پرویز گیلانی: هرچه، نوشتن از آدمهایی كه شانسی پولدار شدهاند برای من تكراری و بیربط است، خواندن حال واحوال این آدمها برای بعضیها، لذت بخش و انگار امیدواركننده است.امیدواركننده به این جهت كه هیچ كس برای خود امتیاز هوش و قدرت تحلیلگری قائل نیست اما امیدوار است كه یك گونی اسكناس از هوا بیفتد روی سرش یا یك روز تخم طلایی در قابلمه تفلونش میان گوشتهای تكهتكه شده مرغی بخت برگشته پیدا شود تا او بتواند خودش را به جمع پولدارها و سرمایهدارها برساند.هیچ كس فكر نمیكند ممكن است در وجودش دریایی از تحلیلگری وجود داشته باشد یا حتی ممكن است استعداد “خواندن روزنامههای فردا” را داشته باشد درعوض مدام به این فكر میكند كه چگونه میشود” همسری پولدار در تور انداخت”همه فكر میكنند بقیه خوششانس بودهاند كه پولدار شدهاند و به این دلیل كه شتر شانس در خانه آنها نخوابیده است، به طور قطع آنها بدشانسترین آدمهای روی زمین هستند.
بازهم گلی به جمال این آدمها كه فكر میكنند بدشانس هستند اگر نه خیلیها از گوشه چشم به مال بعضیها نگاه میكنند و میگویند “فلان فلان شده چه غلطی كرده كه پولدار شده است.مگر با چندرغاز حقوق دولت كسی پولدار میشود”بعضیها وقتی به پولدارها میرسند، دنبال فرصتی میگردند كه وامی، چیزی بگیرند و بعضیها تا كارخانهدارها را میبینند، فوری قلمیوكاغذی درمیآورند و روی سقف ماشین یا روی زانو و ران هم كه شده، تقاضای درخواست كار مینویسند ولی تا بنده خدا سوار ماشینش میشود و میرود، تفی میاندازند ومیگویند” فلان فلان شده از كجا آورده؟”
اگر پولدار باشید و میان مردم،این رفتارها را به وضوح میبینید بنابراین خیلی راحت میتوانید با آدمهایی را ببینیم كه گدای چیزی نیستند و میخواهند شما كمكشان كنید كه اعتماد به نفس داشته باشند یا بدانند اطلاعاتشان به چه دردی میخورد. در این زمینه، خاطره جالبی به یاد دارم كه هیچ وقت فراموشش نمیكنم. شاید در میانههای تابستان سال1381، در یك روز خیلی گرم بود كه برای رفتن به مجمع شركتی، منتظرآژانس بودم اما خودرویی كه فرستادند، كولر نداشت ومن مجبور شدم از راننده بنده خدا عذرخواهی كنم و او را برگردانم.طرف خیلی ناراحت شد وگفت: “خیال كردی كراوات میزنی عددی هستی؟ اگر ما زحمت كشها نبودیم و....” عذرخواهی كردم وگفتم من كه خسارت مراجعه شما را پرداختم دیگر چه مشكلی دارید؟
گفت:”كلاست خیلی بالاست اما معلوم نیست قبلا چه كاره بودهای” و از این دست حرفهای بیربط. به هرصورت طرف رفت و من سر كوچه ایستادم تا هرطور شده خودم را به كیلومتر 13 جاده كرج برسانم. یكی دو ماشین رد شد ودست آخر زانیتای مشكی رنگی نگه داشت و پرسید” كجا تشریف میبرید؟ گفتم مسیر من جاده كرج است واحتمالا به مسیر شما نمیخورد.
گفت: اتفاقا مسیرم همان جاست و خلاصه طوری شد كه من سوار همین زانتیای مشكی رنگ شدم. راننده، پسر جوان و خوشمشربی بود كه به گفته خودش بچه پایین شهر بود و به صورت قراردادی برای یكی از شركتهای تولیدكننده مواد شوینده كار میكرد. خیلی بچه بامرامی بود و بسیار بامعرفت به نظر میرسید.از وضعیت شركت ... پرسیدم. در مورد وضعیت مالی شركت و اختلاف هیات مدیره و وضعیت مالی شركت كلی توضیح داد كه همه را میدانستم اما درمیان صحبتهایش خبری داد كه به شدت با اهمیت بود و دست اول. اطمینان دارم كه نمیدانست آدرس چه گوهر گرانبهایی را به من داده است كه در این صورت با وجود لوطیگریاش یا این خبر را منتشر نمیكرد یا بابت انتشارش، كلی پول میخواست.
این بچه بامعرفت پیش ازاین كه من را سوار كند، دو نفر از مدیران ارشد شركت ...آلمانی ویك نفر از هیات مدیره شركت ... ایرانی را به رستورانی در خیابان نیاوران برده بود و در میان راه شنیده بود كه آلمانها موفق به جلب موافقت دولت ایران برای خرید 49 درصد سهام شركت ... شدهاند.
این بچه بامعرفت داشت به آلمانها فحش میداد كه ممكن است همه كارگران كارخانه را بریزند بیرون و از این دست نگرانیها كه كارگران دارند. بعد از این كه كلی باهم حرف زدیم ویكی دونخی سیگار كشیدیم، به مقصد رسیدیم و من برای این كه لطف احتمالیاش را جبران كنم، شماره تلفنش را گرفتم و خداحافظی كردم. او لطف خودش را كرده بود و من بلافاصله با دوستی در سازمان سرمایهگذاری خارجی تماس گرفتم و تایید این خبر را گرفتم. از فردای آن روز، در صف خرید سهام شركت ... قرار گرفتم و در طول 20 روز، تا آنجا كه توانستم، سهام این شركت را خریدم.
در این مدت متوجه بودم كه افراد دیگری هم در صف خرید این سهم قرار دارند به این ترتیب وارد رقابتی شدید شدیم كه خیلی از فعالان بازار را مشكوك كرد اما سهم آن قدر وضعیتی نامناسب داشت كه هیچ كس فكر نمیكرد به زودی منفجرشود. شاید 20 روز یا بیشتر گذشت كه زمزمههایی از قرارداد خارجی شركت منتشر شد. در ابتدا گفته میشد كه آلمانها بااین شركت قرارداد همكاری بستهاند. بعد از چند روز گفتند آلمانها 25 درصد سهم را خریدهاند و یك هفته بعد، اعلام شد كه 49 درصد سهم توسط شركت بسیار معروف آلمانی خریده شده است. به این ترتیب من یكی از شیرینترین خریدهای بورسیام را انجام دادم كه سود بسیارخوبی نصیبم كرد. بعدها سراغ آن پسر لوطی رفتم و در یكی از شركتهایی كه عضو هیات مدیرهاش بودم، استخدامش كردم اما او راضی به این كار نشد و از من خواست به جای دادن ماهی، ماهیگیری یادش بدهم. مدتی همراه من بود وبا كارگزارم آشنایش كردم. حالا هر زمان گیر میكنم به او زنگ میزنم. یكی از خبرهترین سهامداران بورس تهران شده است.