایان ترنر آن را نوستالژی فراگیر نسبت به زمان‌های گذشته - اجتماع گم‌شده، روزهای خوشِ گذشته – می‌نامد... منطق مدرنیته منطقی عمیقاً متناقض است؛ هم سازنده است و هم ویرانگر»1 رمان فضا و مكان خاصی ندارد و كل داستان در نشاندن آشوب بومیان مرزی به دست لشكریان امپراطور خلاصه می‌شود. راوی، شهردار منطقه مرزی است و زبان به اعتراض كه می‌گشاید، از مقامش بركنار می‌شود و به زندان می‌افتد. چرخش جایگاه راوی از «شهردار» به «زندانی» و بازگشتش به قبل (در پایان رمان) نكته قابل تأملی است. 

این جابه‌جایی، در یك نگاه استعاری، در حركت جایگاه انسان از «متمدن» به «بربر» و بالعكس قابل تبیین است. و نویسنده سعی دارد اعتبار این مرزبندی را زیر سوال ببرد. او مرز بین «بربریت» و «تمدن» را با تغییر آنی جایگاه راوی، از بین می‌برد و انتقال معنی از «بربریت» به «تمدن» در كوتاه‌ترین زمان ممكن شكل می‌گیرد. شهردار با یك اعتراض كوچك خلع ید و زندانی می‌شود و پس از شكنجه به خفت و گدایی می‌افتد و البته بعد از فرار لشكر امپراطوری، دوباره به همان مقام سابق بازمی‌گردد. در حقیقت شهردار/متمدن در یك آن به زندانی/بربر تبدیل می‌شود و دوباره در جایگاه شهردار/متمدنِ سابق می‌نشیند. این تغییرِ وضعیت، نشانگر دوسویه بودن انتقال معنی است و تناقضی دردناك در پی دارد؛ «بربریت» همان «تمدن» است و «تمدن» همان «بربریت»! اینجاست كه جمله «والتر بنیامین» معنای دیگر خود را نیز بازمی‌نماید و كل رمان (از یك منظر) در پی تبیین آن است؛ «هر سند و گواه تمدن بر پایه قصه‌ای از بربریت نوشته شده» 

پی‌نوشت‌:
1- «فهم جامعه‌ مدرن»، ج اول، موسسه انتشارات آگاه، پیتر همیلتون، ترجمه محمد نبوی،ص 31
٭ عنوان مطلب برگرفته از رمان «آلدوس هاكسلی»

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)