عشق چیز باشكوهی است

 

كریم نیكونظر :می‌گویند دوران رمانتیك‌ها به سر آمده و دیگر نمی‌شود آن‌قدر احساساتی بود كه برای عشق جان سپرد. حالا زمانه‌ای است كه هیچ‌كس به عشق باور ندارد. اما مگر می‌شود به تماشای فیلمی از «ماكس افولس» نشست و به همه این حرف‌ها شك نكرد؟ هر فیلم او شهادتی برای حضور زندگی و عشق است. حتی اگر قهرمان‌های او چندان عاقبت به خیر نشوند وپایان خوشی در انتظارشان نباشد، آن‌ها جزو معدود آدم‌هایی هستند كه عشق را «واقعا»تجربه كرده‌اند. «نامه از زنی ناشناس» یكی از اندوه‌بارترین عاشقانه‌های سینماست. فیلمی درباره دختری كه دل به یك پیانیست می‌بندد؛اما مرد هیچگاه احساسات او راجدی نمی‌گیرد و سرانجام هم در تنهایی می‌میرد.... 

دهه 30 و40، دهه پرداختن به قصه‌های عاشقانه‌ای بود كه در آن مردان غرورشان را حفظ می‌كردند و زنان مجذوب یگانگی آن‌ها می‌شدند. دورانی كه هنوز بازیگران زن،با چهره‌ای جدی و بدون لبخند، مورد پسند بودند ومارلنه دیتریش و گرتا گاربو واینگرید برگمن، نمونه وقار و استقامت بودند. دورانی كه عشق‌ها به سامان نمی‌رسیدند و دلتنگی و اندوه نتیجه هر علاقه‌ای بودند. «نامه از زنی ناشناس»محصول چنین دورانی بود وچه كسی بهتر از ماكس افولس می‌توانست تلخ‌ترین عاشقانه دنیا را جلوی دوربین ببرد؟ افولس استاد بی‌همتای فضاسازی بود و با حركات دوربین ودكورها و نورپردازی‌اش، به راحتی دنیای غم‌انگیز فیلم را دربرابر تماشاگر قرار می‌داد.
 

در همین فیلم، او آن‌چنان از شب، نور مهتاب و نوای موسیقی در كنار خانه‌های قرن نوزدهمی بهره می‌گیرد كه حس ناكامی و وصال در لحظه‌لحظه فیلم جاری می‌شود. حركات نرم دوربین و نماهای مدیوم و لانگ او به همراه بازی كنترل شده بازیگران همه احساسات شخصیت‌ها را نمایان می‌كند. به خصوص كه در «نامه از زنی ناشناس»با منطق طرف نیستیم و شور عشق همه مرزها را می‌شكند. «جون فونتین» مانند بازیگران افسانه‌ای آن دوران نیست. اما همین یك نقش هم برای او كفایت می‌كند تا در تاریخ سینما نامش بدرخشد. او در قالب ِ«لیزا برندل» همه احساسات‌اش را بروز می‌دهد و یكی از بهترین بازی‌های زندگی‌اش را ارائه می‌كند.
 

در برابراو هم مردی قرار دارد كه می‌توانست تبدیل به شخصیتی منفور شود. اما افولس و بازیگرش،«لویی ژوردان»،با چنان ظرافت و تسلطی، بی‌قیدی و بی‌توجهی او را نشان داده‌اند كه هیچگاه نفرتی در تماشاگر برنمی‌انگیزد.آن‌ها با پرداختی دقیق، عشق یك‌طرفه «لیزا» را نشان می‌دهند و در غم او شریك می‌شوند. حسی كه از همان ابتدا آرام آرام در جان تماشاگر می‌نشیند و او را وادار می‌كند تا به تقدیر شخصیت‌ها تسلیم شود و دنبال سرخوشی نباشد. ماكس افولس دنیا را تیره وتار نشان می‌دهد اما سندی باقی می‌گذارد تا نشان دهد هنوز هم رمانتیك‌ها می‌توانند به زندگی امیدوار باشند. گاهی تلخی بیش از شادی امیدبخش است.

 
 
لینک یکتا: http://www.shahrvandemrouz.com/content/1077/default.aspx